-حرف نزنی استخوونهای پات رو خورد میکنم. بهم بگو اون کی بود؟
پسر زیادی سرسخت بود و او کم طاقت. جان باتوم را زمین انداخت و دوباره سمت میز رفت و این بار شمعی بزرگ و سفید برداشت، با فندک روشنش کرد و با فاصله از پای آسیب دیده پسرک گرفت و اجازه داد که پارافینهای داغ شمع پوستش را بسوزاند.
پسر خودش را به سختی تکان داد به امید آن که آزاد شود اما خلاصی نداشت.
گریه کنان و ملتمس گفت- غلط کردم ارباب... غلط کردم، گوه خوردم... میسوزه ارباب... تو رو خدا اینجوری تنبیهم نکنید.
جان شعله شمع را روی پایش خاموش کرد و غرید- کی گفته این تنبیه؟ مگه بهت نگفتم من با ادمای خیانتکار چطور رفتار میکنم؟ این قراره شکنجه باشه تو قرار نیست دیگه برده باشی.
هائو جلو رفت که جلوی جان را بگیرد همین که خواست دستش را بگیرد اما جان سریع سمتش چرخید و با چشم غرهای او را متوقف کرد.
دوباره شمع را روشن کرد و حرارتش را نزدیک پوست حساس پایش نگه داشت و گفت- این اخرینباریه که میپرسم، کی بود؟
صدایی ناله مانند از گلویش خارج شد.
-نمیدونم. قبل برده شدن دیده بودمش.
راضی از به حرف آمدن پسرک سرش را بالا گرفت و پرسید- کی بود؟ چهرهش رو دیدی؟
درد در سلولهای تنش پیچیده بود و اختیار صحبت کردن را از او گرفته بود. هق هق آرامی کرد و با ضعیفترین حالت صدایش پاسخ داد- یک مرد نسبتا قد بلند... چشمای کشیده آبی و موهای طلایی... لهجه انگلیسی داشت و... و خالکوبی عقرب روی دست چپش داشت... بهم گفت... گفت که....
نفسی عمیق کشید تا قوای بدنیاش را بازیابد. کمی مکث کرد و ادامه داد- به ارباب شیائو نزدیک شو و وقتی بهت اعتماد کرد اون رو بکش. قسم میخورم که نتونستم.
چشمانش را بست. جوشش خشم را درون بدنش حس میکرد؛ آن مرد قد بلند مو طلایی با لهجه انگلیسی را به خوبی میشناخت. لحظهای چهره منفور او را به جای پسرک تصور کرد. دستش را به دور گردنش انداخت و محکم شروع به فشار دادن کرد اما شنیدن صدای افتادن شیء متوقفش کرد.
-کی اونجاست؟ هائو برو ببین کسی نباشه.
به انتهای سالن نگاه کرد؛ تاریکی محض بود و هیچ چیز مشخص نبود تنها منبع نور سالن، نوری بود که از اتاق ساطع میشد. صدای برخورد کفشهایش با کف سالن تنها صدایی بود که سکوت را میشکست.
میتوانست در تاریکی صدای نفس کشیدنهای تند کسی را بشنود؛ قدمهایش را سریعتر برداشت و وقتی به شکاف میان دیوار و ستون سنگی عمارت رسید متوقف شد. صدا درست از همانجا بود.
چاقوی جیبیاش را بیرون کشید اما قبل از این که بخواهد عمل کند خود آن شخص بیرون آمد.
-تو خجالت نمیکشی روی زن چاقو میکشی؟
****
آنیسا آرام بدن جنجی را بلند کرد و گفت-ییبو تا وقتی که من جنجی رو میبرم اتاقش تو برو بگرد جان رو پیدا کن... راستی پشت ساختمون رو هم چک کن شاید اونجا باشه.
ییبو سری تکان داد و به راه افتاد. ساعت از نیمه گذشته بود که آنها از جشن تولد کذایی بازگشته بودند و آنیسا تمام راه را در حال تعریف کردن جوک و حرفهای خندهدار بود و وقتی راه به نیمه رسید جنجی از خستگی خوابش برده بود و اینبار او بود که حرف میزد و دختر جوان گوش میداد.
با آن که تازه همدیگر را دیده بودند اما شناخت کافی از یکدیگر پیدا کرده بودند. او خوشحال بود چون دریافته بود که آنیسا هم مثل او عاشق موتورسواری است و به ییبو قول داده بود که موتور راندن را یاد بدهد.
از راه سنگ فرش گذشت. محوطه تاریک بود و چراغهای تزئینی کنار باغچهها راه را برای او روشن و از ترسش میکاستند. دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد و زیر لب با خود گفت-انگار مجبوره همه جا رو تاریک نگهداره.
بوی گل شببو که به مشامش رسید ایستاد. همیشه این گل را دوست داشت، عطری که از خود شبانگاه ساطع میکرد دلنشین بود اما برای او یادآور مادرش بود؛ مادری که او را در نوجوانی تنها گذاشته بود.
خم شد و آرام دستش را روی برگ لطیف گل کشید و لبخندی دلنشین زد.
-ظاهرا اون احمق چندان هم رو مخ نیست... میشه باهاش کنار اومد.
ریهاش را با عطر شببوها پر کرد و از جای بلند شد و بعد از تکاندن لباس و دستانش راهش را ادامه داد. هر چه جلوتر میرفت نگهبانان کمتر و فضا تاریکتر و مخوفتر میشد. حتی گاهی میشد که شاخ و برگ درختان را شبیه هیولایی با شاخهای بزرگ تصور میکرد و اگر بخاطر غرورش نبود جیغ کشان از صحنه فرار میکرد.
با انتهای باغ که رسید دری آهنی دید که نیمه باز بود و باد باعث میشد تکان بخورد و صدایی قیژ قیژ مانند از خودش در بیاورد.
آب دهانش را قورت داد. تمام شجاعتش را جمع کرد و در را محکم گرفت و متوقفش کرد. فحشی زیر لب نثار جان و خانه ارواحش زد و داخل شد.
باغ نسبت به عمارت کوچک بود. حتی با ان که تاریک بود اما میتوانست درختان خشکیده و برگهای خشک شدهای که کل محوطه را پر کرده بود تشخیص دهد.
نگاهش سمت ساختمانی که درست در وسط قرار داشت کشیده شد. نمای سیاه رنگ که با رگههای خاکستری تزئین شده بود هارمونی خاصی با فضا و صد البته سلیقه ناب شیائو جان داشت.
به سمت ساختمان رفت اما با دیدن چند نگهبان قوی هیکل که بیرون میآمدند سریع پشت تنهی یکی از درختها پنهان شد.
-دلم براش میسوزه... ارباب امشب میکشتش.
-چشماش رو دیدی؟ اون قشنگ نگاه یک....
ادامه حرفش بخاطر دور شدن مفهوم نبود. اما همان مقدار کم هم به تعداد سوالاتش افزوده بود.
با بیصداترین حالت ممکن وارد شد. حتی خودش هم نمیدانست چرا؟ شاید بخاطر ارضای حس کنجکاویاش بود.
راهرو عریض بود در دو طرف ستونهایی سنگی قرار داشت و مکانی عالی برای پنهان شدن را فراهم میکرد.
با صدای فریادی که پیچید خودش را میان شکاف بین ستون و دیوار پنهان کرد.
صدای فریاد مردی در میان دیوارهای سنگی ساختمان میپیچید. دستانش را روی گوشش گذاشت تا از این بیشتر صدای کمک خواستن او را نشنود اما تمامی نداشت.صدا هر لحظه بلندتر میشد، وحشت زده خواست برود که پایش به جسمی خورد و صدایی بلند ایجاد شد.
-کی اونجاست؟ هائو برو ببین کسی نباشه.
صدا در نظرش آشنا میآمد اما هرچه فکر کرد بخاطر نیاورد صدای چه شخصی بود. شاید هم بخاطر ترس زیادش از این مکان بود که فکرش کار نمیکرد. صدای قدمهای کسی که نزدیک میشد راه فرار را بر او بسته بود. به اطرافش نگاه کرد تا شاید چارهای بیابد اما هیچ چیز نبود. کمی عقبتر رفت که به فرد برخورد و دستی سریع جلوی دهانش قرار گرفت. بدنش یخ کرده بود و قدرت واکنش را از دست داده بود اما با شنیدن صدای آنیسا که کنار گوشش اسمش را تکرار کرده بود کمی ارام شد.
-همینجا بمون.
آنیسا این را گفت و او را عقب کشید و خودش از پشت ستون خارج شد.
-تو خجالت نمیکشی روی زن چاقو میکشی؟
هائو با دیدن آنیسا چاقو را به درون جیبش برگرداند. تعجب نکرده بود، درواقع به این کار های آنیسا عادت داشت. دختر رفتاری عجیب و عادتهایی از آن عجیبتر داشت.
-چرا اینجا اومدی؟ مگه نمیدونی ممنوعه؟ تاحالا تو عمرت شده حرف گوش بدی؟
آنیسا جلوتر آمد و مقابلش جوری ایستاد تا جلوی دید هائو را به پشت ستون بگیرد؛ کاملا هم موفق عمل کرد. لبخندی به روی مرد زد و دستش را به دور شانهی او انداخت، همانطور که دور میشد پاسخ داد- دیدم نیستین گفتم بیام ببینم چه خبره. اینجا هم که بزرگه به خودم که اومدم دیدم پا تو منطقه ممنوعه گذاشتم. سخت نگیر.
اگر آنیسا را نمیشناخت مطمئن میشد که یک جای کارش میلنگد. او به خوبی تمام این عمارت بزرگ را میشناخت امکان نداشت چنین اتفاقی بیوفتد با این حال حق با آنیسا بود اینجا بزرگ بود و گاهی پیش میآمد که گم میشدن.
هنوز زیاد دور نشده بودند که صدای جیغ خفهای آنها را برگرداند. حتی لازم نبود سر بلند کند تا بفهمد که این صدا متعلق به چه کسی بود؛ ییبو بود.
بازویش در میان دستان یکی از نگهبانها گیر افتاده بود، با وجود جثه بزرگ آنها نمیتوانست خلاص شود.
نگهبان او را رها کرد و گفت- این پشت ستون پنهان شده بود.
لبش را گاز گرفت و به جای آن که به آنیسا که با تاسف و هائوشوان که با حیرت او را نگاه میکردند، نگاه کند به فردی که انتهای سالن ایستاده بود و او را تماشا میکرد، نگریست.
قد بلند، اندام ورزیده، حتی نحوه ایستادنش، او را یاد جان میانداخت. با این حال مرد جلو نمیآمد که صورتش دیده شود. با خودش تکرار کرد که امکان نداشت این شخص جان باشد.
آنیسا نگاهی به پشت انداخت و با دیدن جان که نگاهش مستقیم روی ییبو نشسته بود، به سمت پسرک بخت برگشته پا تند کرد و ییبو را از تیررس نگاه جان خارج کرد.
جلویش زانو زد، آرام موهایش را مرتب کرد و گفت- خودت رو تو بد دردسری انداختی، هرچند تقصیر منه... بابتش متاسفم.
ییبو سرش را به دو طرف تکان داد و لب زد- متاسف نباش.
البته که نبود خودش از عمد او را به این سمت هدایت کرده بود. باید جان را مجبور میکرد تا پسرک را تعلیم دهد این تنها راه زنده ماندنش در این دنیای خشن بود. همانطور که جان برای سلامت جانش خطر داشت اما تنها راه نجاتاش هم بود؛ جان راه محافظت کردن را یاد داشت، خوب میدانست چگونه در دل خطر سالم نگهت دارد. میدانست احمقانه بنظر میرسید که برای فرار از دست زندانبانت به خودش پناه ببری اما تنها راه موجود بود.
هائو به جان نگاه کرد و منتظر واکنشی از سمتاش بود. با ندیدن واکنشی و رفتن جان، اجازه داد آنیسا پسرک وحشتزده را دور کند.
او سریع ییبو را بلند کرد و زمزمهوار گفت- بریم تا پشیمون نشدن.
کاری که لازم بود را انجام داده و تردید در وجود جان کاشته بود. ییبو را به سمت خروجی هدایت کرد میتوانست لرز آرام پسرک بینوا را حس کند.حق میداد او هم وقتی اولین بار جان را آنجا دید جا خورد، گویی فرد دیگری مقابلش بود. هیچوقت درک نکرده بود چرا جان خودش را در منجلاب فساد غرق کرده بود؛ شاید بخاطر فرار از واقعیت تلخ زندگیشان بود.
دستان پسرک را گرفت و آرام فشرد. دلش میخواست برایاش خواهری کند و حسی که نتوانست برای جان ایجاد کند را به این پسرک هدیه بدهد. زیر لب جوری که خودشان بشنوند گفت- نترس من هوات رو دارم.
وحشتزده و عصبانی بود. نمیدانست چرا در عمارت شیائو میبایست چنین جایی وجود داشته باشد. دستاش را کشید و دوید. تا جایی که توانست تند دوید باید خودش را نجات میداد به هر قیمتی که شده حتی اگر باعث نابودی همه چیز شود. نمیخواست حتی لحظهای آنجا بماند. به در ما بین که رسید دستاش کشیده و متوقف شد.
آنیسا ییبو را محکم گرفت و گفت- مگه از من کمک نخواستی؟ تنها راهت همون داخله... راه دیگهای برای خلاصی نداری اون تنها کسیه که میتونه کمکت کنه...
ولش کرد و ادامه داد- اگه الان فرار کنی همه چیز رو با دستای خودت نابود میکنی حتی آزادیت رو... مطمئن باش جان پیدات میکنه و از کردهت پشیمونت میکنه.
به پنجرهی که کمی روشنایی از آن ساطع میشد و سایه فردی نمایان بود اشاره کرد و گفت- باورم کن، اگه بری دیگه نمیتونی از دستش خلاص بشی.
جهنم درست همین لحظه بود. لحظهای که تمام آینده و رویاهایت جلوی چشمانت ذره ذره نابود میشوند و تو کاری از پست بر نمیآید. ییبو در آن لحظه خودش را در جهنم میدید، هیچ کدام این اتفاقات حتی در کابوسهایش هم نبود. نمیخواست باور کند که خودش را در چه دردسری انداخته بود، هر لحظه که از بودنش در این عمارت و کنار اهالیاش میگذشته سوءظناش بیشتر میشد و اعتماد کردن سختتر.
به موهایش چنگ زد، لعنت فرستاد به لحظهای که امضا را به پای آن قرارداد زد. بغضاش را فرو خورد و پرسید- باید چیکار کنم؟
-همه چیز رو بسپار به من... قول میدم کاری کنم خیلی زود بری.
البته که دختر به قولش عمل میکرد، تاوان اتفاقات گذشته را نباید این پسر پس میداد. او را به اتاقاش بازگرداند و دوباره پیش جان برگشت. میدانست بحث در انتظارش است و خودش را برای این موقعیت آماده کرده بود.
پلهها را با آرامش بالا رفت و وارد اتاق شد. نور لوستر فضای گرفته اتاق را روشن میکرد. به جان که از پنجره بیرون را نگاه میکرد، خیره شد. نفس عمیقی کشید و گفت- میدونم از دستم عصبانی هستی... دلایل خودمو داشتم.
هیچ چیز نگفت. میدانست این کار را میکند تا از زیر زبان او حرف بکشد، موفق هم بود؛ همیشه.
-باشه اعتراف میکنم.
جان سمتاش چرخید و منتظر نگاهاش کرد.
آنیسا روی صندلی نشست و زیر نگاه مستقیم جان لب به حرف زدن باز کرد.
-از همون اول که دیدمش نقشهم بود، اول قصد داشتم کاری کنم که بفروشیش اما با فهمیدن این که پسره مازو داره ترجیح دادم کاری کنم که قبولش کنی.
اخرین تیرش را در تاریکی رها کرده بود، به امید آن که به هدف بنشیند. دعا دعا میکرد که جان متوجه دروغش نشود اما بخت با او یار نبود.
ووت و کامنت یادتون نره
YOU ARE READING
call me master
Fanfictiongenre: mafia, bdsm, romance, smut, action type: zsww writer: raha گاهی فقط یک امضای کوچیک باعث دردسره. اما اینبار دردسری خو خواسته. ییبو برای نجات پدرش از یک ورشکستگی بزرگ تن به یک قرارداد میده... قراردادی که به بزرگترین دردسر زندگیش تبدیل میشه...
