part 9

176 24 0
                                        

صدای جیغ جنجی در کل سالن می‌پیچید، خیلی سخت نبود بفهمد که این صدا برای چه چیز بود. به موش و گربه بازی آنیسا و جنجی نگاه کرد، ناخوداگاه لبخندی بر لبش شکل گرفت. تنها زمان‌هایی که احساس زنده بودن میکرد وقت‌هایی بود که دو خواهرش در کنارش بودند.
-دختره‌ی عوضیییی چطور تونستی؟
آنیسا خاله را میان خودش و جنجی قرار داد وبا لبخندی حرص درار گفت- خیلی راحت میخوای تکرارش کنم؟
جنجی دندان قروچه‌ای کرد و به سمتش خیز برداشت، لی‌نا با خنده او را گرفت و رو به آنیسا گفت- انقدر اذیتش نکن.
قهقه آنیسا به هوا برخاست. آخرین تکه‌ی کیک را درون دهانش گذاشت و با لذت آن بافت نرم را جوید. با پخش شدن طعم شیرینش چشمانش را بست، عاشق این طعم بود.
تمام مدت جنجی با حالتی خصمانه نگاه‌اش می‌کرد.
-خاله میبینی از عمد این‌کار رو میکنه، میخواد حرص منو دربیاره.
لی‌نا، جنجی را نوازش کرد و گفت- خودم برات کیک درست میکنم به اونم نمیدیم.
وقتی خوردنش تمام شد با احتیاط به سمت مبل رفت و روی آن نشست، پا روی پا انداخت و با تمسخر گفت- منم به جان میگم برام درست کنه به تو نمیدیم... وحشی.
جنجی لگدی به سمت‌اش پراند که با پاهای بلند آنیسا مهار شد.
-پاهاشو ول کن.
این صدای جان بود که آنیسا را مورد خطاب قرار می‌داد.
همه به سمت‌شان چرخیدند. جنجی با دیدن جان به آنیسا اشاره کرد و با لحنی که تلاش می‌کرد بغض‌آلود بنظر برسد گفت- گا گا اون همه‌ش منو اذیت میکنه،منو محکم زد دعواش کن.
آنیسا لبانش را بر هم فشرد تا خنده‌اش را کنترل کند. موش کوچولوی مقابلش خوب بلد بود چگونه جان را نرم کند، آرام سرفه کرد، اخمی بر صورت نشاند و گفت- خیلی مارمولکی... من کی تو رو زدم؟
-همین الان.
جان قبل از آن که آن دو بخواهند با هم دعوا کنند کنارشان نشست و گفت- حالا که همه هستیم بیاید یک جشن کوچیک بگیریم.
جنجی دستان‌اش را بهم کوبید، آنیسا روبرگرداند و لی‌نا با لبخندی رضایتش را اعلام کرد. کم پیش می‌آمد جان چنین حرف‌هایی بزند.
آنیسا نگاه بدی به جان انداخت و گفت- جشن؟... کوچیک؟... اونم تو؟
-اره مگه چیه؟

-چون از زیر جشن تولدت فرار کردی اون باورش نمیشه.
به ییبویی که در چند قدیمی‌اش ایستاده بود خیره شد؛ او ذاتا با تولد مشکل داشت و آنیسا بخوبی می‌دانست که همیشه از این جشن فراری بود با این حال او را در یک جایی که دوستش نداشت با دکوری که متنفر بود سوپرایز کرده بود. مشخص بود که فرار می‌کرد.
جان با صدای بلند هولئا را صدا زد و طولی نکشید که سرخدمتکار پیدایش شد.
-مقدمات جشن کوچیک رو اماده کن.
هولئا چشمی گفت و بعد تعظیم کوچیکی رفت. بلند شد و با گرفتن دست ییبو به سمت اتاق‌ها رفتند. همین که وارد اتاق جان شدند، ییبو به سمت جان چرخید و گفت- من حس بدی نداشتم.
-من بدرد تو نمیخورم.
ییبو انگشت‌اش را روی لبان جان گذاشت و گفت- خودم میدونم اما حس میکنم که میخوام بشناسمت، برام جالبی.
جان سیگاری برداشت و روشن کرد. پک عمیقی گرفت و گفت-فکر نمیکنی بازی با لیگ بالاتر از خودت به صلاحت نباشه؟
ییبو صاف در چشمان مرد خیره شد و پاسخ داد- اختیارداری استاد... کلا لالیگا به بالا حال میکنم.
حرف‌اش پوزخندی را بر روی لب جان شکل داد، پسرک بی‌پروا و زیرک بود. دود سیگارش فاصله‌ای میانشان انداخت، ناگهان به سمت‌اش رفت و آستین ییبو را بالا داد، سیگارش را در نزدیکی مچ دست‌اش نگه داشت و منتظر واکنشی از سمت‌اش شد.

call me master Donde viven las historias. Descúbrelo ahora