یازده روز لعنتی گذشته بود و کوک تمام لحظههای روزهای نحس پیشین رو میان آتش جهنم گذرونده بود و حالا بالاخره شب موعود رسیده بود.
شب تاریک، چادر سیاه و مخملینش رو پهن کرده و ستارهها از اضطراب چشمک نمیزدند. کوک از همون لحظه اول که توی تخت در آغوش تهیونگ جای گرفت، چشمهاش رو بست و به سکوت شب گوش کرد. صدای تپشهای قلبش رو تو دهنش میشنید، گوشش زنگ میزد و گاهی به خودش میاومد و میدید که فراموش کرده نفس بکشه و با چند نفس کوتاه و تند کمبود اکسیژن رو جبران میکرد.
دست تهیونگ، گرم و سنگین، از زیر بازوش رد شده بود و درست روی قلبش نشسته بود. فکر میکرد تپش تند قلبش از زیر پوست سفید و نازکش، مثل موجی که به صخره میخوره، به انگشتهای دست تهیونگ ضربه میزنه.
رو صدای نفسهای منظم تهیونگ تمرکز کرد، آروم و عمیق، مثل صدای باد تو شاخههای درختها.
منتظر بود خوابش سنگین بشه تا بتونه نقشهاش رو عملی کنه.
حالا ساعتی بود که چشمهاش رو باز کرده بود تا بتونه اون دو تیله سیاه لرزون رو به تاریکی اتاق عادت بده.
برای اینکه جلب توجه نکنه، هر چند دقیقه با احتیاط کمی خودش رو از آغوش تهیونگ دور میکرد تا اینکه بالاخره خودش رو از مأمن گرمش بیرون کشید. پاهای لرزونش رو از تخت به پایین سر داد و سرش رو به سمت میز تهیونگ چرخوند.
اونجا بود، درست جلوی چشمهاش، لای کارتابل چرمی، ورقه منحوسی که زندگیش رو عوض میکرد.
به دستهاش نگاه کرد که از ترس میلرزیدن. نقش تتو انگشتهای دستش جلوی چشمش میرقصیدند. معدهاش پیچ میخورد و هر لحظه فکر میکرد الان همهچیز رو بالا میاره.
توانش رو جمع کرد و پاورچین به سمت میز رفت.
از ترس حتی نیمنگاهی هم به تهیونگ ننداخت. گوشیش رو که از قبل روی میز گذاشته بود برش داشت و سایلنت کرد.
ورقه رو آروم از لای کارتابل بیرون کشید، انگار که یک بمب ساعتی رو میخواد خنثی کنه. تو سریعترین حالت ممکن، با دستهای لرزون ازش عکس گرفت. کیفیت عکس افتضاح بود، ولی مهم نبود؛ نمیخواست با نور دوباره فلش همهچیز رو خراب کنه.
عکس رو فرستاد و یک پیام هم در ادامهاش نوشت:
«دیگه هرگز نمیخوام ببینمت کثافت، از زندگیم گمشو بیرون لعنتی»
ورقه رو سر جاش برگردوند.
گوشی رو دستش گرفت و دوباره به سمت تخت برگشت.
گوشی رو تو مشتش فشار میداد و برای اینکه صدای بیشتری تولید نکنه، نفسش رو حبس کرد.
آروم روی تخت نشست و سعی کرد به حالت قبل تو آغوش تهیونگ جای بگیره.
هنوز ابریشمهای سیاه و بلندش به بازوی تهیونگ نخورده بود که صدای بم مردش، مثل زمزمه لالایی، زیر گوشش پیچید.
YOU ARE READING
My housemate
Fanfiction« عنوان Mature ( محتوای بزرگسالان) به دلیل نیاز آموزش به تمامی رده های سنی افراد علاقه مند به نوع رابطه بی دی اس ام حذف شد » جونگکوک دانشجوی سال اول معماری تصمیم میگیره برای تأمین مخارج زندگی و دانشگاهش یکی از اتاق های خونه رو اجاره بده و همخونه جد...
