47:The Boss

831 87 75
                                        

تهیونگ به پهلو خوابیده بود و کوک رو مثل یه پروانه‌ی خوابیده تو سینه‌ش نگه داشته بود. بازوی چپش زیر گردن کوک بود، بازوی راستش آروم پایین‌تر رفت؛ پای چپ کوک رو بلند کرد و روی پای خودش انداخت تا ران‌های گرمش کامل باز بشه.

انگشتاش، خیس از لوبریکانت سرد، دور نوک سینه‌ی راست کوک چرخید

فشار نرمی بهش آورد و بین انگشت هاش نوکش رو پیچوند، همزمان، دست راستش پایین‌تر رفت، عضوِ خوابیده‌ی کوک رو تو مشتش گرفت، انگشت شستش روی سرش چرخید، بعد آروم بالا و پایین کرد.

کوک هنوز خواب بود، اما بدنش خیانت می‌کرد؛ نفسش تندتر شد، باسنش بی‌اراده به سمت ددی فشار آورد. چند دقیقه گذشت، آه‌های منقطعِ خواب‌آلودش اتاق رو پر کرد. پلک‌هاش لرزید، نیمه‌باز شد؛ صدای نفس‌های داغ ددی روی لاله‌ی گوشش می‌پیچید.

تاریکی اتاق و سکوتِ نیمه‌شب بهش فهموند که هنوز صبح نشده.

طبق عادت می‌دونست؛ لمس این ساعت‌ها یا ادامه‌ی تنبیه شب قبل هست که آخرش بدون ارضا می‌مونه، یا ددی قبل از رفتن به مأموریت و یا قبل از روزِ سختی که در انتظارشه، می‌خواد صدای ناله‌هاش رو تا آخرین لحظه تو گوشش نگه داره.

با لرزی که به تنش نشست ، نفسش منقطع شد:

+ددی... ددی... می‌خوای بری؟

تهیونگ با صدای بم و خواب‌آلود، لبشو به گوش کوک چسبوند:

ـ نه...

حرکت دستش تندتر شد؛ انگشتاش با ریتمی که دیگه هیچ راه فراری باقی نمی‌گذاشت ،دور کوک سفت‌تر پیچید

کوک آه کشید، باسنش رو به پایین‌تنه‌ی ددی مالید:

+آه... ددی... مگه نگفتی بخشیدم؟!

ددی لاله‌ی گوشش رو بین دندوناش گرفت، تیزی دندونشو آروم بهش نشون داد، بعد زمزمه کرد:

ـ هیش... فقط باید الان ارضا شی و دوباره بخوابی. کمتر از دو ساعت دیگه باید بیدار شیم.

کوک دیگه نتونست حرف بزنه. باسنش رو بیشتر به ددی فشار داد، نفسش حبس شد، بدنش کش اومد.

تهیونگ سرعتشو بیشتر کرد؛ با یه حرکاتِ ممتد و محکم، کوک رو به اوج رسوند. کوک با یه آهِ خفه و طولانی کام شد، بدنش لرزید، آخرین قطره‌ها رو هم ددی با انگشتاش بیرون کشید، انگار نمی‌خواست حتی یه ذره از پسرکش هم هدر بره.

چند ثانیه بعد، تنِ بی‌رمق کوک مثل عروسکی تو آغوش ددی وارفت. نفس‌هاش منظم شد، دوباره به خواب عمیق فرو رفت. تهیونگ لبخندِ خفیفی زد، دستشو دور کمر کوک حلقه کرد، پیشونیشو به پشت گردن کوک چسبوند و زیر لب زمزمه کرد:

ـ بخواب، پروانه‌م...

و کمی بعد  اتاق دوباره غرق در سکوتِ نیمه‌شب شد؛ فقط صدای نفس‌های هماهنگِ دو نفرشان به گوش می‌رسید.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Dec 10, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

My housemate Where stories live. Discover now