35:Knots Half-Unbound

885 68 207
                                        


کوک روی تخت نشسته بود ، بدنش هنوز از تنبیه سنگین  دیشب کوفته و دردناک بود ، با وجود اینکه پوستش از رد شلاق ها گزگز میکرد ولی دیگه اون سوزش تیز لحظه های اول رو‌، پوست ملتهبش حس نمیکرد.

چشم های پف کرده اش راه گرفته بود و به رقص نور آفتاب که از لا به لای پرده روی کف چوبی خونه افتاده بود نگاه میکرد

با صدای بم و آمرانه تهیونگ نگاهش از دلبری های آفتاب پرید

-بخور عزیزم

+ چشم

دستهاش بی هدف لبه ی بشقاب صبحانه رو لمس میکرد .تهیونگ با وسواس براش صبحانه درست کرده بود و روی میز کوچک روی تخت چیده بود.

بوی نان تازه و تخم مرغ نیمرو دلش رو هم میزد ، حتی بوی قهوه داغ که تو اتاق پیچیده بود هم  برخلاف همیشه براش وسوسه انگیز نبود .
انگار که گره کوری سر معده اش جا خوش کرده باشه ،حتی فکر به غذا رو هم، براش مثل زهرمار می‌کرد.
به کاسه‌ی میوه‌های خرد شده زل زده بود

عین بازیکنی  که تو دقیقه‌ی نود، با مصدومیت ساختگی داره وقت کشی میکنه. با نوک چنگال یه تیکه سیب رو آروم قل داد، بعد یه تکه توت فرنگی سرخ ، و زیر لب زمزمه کرد:

+ این یکی زیادی رسیده

انگشتش یواشکی دور لبه‌ی بشقاب چرخید، مثل کسی که داره زمین بازی رو می‌سنجه نگاهش هر چند ثانیه به تهیونگ پرت می‌شد، که با یه ابرو بالا و لبخند کج، عین داوری که زیر چشمی وقت‌کشی بازیکن ها رو می‌پاد، صبرش رو نشون می‌داد.

کوک می‌دونست صبحانه که تموم شه، باید زبون باز کنه و همه‌چیزو تعریف کنه، ولی این کاسه‌ی میوه مثل چند ثانیه‌ی آخر وقت اضافه بود. یه لقمه‌ی کوچیک گرفت، آروم‌تر از لاک‌پشت جوید و حتی وقتی قورتش داد، چنگال رو تو هوا تکون داد، انگار هنوز داره نقشه می‌کشه چی بخوره.

-بخور پسری

+ نمیتونم ...

صدایی ضعیف از گلوی کوک دراومد. می‌دونست ددی منتظره تا بعد از صبحانه ماجرا رو تعریف کنه، اما هنوز نمی‌دونست از کجا باید شروع کنه.تهیونگ روی صندلی کنار میز تحریر جابه‌جا شد. چشم‌هاش رگه‌های قرمز بی‌خوابی دو شب گذشته رو نشون می‌داد، ولی موهاش هنوز مرتب بود، انگار حتی یه لحظه هم سرش به بالشت نخورده.
با صدایی آروم‌تر، ولی محکم، دوباره گفت:

- بخور پسر کوچولو. وقتت تمومه

لحنش قاطع بود و  نرم، تضادی که فقط از لب‌های ددی شنیده می‌شد.

تهیونگ از جاش بلند شد، بشقاب رو نزدیک‌تر آورد و خودش شروع کرد به غذا دادن به کوک. لقمه‌های کوچیک می‌گرفت و با ملایمت به دهن پسرک می‌ذاشت. صبورانه منتظر موند تا کوک، لقمه به لقمه، صبحانه‌شو تموم کنه، در حالی که نگاهش از چشمای لرزون کوک جدا نمیشد.

My housemate Donde viven las historias. Descúbrelo ahora