part 24

137 15 0
                                        

کیسه یخ را روی صورتش گذاشت و به افسری که مدام نگاه بدی به آنها می‌انداخت چشم غره رفت. تقصیر ان دو چه بود که ناگهان به آنها حمله‌ور شده بودند و او هر چه می‌گفت آن مرد زبان نفهم قصد فهمیدن نداشت. حداقل بابت این که پای لیلا گیر نبود خوشحال بود. نگاهی به جان که با خونسردی تمام پا روی پا انداخت و در حال ابنبات خوردن بود انداخت و با صدای افسر اخم کرد.
-من با شما دو نفر چیکار کنم؟ این چندمین باریه که برای ضرب و شتم میارنتون؟ نمیخواید آدم بشید؟ دو نفرو که زدین دست و پاشون رو شکوندین یکی صورتش داغونه یکی نزدیک سکته بوده و اون یکی خدا میدونه زنده میمونه یا نه.... هیچ میدونید چه جرم سنگینیه؟
آنیسا واقعا اهمیتی نمیداد تنها چیزی که در سرش می‌چرخید حرف مرد بود که گفته بود “سیلور کجاست”  و حرف‌های خواهرش اکنون او را نگران کرده بود. اینکه گروهی اوباش کوچک فکر میکردند بزرگترین فایل محرمانه مافیاها در دستان آنها بود یعنی دیگران هم همین فکر را می‌کردند و همین دلهره‌ای عجیب به جانش می‌انداخت.
اخمی کرد، سرش را چرخاند و اهمیتی به مابقی مزخرفات افسر نداد به هرحال که افسر کار خود را میکرد؛ از اول هم قصد داشت آن دو را به زندان نوجوانان بفرستد.)
اگر قصد داشت تاریخ تاریک‌ترین دوران عمرش را بیان کند میتوانست بیستم ژانویه 2011 تا چهارم اکتبر 2011 را مثال بزند. زمانی که خواهرش به قتل رسید هنوز هم با گذشت سیزده سال معتقد بود که مرگ لیلا تقصیر او بود اگر میدانست سیلور کجاست شاید امیدی بود اما چه انتظاری میشد از دختری هفده ساله داشت؟
به در و دیوار نگاه کرد و آن شب شوم دوباره برایش یادآوری شد. درست بعد از ان روز خوی وحشی‌گری و کشتاری که تا ان روز پنهان کرده بود عیان شد شبی که جان را هم همراه خواهرش از دست داد.
کفش‌هایش را از پا درآورد و آرام از پله‌ها پایین رفت. برای رسیدن به سالن متصل به خوابگاه پسران باید به طبقه همکف می‌رفت و این کاری دشوار می‌نمود. از طرفی باید می‌فهمید که چه کسی در حال تیراندازی هست.
با شنیدن صدای پایی سریع پشت شکافی که بین راه پله و ورودی‌ها وجود داشت پنهان شد. صدای تیراندازی بلندتر شده بود و نشان میداد فاصله‌ای تا محل نداشت از طرفی نمیدانست که چند نفر آن جا بودند و امکان نداشت تنهایی از پسشان بر بیاید.
صدای بلند چکمه دو نفر نزدیک و نزدیک‌تر میشد؛ خودش را بیشتر میان شکاف کشید و نفسش را حبس کرد، این دیگر بچه بازی نبود که با زدن چهار نفر تمام شود این بار جنگی واقعی بود.
-پیداش کن... یادت باشه رئیس زنده میخوادش.

دندان قروچه‌ای کرد به دنبال او بودند و حالا باید تاوانش را کلی آدم بی‌گناه می‌دادند. پایش به جلو لرزید شاید اگر می‌رفت و خودش را نشان میداد دیگران نجات پیدا میکردند اما قبل آن که بتواند واکنشی نشان دهد صدای داد و فریاد آشنایی به گوشش رسید و باعث شد تیره پشتش بلرزد.
- آنیسا... میدونم یک جایی تو این ساختمون پنهان شدی و الان داری صدام رو میشنوی، سه روز بهت فرصت میدم اگر تا قبل نیمه شب سومین شب سیلور رو بهم نرسونی جسد عزیزانت رو خواهی دید.

call me master Where stories live. Discover now