34:The Angel with Shattered Wings

1.3K 80 258
                                        

تیره کمر کوک لرزید و جرقه ای در وجودش شعله کشید  ترس مثل سایه ای سرد به دورش حلقه زد ، با  آخرین رمقش خودش و جمع کرد و به سمت اتاق کشوند با تموم وجودش میجنگید که تا قبل از رسیدن به دم در روی زمین نیافته ، پاهاش انگار زیر بار ترس و شرم‌ تاب برداشته بودند.

آفتاب کم رمق سایه ی بلند و ناآرامش رو روی دیوار میرقصوند و صدای نفس های بریده بریده اش مثل آوای گم شده ای تو سکوت غلیط اتاق می‌پیچید

لباس‌هاش رو درآورد، هنوز شلوارکش رو از روی زمین برنداشته بود که تهیونگ در اتاق رو باز کرد. صدای لولای در مثل یه زنگ خطر تو گوش کوک پیچید، و قلبش یه لحظه از حرکت ایستاد. لباس‌هاش رو تو مشتش گرفت، انگشت‌هاش از شدت فشار سفید شده بودن. همون لحظه نگاهش به حوله خیس روی تخت افتاد، چیزی که می‌دونست تهیونگ ازش متنفره. حوله مثل یه لکه گناه روی ملافه سفید تخت خودنمایی می‌کرد.

سعی کرد سریع خودش رو به حوله برسونه و اون رو از روی تخت برداره تا تهیونگ متوجهش نشده، اما وقتی چرخید، تهیونگ رو مشغول تماشای خودش دید. مرد به چارچوب در تکیه داده بود، دست به سینه، و چشماش مثل تیغه‌ای تیز تن لخت کوک رو می‌برید. کلید برقو زد؛ نور سفید لامپ تو آفتاب کم‌جون دم غروب گم شد، اما با این حال خطوط سخت و تند صورت تهیونگ رو تیزتر نشون داد. چشمای عمیقش پر از یه حس غلیظ بود یه جور خشم آمیخته با دل‌نگرانی که کوک نمی‌تونست درست بخونش.

- بذارش سر جاش، بیا اینجا بشین.

تهیونگ با صدایی آروم اما آمرانه به صندلی میز توالت اشاره کرد. این یک دستور بود، اما تهش یه جور نرمی داشت که انگار نمی‌خواست کوک بیشتر از این بترسه.
پسر حوله رو تو سبد حمام انداخت، لباس‌هاش رو تو مشتش فشرد و در نهایت اون‌ها رو هم گوشه‌ای منتظر گذاشت. بوی نم حوله هنوز تو فضا پیچیده بود، و صدای تیک‌تیک ساعت دیواری، ضربان قلب کوک رو تندتر می‌کرد.

چقدر دلش می‌خواست لباس‌هاش تنش باشن، تا حالا هیچ‌وقت انقدر به یه تیکه پارچه محتاج نشده بود. حس برهنگیش مثل زخمی باز بود که شرم رو عمیق‌تر تو وجودش فرو می‌کرد. این لحظه برهنگی با همه هم‌آغوشی‌هاش فرق داشت؛ یه حس گنگ و سردرگم از شرم و هراس تو تنش ریشه دوانده بود. نگاهش از لباسای مچاله‌شده رو زمین جدا شد و به اتاق چرخید. شرمنده بود، و برهنگیش این شرم رو سنگین‌تر می‌کرد.
با هر قدمش، صدای ناله کف چوبی زیر پاهاش انگار بهش می‌گفت هیچ راه گریزی نیست.

جلوی تهیونگ رو صندلی نشست، پاهاشو محکم به هم چسبوند و سعی کرد با حرکتی نامحسوس، خودشو بپوشونه. پوستش از سرما و وحشت مورمور شده بود، و انگشتای پاهاش از فشار زیاد به هم، دیگه چیزی حس نمی‌کردن. تهیونگ تقلای پاهای پسر رو ندیده گرفت و سشوارو روشن کرد. صدای وزوز سشوار تو فضا پخش شد، و باد گرمش موهای خیس کوک رو به بازی گرفت. ولی این گرما هیچ جوری نمی‌تونست یخ ترس تو وجود کوک رو بشکنه

My housemate Opowiadania do pokochania. Odkryj je teraz