39:Dance of Flames

918 71 173
                                        


سکوت سنگین بینشون مثل مه‌ای غلیظ هوارو پر کرده بود. سایه ی شب از پنجره ماشین به داخل سرک میکشید و با بی رحمی رو قلب لرزون کوک پنجه میکشید

کوک هنوز روی صندلی چرم سرد تکیه داده بود، نفس‌هاش تند و نامنظم، و چشاش از ترس و انتظار میدرخشید.

از لحظه ای که ددی نوید تنبیهش و داده بود نتونسته بود تن خسته اش رو بالا بکشه و دستش روی در ماشین یخ زده بود

تهیونگ مثل ماهیگیری صبور روی صندلیش نشسته بود و با صبوری قلابش انداخته بود و انتظار حرکت بعدی طعمه شیرینش رو‌ میکشید و با لذت و لبخند کمرنگی به صدای نفس های کوتاه کوک گوش میکرد.

پلک‌های نازک کوک را تماشا می‌کرد که چشمان سیاهش پشت آن پرده ظریف می‌چرخیدند و هر لرزشش مثل رقصی خاموش دلش را به تپش می‌انداخت.

می‌دونست کوک داره با تمام وجودش مقاومت می‌کنه و عضلات لگنش رو شل کرده تا از فشار طوفانی که درون بدنش می‌جوشه راه گریزی پیدا کنه.
پاهاش بی‌اختیار از هم فاصله می‌گرفتند، انگار که تنش می‌خواست از آن حس مهارنشدنی فرار کنه و با تمام توانش از ارگاسم دور بشه.

چند دقیقه ای گذشت، نفس های خفه و سنگین کوک آروم تر شد و مثل موج های دریای طوفانی ، به ساحل آرامش فروکش کرد

تهیونگ خم شد و کمربند کوک ر‌و‌ به آرامی باز کرد
دست کوک رو تو دستش گرفت و سر انگشت های سفید و تب دارش رو نرم و کوتاه بوسید کوک لحظه ای انگشت هاش و دور دست ددی سفت کرد و با آرامش نفس عمیقی از تسلیم و رضایت کشید

تهیونگ دستش رو زیر چانه کوک برد، انگشتانش با نرمی گونه‌ های پسرکش رو نوازش کردند، و لب‌های نرمش را با بوسه‌ای لطیف اما سرشار از خواستن لمس کرد.

با صدایی که مثل فولاد سرد بود اما با لرزه‌ای پنهان از محبت گفت:

ـ برو تو خونه، فرشته و برام آماده شو...

دستش را پایین‌تر آورد، با پشت دستش سینه بی‌تاب کوک رو لمس کرد، گرمای پوستش رو حس میکرد، با نگاهی پر از لذت و صدایی بم تر از قبل ادامه داد

ـ لباس هاتم خودم میام از تنت درمیارم

قلب کوک وحشیانه تو سینه اش تپید ترسش با یه حس عمیق تسلیم قاطی شده بود، و دستاش از شدت اضطراب می‌لرزید. سرشو پایین انداخت و با صدایی که بی شرمانه از تحریک و هیجان می‌لرزید زمزمه کرد:

+چشم

با پاهایی سست از ماشین پیاده شد ، قدم های سنگین و کندش انگار شیطنت‌های گذشته‌ش رو پشت سر می‌ذاشتند و به سمت مجازات می‌کشوندنش.

تهیونگ لحظه‌ای تو ماشین نشست، چشماش با تمام وجود پسرک زیباشو و برانداز میکرد. بعد، با یه نفس عمیق، در رو باز کرد و قدم تو حیاط گذاشت

My housemate Where stories live. Discover now