نامجون با کلافکی نفس تندی کشید، تکیهاش رو از دیوار کند و به برادرش خیره شد که داشت با حوصله بند کفشهاشو محکم میکرد. تهیونگ کمرش رو صاف کرد، با یه حرکت آهسته پاشو روی زمین کوبید تا کفشش جا بیفته، و وقتی ایستاد، نگاهش با نگاه نامجون تلاقی کرد.
تو چشمای تیره تهیونگ یه برق سرد و کنترل گر بود، انگار همهچیز رو زیر نظر داره و هیچ جوره کوتاه نمیاد.
~ میموندین دیگه!
صدای نامجون ترکیبی بود از گله ، شرمندگی و دلنگرانی دلش میخواست شب رو با برادرش و کوک بگذرونه اما افسوس اون جوری که دوست داشت برنامه اش پیش نرفت.
دستاشو به جیباش فرو کرد و با یه نگاه غمگین به تهیونگ زل زده بود
- نمیشه هیونگ, دیشب که بهت گفتم نمیمونیم
تهیونگ صداش مثل یک دیوار بتنی سخت و محکم بود، ولی تو عمقش یه لرزش ریز از نگرانی مخفی بود ، نمیخواست کوک بیشتر از این تو این موقعیت بمونه، جایی که شیطنتش ممکن بود دوباره براش دردسر ساز باشه
نامجون یه نگاه به کوک انداخت که خودشو پشت سر تهیونگ استتار کرده بود، جوری که انگار داره تو سایه ددیش محو میشه.
صورت کوک سرخ و برافروخته بود، چشمهاش مظلوم و خمار، با رگههایی سرخ جوری که انگار موجی از گریه سرکوبشده یا درد پنهان توشون شناور بود .
نامجون دلش سوخت اون چشمای معصوم که همیشه تو دلش یه جای امن داشتن، حالا پر از یه حس آزاردهنده بودند.
کوک خودشو چسبونده بود به پشت تهیونگ، پاهاشو محکم به هم فشار داده بود و با یه دست سعی میکرد پایینتنهش رو که هنوز از درد ویبره قبلی و فشار عضوش میسوخت بپوشونه.
این فرار از نگاه نامجون، برای هیونگش عجیب بود
نامجون تو دلش گفت:
«چرا کوک انگار ازش میترسه؟»
~ خیلی لجبازی
تهیونگ با یه ابرو بالا رفته و یه لبخند کمرنگ به نامجون نگاه کرد، انگار داره میگه دیگه بس کن و این بحث رو تموم کن.
نامجون یه لبخند شرمنده زد و سرشو تکون داد و حرف کش نداد
تهیونگ دست هیونگش رو گرفت، با یه فشار گرم و مطمئن انگشتاشو فشرد، و در رو باز کرد.
وقتی بیرون رفت، کوک از نبود ددی استفاده کرد. با یه پرش سریع، قبل از اینکه از در رد بشه، خودشو انداخت تو بغل نامجون و زیر گوشش با شیطنت و تخسی زمزمه کرد:
+هیونگ، قول بده اگه برام تعریف نکرد، همه جریان رو برام بگی
سریع از نامجون جدا شد، با یه خنده ریز به عقب پرید و از چارچوب در خارج شد. چشمهای گرد و متعجب نامجون به چشمهای تنگشده تهیونگ دوخته شد، که یه پوزخند ظریف گوشه لبش نشسته بود
YOU ARE READING
My housemate
Fanfiction« عنوان Mature ( محتوای بزرگسالان) به دلیل نیاز آموزش به تمامی رده های سنی افراد علاقه مند به نوع رابطه بی دی اس ام حذف شد » جونگکوک دانشجوی سال اول معماری تصمیم میگیره برای تأمین مخارج زندگی و دانشگاهش یکی از اتاق های خونه رو اجاره بده و همخونه جد...
