part 21

157 15 0
                                        

🔞 این پارت دارای صحنه حساسیه که ممکنه قلبتون رو بشکنه پس اگه روحیه حساسی دارید لطفا نخونید

اگر میگفت ترسید دروغ نبود، جان کسی را الکی تهدید نمی‌کرد. لبخندی زد و چشم ارباب بلندی گفت.
روی صندلی نشست تا مطمئن شود پسرک‌اش کامل لباس‌ها را تن‌اش کند. ییبو مقابل چشمان جان یکی یکی لباس‌ها را در می‌آورد این کار وقتی خبری از سکس و یا تنبیه نبود کمی خجالت آور می‌شد. کت کوتاهی را که با زنجیر‌های طلایی رنگ تزئین شده بود را تنش کرد و شلوارک‌اش را هم به پا کرد حالا نوبت آن ساق‌ها بود با قیافه‌ای درهم نگاهشان کرد و ناچار به تن کرد. لباس‌های سفیدی پوست‌اش را با سخاوت نمایش داده بودند.
پاهایش را تکان داد حالا که نگاه میکرد چندان هم بد نبود اما قسمت بد ماجرا این بود که او را کیوت نشان میداد ولی او دوست داشت خفن بنظر برسد مثل تمامی اسلیو بوی‌ها با لباس‌هایی که از جنس لاتکس می‌پوشیدند و کلاه‌هایی که برسر داشتند خیلی خفن‌تر بنظر می‌رسیدند اما او...
دمی که دفعه قبل هم جان به او وصل کرده بود را برداشت چهار دست و پا سمت‌اش رفت و آن را روی پای مرد گذاشت.
-بچرخ تا بذارمش.
از تنها چیزی که خوشش می‌آمد همان دم بود. با ورود پلاگ داخل‌اش آرام نالید.
-حالا وقت جایزه‌ته.
در کشو را باز کرد و دستکش را همراه با گوش‌ها بیرون کشید. دستان پسرک‌اش را گرفت و دستکش‌ها را در دست‌اش و بندش را محکم کرد تا نتواند در بیاورد در آخرین مرحله گوش‌ها را هم روی سرش گذاشت. حالا گویی یک بچه گربه بود.
ییبو دست‌اش را روی پای جان گذاشت تا روی پای ارباب‌اش بنشیند اما افتاد، نگاهی به دستکش‌ها انداخت و دست‌اش را بالا گرفت تا جان آن‌ها را دربیاورد اما فقط موجب خنده‌ی او شد. مثل نوازش نسیمی که حالت را خوب میکرد خنده‌ی جان همان‌قدر زیبا بود.
بالاخره بعد از کلی بحث سر نوع لباس و اضافه شدن تنبیه‌ی سخت بخاطر دراوردن ساق‌ها که جان دوباره مجبورش کرد پایش کند وارد مهمانی شدند. فضایی بزرگ که با نورهای قرمز روشن شده بود، ارباب‌ها و اسلیو‌های زیادی در حال خوش گذرانی بودند و بعضی‌ها هم به نمایشی که سر تنبیه یک اسلیو در جلوی چشمان همه رخ میداد  نگاه میکردند.
به اسلیوها نگاه کرد که بعضی‌ها لباس‌هایی مانند اسب پوشیده بودند و بعضی دیگر مانند سگ‌ها. از همه عجیب‌تر آن‌هایی بودند که گویی دست و پایشان قطع شده بود. ترسیده به جان چسبید
جان پسرک ترسیده‌اش را نوازش کرد و گفت- چی شده؟ از اونا ترسیدی؟
سر تکان داد اول به دست‌های خودش اشاره و سپس دست‌های آن را نشان داد و میوی آرامی کرد.
جان خندید.
-اسم اونا لولیتاس نترس دستشون قطع نشده فقط دستشو بستن.
هنوز هم می‌ترسید چون خودش را میان پاهای جان پنهان کرده بود. جان سر ییبو را نوازش کرد و رو به ارباب آن لولیتا گفت- مایکل برده‌ت رو بفرست اون ور داره پسرم رو می‌ترسونه.
مردی که مایکل خطاب شده بود به پشت برده‌اش زد و گمشو کناری گفت و روبه جان ادامه داد- چه خبر ارباب شیائو کم پیدایی.
جان نیم نگاهی به مایکل انداخت و پاسخ داد- وقتی ندارم که برای دیگران حروم کنم.
خنده‌ی ارباب‌های اطراف بلند شد. با نزدیک شدن چند پسر جوان که بنظر می‌رسید ددی باشند حواسش جمع شد. پسرها نزدیک ییبو ایستادند و رو به جان گفتند- ارباب شیائو میشه ما با برده‌تون بازی کنیم؟ اون خیلی قشنگه.
-اگه باهاتون دوست شد اشکال نداره برید.
یکی از پسرها جلو آمد و دست‌اش را دراز کرد و با لبخندی روی لب گفت- سلام کوچولو حالت خوبه؟ دوست داری باهم بازی کنیم.
کمی نگاهش کرد و سپس دست‌اش را روی دست مرد گذاشت اما افتاد حرصی دوباره دست در دست مرد گذاشت که باعث خنده‌ی انها شد. پسر دست ییبو را گرفت، تعظیم کوتاهی برای جان کرد و او را همراه خود کشاند و برد.
نیم ساعتی گذشت و او در حال صحبت با دیگران بود که صدایی توجه‌ش را جلب کرد.
-جناب شیائو میتونم صحبتی خصوصی باهاتون داشته باشم.
چرخید نگاهی به سرتا پای زن روبه‌رویش انداخت و گفت-میشناسمتون؟
زن اشاره‌ای به ییبو کرد.
-راجع به برده‌تونه یک چیزی هست که خواهرتون از شما پنهان کرده.
اسم آنیسا که آمد توجه‌ش جلب شد. از جای برخاست و گفت-میشنوم.
زن به اطراف اشاره کرد و لب زد-اینجا نمیشه بهتره بریم یک جای خلوت‌تر.
انتهای یکی از سالن‌ها ایستاده بود و به حرف‌های زن گوش میداد. در ظاهر خونسرد بود دوست نداشت بداند حرف‌هایش تا چه حد اعصاب‌اش را تحت تاثیر قرار داده بود.
-خلاصه ارباب شیائو کسی که نگه‌ش داشتین و برده‌ی خودتون کردین پسر واقعی همون عوضی هست که به خواهرتون وحشیانه تجاوز کرد و اون رو کشت.
سردردش بدتر شده بود با این حال ذره‌ای احساسات در چهره‌اش نشان نمیداد. اخمی بر چهره نشاند و گفت- برام اهمیتی نداره تو هم میتونی بری پیش یکی دیگه این حرفا رو بزنی... فقط وقتمو حروم کردم.
برگشت از دور به ییبو که در حال بازی کردن با چند لیتل گرل و لیتل بوی بود اشاره‌ای کرد. ییبو نگاه مغمومی به دوستان جدیدش انداخت و با ناراحتی از آنها جدا شد.
دوباره به کنار جان برگشت. اخم‌های مرد شدیدا درهم رفته بود. نمیدانست چه بلایی در همین چند دقیقه سر ارباب‌اش آمده بود اما این را خوب میدانست که نباید به پر و پای او بپیچد.
جان سعی میکرد با باقی ارباب‌ها صحبت کند و از این که پسر قاتل خواهرش کنارش بود چشم پوشی کند. اما هرکاری میکرد نمیتوانست چهره بی‌گناه خواهرش را که به او التماس میکرد مرگش را نگاه نکند از خاطرش نمی‌رفت. اگر ادامه پیدا میکرد احتمالا این مهمانی را با تمام آدم‌های داخلش آتش میزد.
-ارباب شیائو جنس خوبی کنارته... فروشیه؟
جان بدون آن که شعاع دیدش را تغییر دهد لگدی به پهلوی دردناک ییبو کوبید و گفت- ورش دار مال خودت اونقدر ارزش نداره.
ییبو شکستن قلب‌اش را شنید، چه برسر جان آمده بود؟ چرا داشت اینگونه با او رفتار میکرد؟ مگر خود او نبود که تا نیمه شب نوازشش کرده بود و قول داده بود که مراقب‌اش باشد گفته بود او تنها برده‌ی ارزشمند اوست اما اکنون چه می‌شنید؟ “اونقدر ارزش نداره”  آن سه کلمه مانند ناقوس در سرش زنگ میزد، ناخوداگاه بغض کرد ملتمس به مرد خیره شد اما دریغ از نیم نگاهی که به او بیندازد.

call me master Onde histórias criam vida. Descubra agora