part 28

60 6 3
                                        


-به بهشت و جهنم اعتقاد داری؟ این مفاهیم آرمان‌گرایانه رو ساختن تا قشر ضعیف به جای گرفتن حقشون بشینن برای عدالتی که هیچوقت قرار نیست بیاد دعا کنن... که شاید ظالما تو جهنم تقاص کارشونو پس بدن.
پک عمیقی از سیگار گرفت و ادامه داد- دنیا با وجود چنین احمقایی تغییر نمیکنه، ضعیفا تو جهنمن و کله گنده‌ها تو بهشت این چرخه تا ابد ادامه داره و هیچوقت درست نمیشه.... فقط گاهی به جهنم کشوندن کله گنده‌ها لذت بخشه به جز اون، این دنیا هیچ چیز جالبی برای ارائه نداره.

روبی نگاهی به نیم رخ زن انداخت دستش را روی میله‌ی آهنین سلول گذاشت و گفت- دیدگاه جالبیه اما جواب من نبود.
آنیسا دستی به موهای کوتاه شده و شلخته‌اش کشید. با خونسردی و آرامش نگاهش را به روبی داد لبخندی رعب آور بر چهره نشاند و گفت- تو منو دزد خطاب میکنی درحالی که معلوم نیست چطوری گردنبند من دستته! اون چیزی که کل دنیا دنبالشن بنظرت عجیب نیست؟

روبی نمیدانست که آنیسا داشت یک دستی میزد تا آتویی از او بیابد یا این که واقعا این گردنبند نفرین شده از آن او بود. دستش به دور میله مشت شد و غرید- تو دنیا هفت هشت میلیارد ادم زندگی میکنه مگه قراره گردنبندی که شبیه، مال تو باشه؟

-نه، مسئله گردنبند نیست تو نفهمیدی قضیه رو یا شاید میدونی و داری پنهون کاری میکنی، من اهمیتی به گردنبند نمیدم فایل جاساز شده داخلش ارزشمنده که الان نیست و این نشون میده تو ورداشتیش.

روبی عقب رفت و در تاریکی سلول پنهان شد. حداقل ندیدن آن چشم‌ها کمک میکرد بهتر روی جواب‌هایی که میخواست بدهد تمرکز کند. روی تخت آهنین نشست، کمی خودش را جابه‌جا کرد با صدایی رسا گفت- من به بهشت و جهنم معتقدم به این که بالاخره آدم بدا تقاص میدن معتقدم مهم نیست چی بشه بالاخره یک روز دنیا روی خوشش رو به آدمای ضعیف نشون میده.

-آره حتما، بشین تا بده... این که شاید هزار یا ده هزار سال دیگه قراره تقاص پس بدن به چه درد من میخوره؟ من ترجیح میدم الان بهشتی که ساختنو تبدیل به جهنم کنم، این چیزیه که بهش میگم عدالت.
آنیسا دستانش را درون جیب لباس زندانش فرو برد و با قدم‌هایی آرام به سمت سلول روبی رفت. یا باید با منطق و آرامش فایل را میگرفت و یا این که از روی جنازه‌اش برمیداشت که راه دوم برای او خیلی ساده‌تر بود.

آنیسا ظرف غذایش را روبه‌روی روبی گذاشت. کمی آن غذای حال بهم زن را نگاه کرد و جوری که فقط خود روبی بشنود گفت- راس ساعت چهار قراره حال همه بهم بخوره باید از موقعیت پیش اومده استفاده کنی و خودتو برسونی به آشپزخونه اونجا منتظرتم... غذا رو هم نخور.
این را گفت و بدون حرف از جا برخاست تا به اتاق پزشک برود. بهتر بود که قبل از رفتن چند مورد را درست میکرد. به لطف سوزان که چندین نفر از سربازان اینجا را خریده بود، دیگر مشکلی برای رفت و آمد نداشت برای همین میتوانست هرکاری که دوست داشت بکند اما هنوز هم عده‌ای در این زندان وجود داشتند که سرسختانه برای نگه‌داشتن او تلاش میکردند. جز این عده‌ای در بیرون و همچنین مادرش هم جلوی رفتن او را می‌گرفت، به هرحال این زن به نفعش بود که آنیسا همچنان در زندان باقی بماند اما او نمی‌خواست که جان را در معرکه به وجود آمده تنها بگذارد، آن احمق بدون او ممکن بود هر آن گندی بالا بیاورد.
- اگه هر بار بخوای به من پیام برسونی بخوای اینجوری رفتار کنی همه می‌فهمن.
٭٭٭

call me master Where stories live. Discover now