Mates?!

2.4K 260 107
                                        

26 Mates

Third person POV

یه یک‌شنبه‌ی آروم بود که تهیونگ از خواب بیدار شد. گوشیشو برداشت تا ساعتو ببینه و فهمید که خیلی دیرتر از حد معمول بیدار شده. احتمالاً به خاطر این بود که شب قبل تا دیروقت بیدار مونده بود تا کتابی که دیروز بعدازظهر شروع کرده بودو تموم کنه.

باید امروز یه کاری بکنم.

تهیونگ با این فکر از تخت بلند شد و رفت سمت حموم تا برای روز جدید آماده بشه.

بعد از تموم شدن کاراش توی حموم، برگشت تو اتاقش تا تصمیم بگیره چی بپوشه.

شاید امروز یه دوری بزنم. (یعنی دویدن توی فرم گرگش.) پس لازم نیست چیز خاصی بپوشم. تهیونگ اینو گفت و شروع کرد به گشتن توی کمدش.

اوه، این خوبه.

یه تیشرت سفید ساده و یه شلوار گرمکن طوسی بیرون کشید.

راحت و سریع در میاد و پوشیدنشم راحته.

بعد از لباس پوشیدن، رفت پایین به آشپزخونه رفت تا یه صبحونه‌ی سبک بخوره، چون نمی‌خواست غذای سنگینی بخوره.

همون لحظه روی کانتر یه یادداشت از جین دید.

«برادر کوچولوی عزیزم،

همون‌طور که میبینی مثل همیشه خونه نیستم. رییسم امروز صدام کرده چون یکی از همکارام مریض شده و نتونسته بیاد. عجله داشتم و نتونستم برات چیزی درست کنم، پس حتماً یه چیزی بخور قبل از اینکه هر کاری بکنی.

از طرف برادر خوش‌قیافت!»

آهان، پس واسه همین بیدارم نکرد.

تهیونگ با خنده یادداشتو خوند. بعد یه شکلات برداشت، بازش کرد و شروع کرد به خوردنش، هم‌زمان که از خونه بیرون می‌رفت و چک می‌کرد که گوشی و کلیداشو تو جیبش گذاشته یا نه.

اولش آروم راه می‌رفت، همچنان مشغول خوردن بود پس گذاشت که پاهاش خودشون یه جا ببرنش.

آخر سر، جلوی یه جنگل آشنا ایستاد. معمولاً گرگای دیگه هم اونجا می‌دویدن، پس جای مناسبی برای دویدن بود. بعد از اینکه خوردنش تموم شد، رفت توی اعماق جنگل.

بعد از کمی پرسه زدن، لباساشو درآورد که پاره نشن، قبلش هم به جین پیام داد که کجا میره، و بالاخره به فرم گرگش تغییر شکل داد.

جایی که تهیونگ ایستاده بود حالا یه گرگ سفید و زیبا حضور داشت. دست و پاشو کشید و بعد شروع کرد به دویدن.

هم‌زمان که می‌دوید، حس می‌کرد باد داره از بین موهای پرپشت و سفیدش عبور می‌کنه و زمین سنگی جنگل زیر پنجه‌هاش حس می‌شد.

Good For You |Kookv|Where stories live. Discover now