کوک پاهاشو زیر میز چوبی جمع کرد، انگشتاش آروم روی لبه زانوهاش میلغزیدن، مثل رقص نرم کلاویههای پیانو که تو گوشش زمزمه میشد. انگار میخواست خودشو تو این لحظه رویایی، تو این گوشه امن دنیا، برای همیشه نگه داره. از پنجره چوبی روبهروش به باغچه بیرون خیره شد. رزهای زرد، سفید، و قرمز تو نور طلایی غروب مثل شعلههای زنده میدرخشیدن، با هر وزش نسیم بهاری تکونهای ظریفی میخوردن، انگار داشتن برایش قصه اون شب اول رو میبافتن. هوای عصر خنک بود، با عطر خاک بارونخورده و شکوفههای دور که تو نسیم میرقصیدن. سایههای بلند بیدهای مجنون روی چمنها موج میزد، و نور غروب باغچه رو تو آغوشی از مخمل صورتی و نارنجی غرق کرده بود.
اینجا همون رستوران ژاپنی بود، همون گوشه دنج دنیا که اولین قرارشون رو با ددی توش ساخته بودن. همون اتاقک خصوصی با فانوسهای کاغذی سفید و آبی که نور گرمشون روی دیوارهای چوبی میلغزید، مثل یه نوازش نرم. همون عطر سس سویا و چوب سوخته که قلب کوک رو میبرد به اون شب جادویی—شبی که تهیونگ با چشمهای جادوگرش بهش نگاه کرده بود، انگار که افسونش کرده باشه. شبی که از قرار و پیمانشون حرف زده بودن، قولایی که کوک یه جایی تو گوشه قلبش گمشون کرده بود، ولی حالا این فضا داشت آرومآروم زندهشون میکرد.
گارسن در کشویی رو با لطافت باز کرد، کیمونوی سرمهایش با طرح ابریشمی شکوفههای سفید روی آستینش تو نور شمعها انگار نفس میکشید. با لبخندی که انگار راز این لحظه عاشقانه رو میدونست، یه کاسه سوپ میسو و یه بشقاب ادامامه جلوی کوک و تهیونگ گذاشت و با تعظیم نرمی در رو بست. بخار سوپ میسو با عطر جلبک و توفو تو هوا پیچید ، مثل یه آغوش گرم؛ که فضا رو پر میکرد.
غلافهای سبز ادامامه، با چند دونه نمک دریا که زیر نور فانوسها برق میزدن، کوک رو به یه لحظه ی ساده و بیخیالی دعوت میکردن.
تهیونگ کتشو روی پشتی صندلی انداخت، پیراهن سفیدش تو نور فانوسها مثل ماه میدرخشید. پوک عمیقی به سیگارش زد و آروم تو جاسیگاری خاموشش کرد، دود سفید تو هوا محو شد، انگار داشت همه دنیا رو برای این لحظه کنار میزد. به کوک نگاه کرد، چشماش پر از گرمایی که انگار میتونست قلبشو نوازش کنه. یه قاشق سوپ میسو برداشت و با یه لبخند ظریف به لبای خشک کوک نزدیک کرد، انگار میخواست این لحظه رو براش شیرینتر کنه.
کوک هر لحظه بیشتر تو خاطرات اون شب اول غرق میشد، انگار عطر سوپ و رقص رزها داشت یه گوشه از قلبشو بیدار میکرد. حالا مطمئن بود چرا تهیونگ آوردهش اینجا—نه برای حرف زدن، نه برای یادآوری قولای شکسته، فقط برای این که دوباره تو این فضای جادویی گم بشن. لبخند خجالتیای زد، گونههاش زیر نور شمعها گلگون شدن. سوپ رو با احتیاط خورد، طعم گرم توفو و جلبک انگار یه تیکه از اون شب عاشقانه رو زنده کرد.
ESTÁS LEYENDO
My housemate
Fanfiction« عنوان Mature ( محتوای بزرگسالان) به دلیل نیاز آموزش به تمامی رده های سنی افراد علاقه مند به نوع رابطه بی دی اس ام حذف شد » جونگکوک دانشجوی سال اول معماری تصمیم میگیره برای تأمین مخارج زندگی و دانشگاهش یکی از اتاق های خونه رو اجاره بده و همخونه جد...
