s2 part 10

69 7 1
                                        


تلفن را از دست ییبو گرفت و ادامه داد- میدونم چه سوالی تو ذهنته این چه ربطی به آنیسا داره؟ آنیسا جانشین ملکه و دختر خونی اونه کسیه که آخرین بار سیلور رو دیده اما...
ییبو نیم خیز شد. قلبش وحشیانه به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. بریده بریده گفت-اما چی؟
صدایی از پشت سرش خون را در رگ‌هایش منجمد کرد.
-گمش کردم.
چرخید آنیسا را با دستانی در جیب و اخمی غلیظ بر پیشانی دید. با اشاره‌ی چشمانش یییبو از جا برخاست. بازویش را گرفت و او را از کافه بیرون برد، انگشتش را تهدیدوار تکان داد و گفت- بمون تا بیام.
ییبو با پا روی زمین ضرب گرفت اصلا از چنین وضعیتی راضی نبود اگر کمی دیرتر می‌آمد شاید چیز بیشتری میفهمید اما اکنون دیگر ممکن نبود.
آنیسا با قدم‌های بلند سمت عثمان رفت دستش را روی میز کوبید و گفت- فکر کنم قبلا هم بهت گفتم علاقه‌ای به همکاری با تو ندارم.
عثمان از جایش بلند شد، دشداشه‌ی مشکی رنگش را مرتب کرد و نگاهش را به چشمان روشن و خشمگین زن داد و گفت- تو و جان برای جنگیدن با ملکه نقطه ضعف‌های زیادی دارید... اون میتونه به راحتی شما رو به وسیله‌ی اونا تهدید کنه، یکی از اونا هم ییبوئه هر جفتتون دوسش دارید.
دستی روی یقه‌ی آنیسا کشید و ادامه داد- فکر میکنی تا کجا میتونی از مادرت پنهونش کنی؟ فکر میکنی جان میتونه نجاتش بده؟ هرگز. تو و جان شکست میخورید.
آنیسا دست مرد عرب را پیچاند و غرید-من برای محافظت از خانواده‌م نیازی به کمک تو ندارم.
این را گفت و بدون معطلی از کافه خارج شد. با ندیدن ییبو پوف کلافه‌ای کشید، هر چه ییبو بزرگ‌تر میشد کنترل کردن و دور نگه داشتنش از خطر به مراتب مشکل‌تر بود. پسر جوان عاشق هیجان بود و علاقه‌ی زیادی به دانستن ماجرا داشت اما او قصد نداشت با گفتن حقایق جان او را هم بخطر بیاندازد. سه سال گذشته را صرف این کرده بود که از ییبو فردی قوی و مستحکم بسازد آنقدر قوی که اگر روزی نبود بتواند در این دنیا روی پای خودش بایستد، ییبو هم او را سربلند کرده بود.
با دیدن ییبو که آن طرف خیابان بود سریع گذر کرد.  میدانست که یک روز ییبو از آن دنیای رنگی و زیبای دورش دست خواهد کشید و به دنبال حقیقت خواهد گشت اما هیچوقت انتظار نداشت انقدر زود اتفاق بیافتد.
ییبو عصبانی برگشت و غرید- جایی که بهم دروغ نگن، منو بچه فرض نکنن. میفهمی؟
دست او را گرفت و با آرامش گفت- هرچی بخوای رو بهت میگم لازم نیست برای فهمیدن واقعیت پیش کس دیگه‌ای بری.
ییبو که بنظرداشت راضی میشد با همان اخم دستش را کشید و گفت- میشنوم.
آنیسا به صندلی اشاره کرد و او را به نشستن دعوت کرد. همانطور که با فاصله نشسته بود و ناخن می‌جوید نگاه اخمالودش را روی زن نشاند.
آنیسا پا روی پا انداخت به نقطه‌ای خیره شد و تلاش کرد تا همه چیز را بیاد آورد.
-اون زن یک هیولای تمام معنا بود، از وقتی یادمه منو برای قاتل شدن آموزش میداد هیچ وقت نمیذاشت چیزی از کاراش بفهمم اما خب من همه چیزایی یادم میداد رو به بهترین نحوه یاد میگرفتم. چهره سالم بود که برای اولین بار آدم کشتم،  یک پسر بیست ساله که اطلاعات مهمی رو فهمیده بود.
کمی مکث کرد، دستانش را مشت کرد و ادامه داد- موقع خواب مرد حتی فرصت نکرد چشماش رو باز کنه. اون موقع بود که فهمیدم نمیتونم بمونم... خواهرم رو برداشتم و فرار کردم اومدم چین. من نمیدونستم سیلور چیه ییبو از سیلور فقط اسمشو شنیده بودم که یک فایل هست همه چیز توشه.
ییبو لبانش را بهم فشرد، حال که زن قصد داشت همه چیز را بگوید پس او هم با کمال میل از او سوال میکرد. این را کمترن حقش میدانست، این خانواده و رازهایش به اندازه کافی او را آزار داده بود.
-اون سال تاریخ زمانیه که جان تمام آدمای شریک قتل خواهرم بودن رو کشت... اما همچنین تاریخ پیدا شدن ردی از سیلور هم هست، از این بیشتر نمیتونم بگم فقط بدون تا همین الان هیچکس جای اون رو نمیدونه حتی من هم نمیدونستم.
از جا بلند شد یقه‌ی پالتوی قهوه‌ای رنگش را مرتب کرد و ادامه داد- برای دونستن بقیه‌ی ماجرا باید کمی صبر کنی.
ییبو دندان قروچه‌ای کرد جایی در ته قلبش میدانست که باز زن همه‌ی حقیقت را نخواهد گفت. با اینکه نیمی از واقعیت را میدانست اما گویی هر چه پیش میرفت باز هم رازهای ناگفته‌ای باقی مانده بود.
خیلی دلخور و عصبی بود. حس میکرد آنیسا هنوز هم او را به چشم یک نوجوان میدید و این اعصابش را متشنج میکرد. از جای بلند شد و بدون نگاه کردن به پشت سرش راهش را به سمت خانه‌ی پدرش کج کرد، این روزها عجیب حس میکرد که به جایی تعلق نداشت. تنها خانه‌ای که زمانی کوتاه به آن حس تعلق میکرد اکنون از دیدنش عذاب میکشید.
روی خط عابر ایستاد و به افراد روبه‌رویش نگاه کرد آدم‌هایی که هرکدام داستانی منحصر به فرد برای خودش داشت. لحظه‌ای چشمش روی مردی مشکی پوش افتاد موهای بلند بسته شده با ماسکی که برچهره زده بود عجیب برای او آشنا می‌آمد. اگر شک داشت که جان مرده میگفت اوست که نگاهش میکرد.
با تنه زدن کسی به خودش آمد. سرش را چرخاند اما دیگر آن مرد را ندید، گویی از اول هم این مرد وجود نداشت. سرش را تکان داد و نهیبی به خودش زد، از خیابان گذر کرد هنوز زیاد نگذشت که دوباره آن مرد را دید این بار با فاصله‌ی کمی از او قرار داشت. دوباره آن عطر آشنا مشامش را پر کرد، مردمک لرزان چشمانش گشاد شد و قدمی به عقب برداشت. حس درونش فریاد میزد که این آدم جان بود اما مگر همه مرگ جان را در سقوط از آن صخره تائید نکرده بودند؟ پس این آدم که آنقدر به جان شباهت داشت که بود؟
ضربان قلبش آنقدر بالا بود که دیگر صداها کم رنگ شده و هیچ نمیشنید تنها آدم مقابلش را میدید که نزدیکش میشد. نفسش به سختی بالا می‌امد و ریه‌هایش برای کمی هوا التماسش را میکردند. به قفسه‌ی سینه‌اش چنگ زد و کوبید، تلاش کرد که با شمردن اعداد و نفس عمیق حمله‌ای که دچارش شده بود را رد کند اما نمیتوانست و حس میکرد که نفس کشیدن برایش سخت شده. دستش را به دیوار گرفت و شروع کرد به خودش تلقین کردن آنقدر تکرار کرد که آرام‌تر شد. کمی قفسه‌ی سینه‌اش را مالید و نگاهش را به اطراف داد، به آدم‌های اطرافش که سعی داشتند جویای احوالش شوند اعتنایی نکرد و تنها میخواست باری دیگر آن مرد را ببیند میدانست که اگر دوباره نگاهش کند خواهد فهمید.
دیگران را کنار زد و شروع کرد به دویدن باید مطمئن میشد که او جان است. امید به گرفتن انتقام چیزی بود که تمام این سه سال او را سرپا نگه داشته بود. قسم خورد که کار جان را بی‌پاسخ نخواهد گذاشت اما خبر مرگ ناگهانی‌اش تمام خواسته‌های او را نابود کرد. حال کور سوی امیدی پیدا کرده بود، باید میفهمید آن غریبه‌ی آشنا که بود.
دست مرد بالا آمد و ماسک را کنار داد، آرام سمت‌اش چرخید. با دیدن چهره‌اش نفس حبس شده‌اش را بیرون داد. همان مرد ترک دیشب بود حتی به خوبی یادش نمی‌آمد که چه نام داشت. لبش را بهم فشرد و با معذرت خواهی دور شد، امید واهی که داشت گاه باعث میشد به کارهای مسخره دست بزند.
خودش را به صندلی‌های یک کافه‌ی کوچک رساند و روی آن نشست. سرش را میان دستانش گرفت و به حوادث اخیر اندیشید، در این میان تمام ذهنش سمت مهمانی می‌چرخید که قطعا آنیسا قصد نداشت او را ببرد. ساکت ماندن زن بیشتر او را ترغیب میکرد برای کشف واقعیت تلاش کند و از همین اکنون میدانست که حتی اگر آنیسا نمیخواست هم او به مهمانی می‌رفت. باید حقایقی که حق خودش میدانست را میفهمید این اولین قدمش بود.
با پیچیدن آن بو در بینی‌اش سرش را بالا گرفت و صدای لهجه‌دار مرد ترک گوشش را نوازش داد.
ییبو دستی به صورتش کشید و با لبخندی زوری پاسخ داد- مشکلی نیست، من همه‌ش تصور میکنم شما برام آشنایید یک لحظه...
سوال آخرش را با احتیاط پرسید حداقل ییبو آن گونه فکر میکرد که مرد محتاط بود انگار چیزی آزارش میداد برخلاف چهره‌ی آرامش، نگاهش عجیب و خاص بود این حس که چشمانش او را به یاد جان می‌انداخت از دیشب رهایش نکرده بود.
دستش را از زیر دستان مرد کشید، مشت کرد و گفت- دلتنگ نه، ذهنم آشفته‌س نمیتونم افکارم رو مرتب کنم.
-اگه دوست داشته باشی من میتونم بهت کمک کنم.
نگاهش آن چشمان گیرا را شکار کرد. چرا نمیتوانست نه بگوید، کم مانده بود که پایش بلرزد که اخمی کرد و از جای برخاست. دیگر توان نگاه کردن چشمانش را نداشت کم مانده بود که سست شود و به خواسته‌ی مرد بله گوید.
دستش را در جیب فرو برد و گفت- ممنون، اما فکر کنم استراحت حالمو خوب کنه نیازی نیست خودتون رو زحمت بندازید.
مرد از جای برخاست چهره‌اش حالت خنثی گرفته بود دوست داشت نگاهش را بخواند اما جرئت نگریستن را نداشت.
-زحمتی نبود، به هرحال وقتم آزاد بود میخواستم کمکی کرده باشم.
باز هم حس میکرد نمیتواند نفس بکشد، نمیدانست چی به او گفت و رفت فقط همین را میدانست که به فضای کافی برای تنفس احتیاج داشت. آنقدر راه رفت که وارد کوچه‌ای شد، اطراف را نگاه کرد و با دیدن آن که چقدر فضا آشنا بود جلوتر رفت. هرچه بیشتر می‌گذشت، بیشتر به یاد می‌آورد؛ اینجا عمارت جان بود جایی که در زمانی کوتاه خانه‌اش محسوب میشد.
مقابل درب آهنین افتاد و دندان قروچه‌ای کرد و  غرید- اینجا هم درست مثل اربابش شوم و خطرناکه باید هرچی سریع‌تر نابود و به دست فراموشی سپرده بشه.

call me master Where stories live. Discover now