Jealousy problems pt. 2

2.3K 250 127
                                        

29 Jealousy problems pt. 2

Third person POV

تهیونگ و جونگکوک بعد از گرفتن بستنی هفتگیشون که جونگکوک قول داده بود برای تهیونگ بخره، داشتن به سمت خونه‌ی تهیونگ می‌رفتن.

"مرسی که برام بستنی خریدی کوکی." تهیونگ همزمان که داشت بستنی‌شو میخورد گفت. جونگکوک همینطور که تهیونگ به لیس زدن بستنیش ادامه می‌داد، زل زده بود بهش و یه سری فکرای نه‌چندان معصومانه راجع به امگا تو سرش می‌چرخید. برای همین سریع دستشو کوبید به پیشونیش و از خودش خجالت کشید که این فکرا رو اونم درست کنار تهیونگ کرده بود.

تهیونگ که این حرکتشو دید، کنجکاو شد که چرا همچین کاری کرده.

"کوکی، چرا خودتو زدی؟" تهیونگ با تعجب سرشو کج کرد و حالا از همیشه کیوت‌تر شده بود.

"چون..." جونگکوک نمی‌تونست به تهیونگ بگه دقیقا به چی فکر می‌کرد، چون قطعاً خجالت می‌کشید و از اون بدتر، جین زنده نمی‌ذاشتش که معصومیت تهیونگ رو خراب کرده!

"اوه، رسیدیم!" سریع موضوع رو عوض کرد و به خونه‌ی تهیونگ اشاره کرد.

خداروشکر!

"راست میگی کوکی!" تهیونگ با خنده گفت و کلاً فراموش کرد چند ثانیه پیش چی پرسیده بود.

امروز بعد مدرسه قرار بود تهیونگ و جونگکوک با هم وقت بگذرونن، چون جیمین هنوز از دست جونگکوک دلخور بود و جونگکوک هم دیگه حوصله‌ی رفتاراشو نداشت.

وقتی وارد خونه شدن، تهیونگ با ذوق جیغ کشید "هیونگ، تو اینجا چیکار می‌کنی؟!" تهیونگ وقتی یونگی رو دید که روی مبل همیشگیش نشسته، ذوق کرد. ولی این بار یونگی تنها بود. معمولاً همیشه با هوسوک می‌اومد، اما الان خبری از هوسوک نبود.

تهیونگ سریع دوید و کنار یونگی پرید، خودشو چسبوند بهش و بغلش کرد. همیشه آدم چسبونی بود، مخصوصاً نسبت به هیونگاش، البته جونگکوک رو هم باید به اون لیست اضافه کرد.

"سلام هیونگ." جونگکوک گفت و کیفشو روی زمین گذاشت، بعد روی مبل روبه‌روی یونگی نشست. "هوسوک هیونگ کجاست؟" با اخم پرسید.

واقعیت این بود که دیدن یونگی و هوسوک همیشه بهش یادآوری می‌کرد که اونا جفتن ولی حالا که یونگی بدون هوسوک اینجا بود، یعنی یه آلفای دیگه داره دور و بر تهیونگ می‌چرخه، و اون اصلاً از این موضوع خوشش نمی‌اومد!

"خب، اول از همه، سانشاین این ترم یه کلاس اضافی گرفته. دوم اینکه من اومدم تا به‌خاطر جین هیونگ مواظب تو باشم، چون اون و نامجون بهت اعتماد ندارن که تنها بمونی." یونگی با خونسردی گفت و دستشو دور تهیونگ انداخت و تهیونگ با لبخند بزرگتری بهش تکیه داد. "ولی حالا که جونگکوک اینجاست، فکر کنم دیگه لازم نیست بمونم." بعد هم بلند شد و دستشو از دور تهیونگ برداشت.

Good For You |Kookv|Where stories live. Discover now