بهار داشت کم کم از نفس میافتاد، انگار رویاهای لطیفش داشت تو آغوش تابستون گم میشد. نسیم خنک عصرگاهی برگهای تازهجوانهزدهی درختهای بلوار رو نوازش میکرد و بوی شکوفههای یاس توی خیابون پیچیده بود. دو روز از اون شب کابوسوار توی کلانتری گذشته بود و جونگکوک هنوز نمیتونست اون لحظهها رو از ذهنش پاک کنه. زخمهاش کمکم خوب شده بودن، ولی یه درد عمیقتر توی سینهش هنوز اذیتش میکرد؛ دردی پنهانی که هر بار نفس میکشید، انگار یه تیغ کند توی قلبش میچرخید.
صبح پنجشنبه بود و آفتاب از لای پردههای نازک اتاق خواب میتابید، ولی برای کوک، دنیا هنوز توی سایه غرق بود. روی کاناپه ولو شده بود، یک بالشت رو بغل کرده و انگشتهاش بیهدف روی پارچه میکشید.
ذهنش هیچ آرام نمیگرفت؛ افکارش توی سرش پرسه میزدن، به هم میخوردن، از هم جدا میشدن و دوباره شروع به هذیان میکردند.
تهیونگ داشت آماده میشد بره شرکت، یک جلسه اضطراری براش پیش آمده بود. صدای قدمهاش توی سالن میپیچید، آروم و منظم، درست برعکس قلب کوک که تند و بیریتم میزد. از توی آشپزخونه نگاهش کرد؛ کت مشکیش رو تنش کرد، موهاش رو با یه حرکت سریع با سرانگشت هاش رو به بالا شونه زد و کیفش رو از روی کانتر برداشت. یه لحظه چشمش به کوک افتاد و لبخند کمرنگی زد، از اون لبخندایی که همیشه دل کوک رو گرم میکرد، ولی امروز فقط یه تپش تند و مضطرب به قلبش اضافه کرد
-عزیزم امروز باید خودت بری من باید اول برم شرکت یک کار فوری دارم اما زود میام دانشگاه برای ناهار میبینمت
کوک از جاش بلند شد و به سمت ددی رفت. سرش رو تکون داد، ولی کلمات توی گلوش گیر کرده بودن. یه «باشه» خشک و آروم گفت، صدایی که انگار از ته یه چاه عمیق میاومد. تهیونگ نزدیکش شد، دستش رو پشت گردنش گذاشت و یه بوسهی نرم روی پیشونیش کاشت.
گرمای لبهاش برای یه لحظه کوک رو از اون گرداب ذهنی بیرون کشید، ولی وقتی در خونه بسته شد، دوباره توی دریای مواج غم هاش غرق شد. تکیهش رو به کانتر داد، نفسش رو محکم بیرون داد و چشماش رو بست. انگشتاش بیاراده دور لبهی کانتر پیچیدن و محکم فشردنش، انگار اگه ولش میکرد، خودش هم سقوط میکرد.
ذهنش پر بود از حرفای کانگ شین:
*«استاد کیم اگر بفهمه با یه قاتل داره زندگی میکنه...»*
این جمله مثل یه سم توی رگهاش جریان داشت، تند و سوزان.
نمیتونست به تهیونگ دروغ بگه، نه به ددی، نه به مردی که با یه نگاه یا یه کلمهی ساده میتونست تمام طوفانای وجودش رو بخوابونه. اما اگه حقیقت رو میگفت چی؟ اگه تهیونگ نمیتونست اون گذشتهی لعنتی رو هضم کنه؟ اگه حرف هاش و باور نمیکرد، اگه اون سایهی امن ازش گرفته میشد؟
ESTÁS LEYENDO
My housemate
Fanfiction« عنوان Mature ( محتوای بزرگسالان) به دلیل نیاز آموزش به تمامی رده های سنی افراد علاقه مند به نوع رابطه بی دی اس ام حذف شد » جونگکوک دانشجوی سال اول معماری تصمیم میگیره برای تأمین مخارج زندگی و دانشگاهش یکی از اتاق های خونه رو اجاره بده و همخونه جد...
