s2 part 6

70 7 2
                                        


روی صندلی چوبی نشست پا روی پا انداخت و گفت- راه طولانی داری که قانع بشم برای بخشیدنت.
نیشخندی بر لب زد و ادامه داد- از حالا تایمت شروع میشه.
-تو منو ببخش بقیه‌ش با من.
آنیسا فنجان چای را در دست گرفت قلوپی از ان خورد و پاسخ داد-عوض مزه ریختن حرفتو بزن.
جان چای‌اشش را یک نفس خورد. به پشت صندلی تکیه داد و گفت- آنیسا هدف ما چی بود؟
-اینکه با استفاده از سیلور مافیای شرق(ملکه‌) رو نابود کنیم.
جان چشمانش را به سرخی آتش دوخت، نگاهش تیره شد و با خشم پرسید- اگه بگم هیچ فایلی وجود نداره چی؟
آنیسا صاف نشست. چشمانش از بهت و تعجب گرد شده بود. با پا روی زمین ضرب گرفت و به موهایش چنگ زد، نمیتوانست شاهد نابود شدن خواسته‌اش باشد.
نگاهش را به چشمان تیره رنگ جان داد و گفت- بگو که دروغه، امکان نداره هیچ چیز نباشه یعنی شونزده سال از عمرمون رو سر هیچی هدر دادیم؟
جان سرش را تکان داد لیوان را درون انگشت اشاره‌اش چرخاند و گفت- هدر ندادیم، اون اطلاعات تو ذهن دختره‌س نه بدنش این وسط یکی ازش محافظت میکنه اما امکان نداره اون یک نفر جزو باند ملکه باشه.
آنیسا در فکر فرو رفت، حرف‌های جان منطقی بنظر میرسید و تکه‌های پازل گمشده را در ذهنش کنار هم میچید..
-حالا این خانوم سیلور کجا هست؟
پا روی پا انداخت و نیشخندی بر لب زد، دغل بازی او از همین اکنون آغاز شده بود و اولین حرکتش فریب دغل باز اصلی بود. او یک اصل را یاد گرفته بود،برای باور پذیری یک دروغ خوب می‌بایست آن را با حقیقت ترکیب کرد در این زمان تشخیص راست و غلط از یکدیگر ناممکن بنظر میرسد و این کاری بود که او داشت انجام میداد.

پفیلا‌ها را برداشت و همانطور که در میانه‌ی راه کمی از آن را میخورد به سمت تلویزیون رفت. قسمت آخر برنامه‌ی مورد علاقه‌اش بود، از طرفی تئو قول یک دست بازی را هم به او داده بود و قصد داشت این بار او را ببرد.
وارد سالن پذیرایی شد و با دیدن مردی با لباس‌های بلند سفید و ریش‌های بلندش اخمی کرد. او را تاکنون ندیده بود اما با وجود لباس‌ها و ترکیب چهره‌اش میتوانست بگوید که او از کشورهای اطراف نیست.
به آنها که رسید حرف‌هایشان را متوقف کردند. مرد غریبه که سمتش چرخید لبخند از لبانش پر کشید، این مرد را قبلا هم دیده بود درست در همان مهمانی که جان او را برده بود این مرد هم حضور داشت؛ دختران اطرافش را که در هم میلولیدند، به خوبی بیاد می‌آورد.
تئو لرخند مهربانی بر لب گذاشت و گفت- ییبو ایشون دوست من هستن، همون سرمایه گذار جدیدم که بهت گفتم.
لهجه‌ی عثمان چندان خوب نبود اما گویی تمام تلاشش را بکار گرفته بود تا به خوبی کلمات را ادا کند. دستش را فشرد و با لبخندی مصنوعی پاسخ داد- وانگ ییبو... همچینین.
نگاه عثمان بد نبود اما او زیر نگاه، های مستقیمش حس خوبی نداشت. روی مبل نشستند، پفیلاها را روی میز کناری‌اش گذاشت و با چهره‌ای خنثی و کمی جدی مرد را نگریست. بعد از مدتی کوتاه مراوده‌ی بین‌شان فهمید عثمان اهل قطر است.  در گذشته میان اسناد آنیسا چندین بار اسم کشورهای خاورمیانه را  دیده بود، دقیق نمیدانست که به چه دلیلی با سیاستمدارهای بزرگ خاورمیانه مراوده داشت اما حدس میزد بخاطر کارهای غیرقانونی‌اش بود.
هرکلامی که از دهانش در می‌آمد باعث انزجار ییبو میشد. نیت پشت حرف‌های مرد باعث میشد لرز بدی به جانش بیافتد اما یاد گرفته بود هیچ حسی از چهره‌اش مشخص نباشد درست همانطور که اموزش دیده بود.
تئو پاسخ داد- ایشون لطف کردن من رو به عنوان عکاس برای یک پروژه خاص استخدام کردن و از طرفی برای اون گالری خاص تو برلین هم سرمایه کافی بهم دادن این خیلی عالیه.
در این مدت یاد گرفته بود که هیچکس تا نفعی در کار نباشد کاری انجام نخواهد داد و میخواست بداند این مرد از سرمایه بزرگی که گذاشته بود چه نفعی میبرد. روی دسته‌ی مبل ضرب گرفت و گفت- شما انگار خیلی به عکاسی علاقه دارید.
با زنگ خوردن تلفن تئو و رفتنش خم شد، نیشخندی برلب گذاشت و گفت-جناب عثمان بن احمد تو دروغ گفتن تمرین بیشتری کن.
ییبو نیشخندی زد. از این دست ادم‌ها کم ندیده بود، بخاطر رسیدن به قدرت تلاش میکردند از طریق او با آنیسا صحبت کنند اما این مرد قرار نبود به خواسته‌اش برسد.
با تمسخر گفت- تجربه ثابت کرده شما مسترا ادمی نیستین که بشه روتون حساب باز کرد... پاتو از زندگی تئو بکش بیرون فکرشم نکن بذارم اذیتش کنی.
عثمان کارت را کف دست ییبو گذاشت و گفت- نمیخوام کار خطایی بکنم فقط قراره یک سری چیزا رو برات روشن کنم... البته الان بهت اصرار نمیکنم به وقتش خودت میای سراغم.
تئو، عثمان را تا خروجی همراهی کرد و او را با کوهی از سوالات تنها گذاشت. آن تاریخ خاص چه رازی را در خود پنهان کرده بود؟ حالا که فکر میکرد او چیز خاصی از آنیسا نمیدانست درواقع زن حجم عظیمی از گذشته‌اش را پنهان کرده بود. گذشته‌ای که ناخواسته پای او را هم وسط کشیده بود اما نمیدانست اعتماد کردن به ان مرد غریبه و صحبت با او کار درستی بود یا نه؟ حس خوبی به این جریان نداشت.
با برگشت تئو تلاش کرد ذهنش را منصرف  و به فیلم توجه کند اما حرف‌های مرد در سرش میچرخید و او را رها نمیکرد.
دستش را پشت گردنش کشید و گفت- باز چی تو فکرته؟
جان لبخندی رعب‌آور بر چهره نشاند سمت او چرخید و پاسخ داد- هروقت بهت گفت باید برای یکی پاپوش سنگین درست کنی و بندازیش زندان.
نگاهش را به شعله‌های آتش دوخت و ادامه داد- فعلا دیگه چیزی ازم نپرس.

call me master Where stories live. Discover now