37:Illusionist

991 85 109
                                        


بیست روز از جادوی لحظات آرامی که در رستوران سپری کرده بودند ، گذشته بود
انوار طلایی از بین پرده های حریر به اتاق خواب میلغزیدند و روی تن برهنه کوک سر می‌خوردند
بازی گرمشون سایه های خاکستری روی روتختی حک میکرد.

کوک لبه تخت نشسته بود، بالاتنه برهنه اش زیر نور میدرخشید و باکسر مشکیش شل و نامرتب روی رانش چین خورده بود

انگشت هاش دور شلاق سفت قفل شده بود
هنوز از نوازش چند دقیقه پیش دست ددی روی باسنش مسخ بود

تهیونگ رو به روی آینه ایستاده بود و کراوات طوسی رنگ رو‌ روی پیراهن سفیدش مرتب میکرد

از آینه نگاهی به کوک انداخت و لبخند گرمی گوشه لبهاش جان گرفت
هر بار به پسرک نگاه میکرد قلبش آروم میشد و نگاه پر مهرش زمزمه های  عاشقانه میکرد.

بدون اینکه نگاه از کوک بگیره گفت:

-اون پماد و دیگه بردار بذار تو یخچال ، دیگه نیازی بهش نیست ،خوب شدی

شرم شونه های کوک رو تکان داد شلاق رو محکم تر گرفت و از گوشه چشم به پماد که کنارش بود نگاه کرد
گونه هاش گرم شدند و رنگ گرفتند

ددی به تک تک حرکاتش نگاه میکرد و ضعف میکرد از سادگی پسری

+باشه میذارمش

نگاهش دوباره به ددی دوخته شد
وقتی این کت شلوار سیاه و میپوشید برای دیدنش  بیتاب میشد

ددی چرخید و به سمت تخت رفت ،تشک زیر وزنش کمی فرو رفت و نشست

دستش و نوازش وار روی گردن کوک کشید و موهاش و به هم ریخت

-چرا آنقدر خواب آلویی ؟ تو که دیشب خوب خوابیدی

کوک سرش و بیشتر به دست ددی متمایل کرد
باز مثل همیشه بی طاقت حرفی که تو مغزش وول میخورد و گفت:

+ این و بذاریم تو انباری ؟

تهیونگ از حرفش خنده اش گرفت

-چرا؟

کوک حرصی شلاق و بیشتر فشار داد
حضور اون شلاق براش یادآور روزهای سخت و کابوس تنهایی هاش بود ، یک لنگر که نمیذاشت از خاطراتش جدا بشه

+ازش خوشم نمیاد

-از این خوشت نمیاد ؟

تهیونگ دستش و روی دست کوک گذاشت و آروم با شصتش چوب آبنوسی رنگ شلاق و لمس کرد

-ولی آخه این دوست منه

کوک چشم ها شو تو حدقه چرخوند و پوفی کرد

+متاسفم  ددی ولی اصلا از دوستت خوشم نمیاد

تهیونگ خنده اش گرفته بود از جاش بلند شد

-چی کار به تو داره ، خوب بذارش تو کمد

+میذارمش ته ته ته کمد

My housemate Where stories live. Discover now