Part 2

905 163 15
                                    

با فکر به پیتزایی که قرار بود بخوره با خوش حالی به سالن پذیرایی رفت.
یک ساعت بعد همگی مشغول خوردن پیتزا و دیدن درامای از نظر جیمین حوصله سربری بودن که نامجون طرفدارش بود.جین هر چند دقیقه یکبار با ارنج به پهلوی نامجون میکوبید تا غرق دراما نشه و پیتزاش رو بخوره.

این گیر دادن های جین به غذا خوردنش از زمانی شروع شد که فهمید نامجون خیلی وقت ها توی شرکت غذاش رو نمیخوره و بی وقفه خودش رو مشغول کارش میکنه.

جیمین با لبخند بهشون نگاه کرد،زوج دوست داشتنی ای بودن.
با شنیدن صدای پیام، گوشیش رو برداشت هوسوک ازش پرسیده بود فردا به رستوران میره یا نه،با گفتن اره جوابش داد و ازش خواست گزارش و حساب کتاب های رستوران رو براش بفرسته.
گوشیش رو برداشت و خواست به اتاقش بره اما با یاداوری چیزی ایستاد و گفت

جیمین:هیونگا لطفا شب کم سر و صدا کنید من برای انجام کارهام نیاز به تمرکز دارم

و قبل از شنیدن فحش های جین به اتاقش فرار کرد.
ساعت دو نیمه شب بود که جیمین با خستگی خمیازه ای کشید هنوز کمی از گزارش های رستوران مونده بود و برای بیدار موندن نیاز به قهوه داشت.
از اتاقش خارج شد با شنیدن صدای هیونگ هاش با تاسف سری تکون داد، متعجب بود چجوری خسته نمیشن.

با صدای پر شدن ماگ با قهوه و حس کردن بوی خوبش سرش رو از روی میز اشپزخونه بلند کرد و بعد از برداشتن ماگ دوباره به اتاقش برگشت.

اوضاع رستوران خوب و راضی کننده بود معروفیت این یکسال اخیر رو مدیون سراشپز فوق العاده غذاهای کره ایش بود،
کسی که به خاطر دستپخت و رسپی های مخصوصش ممکن نبود غذاش رو بخوری و بشقاب دوم رو سفارش ندی.لبخند محوی زد و با اتمام کارش به تخت خواب دوست داشتنیش رفت.

با شنیدن صدای آلارمش چشم هاش رو به سختی باز کرد و هوفی گفت.به حمام رفت و دوش سریعی گرفت.
با انرژی به اشپزخونه رفت و نامجون رو دید که با آیپدش مشغوله و جین هم نون ها رو تُست میکرد.

جیمین:سلامم صبح بخیر!

نامجون:سلام صبح توهم بخیر،خوب خوابیدی؟

جیمین:اره تقریبا ولی اگه بعضیا اجازه میدادن بهتر می خوابیدم

جین:جیمینننن

جیمین:هیونگ خسته نمیشی اینقدر حرص میخوری؟

جین:تو اخرش منو دیوونه میکنی

جیمین شونه ای بالا انداخت و پنیر صبحانه رو از یخچال بیرون اورد.بعد از صرف صبحانه به اتاقش برگشت و آماده شد تا به رستوران بره.

سوار آئودیش(1) شد و به سمت رستوران حرکت کرد.
با دیدن تابلوی بزرگ پولاریس لبخند دندون نمایی زد و وارد رستوران عزیزش شد،فلیکس با دیدنش از دور دستی تکون داد و اومد پیشش.

《 𝑷𝒐𝒍𝒂𝒓𝒊𝒔 》Where stories live. Discover now