s2 part 20

59 8 1
                                        


صدای آشنا و سرده‌ ییبو حرف او را قطع کرد.
-من که اینجور فکر نمیکنم!
قدم‌های محکمش را سمت جان برداشت پرستار را از او جدا کرد و ادامه داد- خانم محترم بهتره تو صحبت کردن با افراد غریبه کمی تجدید نظر کنی.
پرستار که موقعیت را خوب نمی‌دید سریع از مهلکه گریخت. از نگاه ترسناک آن مرد بیمار به هیچ عنوان خوشش نمی‌آمد احساس سنگینی و ناخوشایندی که به وجودش تزریق می‌شد او را عذاب می‌داد انگار که نمی‌توانست بیش از حد به آن چشمان سیاه رنگ نگاه کند. تعظیم کوتاهی کرد و سریع از اتاق خارج شد.
ییبو نگاه تمسخرآمیز و سردش را روانه جان کرد گفت- حتی اگه پات لب گور هم باشه باز هم دست از گول زدن بقیه برنمی‌داری اوه ببخشید یادم رفته بود از این کار لذت میبری. انقدر داری اذیت میشی اینجا که می‌خوای فرار کنی... اربـــاب.
ارباب را با لحنی کشیده و تمسخرآمیز رو به جان گفت این مدت زمان خوبی بود که بتواند تا جایی که توان داشت او را آزار دهد و البته راهی مطمئن برای به دست آوردن باند او هم پیدا کرده بود. همه چیز داشت وفق مرادش پیش می‌رفت و به زودی او هم وارد بازی شده و انتقامش را از این جماعت می‌گرفت.
ییبو صندلی را کشید و مقابل جان گذاشت روی آن نشست و گفت- میدونی راستشو بخوای این روزا بدجور بیکارم برای همین با خودم گفتم چه خوب که بشینم چند تا از این پرونده‌های جنایی رو بخونم و یک دفعه چشم خورد به پرونده خواهر تو، میدونی که کی رو میگم.
نگاهی به صورت گرفته و اخمالود جان کرد و ادامه داد- همه چیز این پرونده واقعاً دردناک بود یه دختر نوجوون که بهش تجاوز و بدتر از اون بدنش تیکه تیکه هم شده اما وقتی که تمومش کردم یه چیزی داشت آزارم می‌داد. اگه اون دختر بی‌عرضه و ناتوان ملکه بود پس چرا اون زن باید اولین نفر میومد سراغش؟ از طرفی از کجا می‌دونستن که اگه اونو بگیرن ‌میتونن بهتر به نتیجه برسن؟
ییبو متوجه همان چیزی که خودش هم با تلاش زیاد فهمید، شده بود. لیلا آخرین کسی بود که سیلور را در اختیار داشت و مکان آن را به کسی که بیشتر از همه به او اعتماد داشت گفته بود؛ نه آنیسا، نه او هیچکدام جزو لیست مورد اعتمادش نبودند بلکه دختری غریبه توانسته بود اعتماد لیلا را جلب کند.
نیم نگاهی به ییبو انداخت و گفت- یه چیز جدید برام تعریف کن این اتفاق برای من تکراری شده... نوزده ساله که نتونستم فراموشش کنم.
جمله آخرش را آرام جوری که فقط خودش بشنود گفت. هنوز هم اتفاقات آن شب مقابل چشمانش بود هرگاه که می‌خوابید چشمان روشن لیلا را زمان مرگش به وضوح می‌دید، هیچ دارو و درمانی برای خاتمه دادن به این کابوس‌های مکرر نبود.
ییبو پوزخندش را نثار چهره‌ی دردمند جان کرد و گفت- شرمنده یادم رفت جلوی خودت اتفاق افتاده بود.
حرف‌هایش نمک روی زخم جان می‌پاشید. گویی تمام دردی که آن مدت کشید را باری دیگر تجربه کرد، تمام مدتی که زیر دست آن مرد به ناحق زجر کشید بخاطر چیزی که حتی کوچک‌ترین خبری از آن نداشت.
هیچ چیز به آن راحتی که ییبو در ذهن داشت نبود. هیچ چیز حتی نزدیک تصورات ییبو هم نبود، اما او قصد نداشت کوچک‌ترین حرفی در این باره بزند. یادآوری آن دوران چیزی جز تلخ کامی برایش نداشت.
-یک دفعه یک نوجوون هفده ساله افتاد وسط مافیا و تبدیل به ترس تمام افراد مافیا تبدیل شد، دلم میخواد درکت بکنم و بگم دلم سوخته اما لیست جنایتات انقدر طولانیه که واقعا نمیتونم برای مغزم توجیه‌شون کنم.
جان کلافه روی تخت نشست و دستی به صورتش که ریش‌هایش در حال رشد بودند کشید. مستقیم به چشمان ییبو نگاه کرد و گفت- فکر کردی اگه هر روز بیای اینجا و گذشتم رو لیست کنی قراره تغییر شگرفی رخ بده؟ تو یا احمقی یا ترسو اگه واقعا دلت میخواد شکستم بدی کاری بکن که حداقل بعدا بخوان ازت حساب ببرن.
پوزخند همیشگی‌اش را بر لب زد و ادامه داد- با این وضعت هیچکس پشیزی برات ارزش قائل نمیشه بچه جون... با شیر برنج بازی تو مافیا نمیشه صدر قدرت موند، اگه میخوای قوی بشی باید همرنگ جماعتشون بشی.
-برو یاد بگیر چطوری باهاشون مقابله کنی... تو مقابل غول‌های بزرگی مثل ملکه یک سوسکی بچه به راحتی میتونه زمینت بزنه به چیت مینازی؟ این که گیرم انداختی؟ بذار واقعیتو بهت بگم قرار نیست با این کار چیزی عوض بشه جربزه داری دست بذار رو کله گنده‌ها... همه میتونن با چهارتا مدرک که از نزدیکام گرفتن علیه‌م بشن.

call me master Où les histoires vivent. Découvrez maintenant