Ice skating

2.3K 272 36
                                        

31 Ice skating

Third person POV

بعد از حدود ۱۰ دقیقه بالاخره رسیدن. جونگکوک اول از ماشین پیاده شد و در رو محکم بست که این تهیونگ رو ترسوند. بعد رفت سمت در تهیونگ، بازش کرد و با دقت دستش رو گرفت تا راه رو نشونش بده.

"انجل، فقط باید بهم اعتماد کنی اوکی؟" جونگکوک وقتی تهیونگ از ماشین پیاده شد و جلوی آلفا ایستاد پرسید.

"بهت اعتماد دارم کوکی." تهیونگ لبخند زد و دستش رو فشرد تا به جونگکوک نشون بده.

جونگکوک آروم تهیونگ رو به سمت ساختمون برد و جیمین در رو براشون باز کرد تا مبادا بسته بشه.

"خب حالا میتونی چشم بند رو برداری." جونگکوک گفت ولی هنوز دستش رو از دست تهیونگ جدا نکرد.

تهیونگ با دست آزادش چشم‌بند رو برداشت و وقتی اطراف رو دید، نفسش بند اومد.

"امروز قراره بریم اسکی روی یخ؟!" تهیونگ با هیجان پرسید.

"آره، قراره بریم، انجل." جونگکوک گفت و موهاش رو بهم ریخت. "یادم بود که چند هفته پیش گفتی دلت می‌خواد بری اسکیت روی یخ، واسه همین از جهیون کمک گرفتم و کل جا رو برای خودمون رزرو کردم."

"لازم نبود این کارو کنی کوکی... مرسی کوکی." تهیونگ گفت و بغلش کرد، جونگکوک هم متقابلاً در آغوش گرفتش.

"ته بالاخره رسیدی!" یکی داد زد و دوتا امگا رو ترسوند. "تولدت مبارک!"

تهیونگ اطراف رو نگاه کرد و دید یوتا داره به سمتشون می‌دوه، البته یکم عجیب به نظر می‌رسید. پشت سرش هم جفتش، وین‌وین بود، پس احتمالاً بقیه دوستاشون هم بودن و تهیونگ نمی‌تونست برای دیدنشون صبر کنه.

"مرسی هیونگ!" تهیونگ گفت و وقتی یوتا بهش رسید، بغلش کرد. "هیونگ فکر کنم بلندتر شدی." تهیونگ گفت و متوجه شد که یوتا نسبت به قبلش قدبلندتر شده.

"نه بابا، کفش اسکیت پوشیده." وین‌وین اشاره کرد. "فکر نکنم دیگه بیشتر از این قد بکشه." وین وین گفت و خندید. "راستی، تولدت هم مبارک، هیونگ."

"مرسی وین‌وین!" تهیونگ لبخند زد و به سمت امگا رفت و بغلش کرد. "بقیه هم اومدن؟" تهیونگ پرسید، دلش می‌خواست بقیه دوستاش رو هم ببینه.

"متأسفانه فقط من و چنلو اومدیم، بقیه گرفتار بودن، ولی تولدت رو تبریک گفتن." وین‌وین با لبخندی کم‌رمق جواب داد.

تهیونگ با ناراحتی سرش رو تکون داد ولی بعد فکری باعث شد غصه‌ش یادش بره.

" منم میخوام کفش اسکیت بپوشم!"

"پس بریم واست یه جفت بگیریم. جیمین تو هم— وای صبر کن، کجا رفت؟" وین‌وین گفت.

تهیونگ، یوتا و جونگکوک اطراف رو نگاه کردن و دیدن که جیمین پیششون نیست.  اون لحظه جیمین بوی جفت هاش رو حس کرده بود واسه همین تصمیم گرفته بود بره پیششون، البته فقط در حد یه دوست، نه چیز بیشتر.

Good For You |Kookv|Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin