Part60: bloody kiss
در اتاقش رو باز کرد و داخل شد. روشنایی راهرو و اتاقها اجازهی پیشروی تاریکی شب به داخل عمارت نمیداد. عصاش رو به زمین انداخت و کاغذهایی که در دست داشت رو روی میز بزرگش رها کرد.
صبح روز بعد قرار بر این بود با اون کاغذها، مالکیت تام اموالش رو از یوکا گرفته و به آدونیا تغییر بده و امضاش رو به پای تمام برگهها ثبت کنه.
دکمهی یقهش رو باز کرد و با طمع لب زد:
- مثل رزالی مهربون و احمقه!
صدایی از داخل اتاق برخاست:
- شاید هم حرومزاده ولی مثل تو خودخواه و غرق کثافت نیست!
مرد با ترس به سمت صدا و میز برگشت که قامت یوکا رو کنج دیوار دید که تکیهزده به دیوار و دستبه سینه ایستاده بود.
مرد تکخندهای از بهت زد.
- رومروی بزرگ! پیرتر شدی؟ داری زود میخوابی.
- تو؟ اینجا چی کار میکنی حرومزاده؟
- یکم کار دشواریه ولی عنوانش اینه: به فاک دادن سگپدرترین پدر این دنیای تخمی!
به طعنه گفت:
- با پای خودت اومدی؟
پسر به سمت میز قدم بر داشت و کاغذهای مالکیت اسناد رو وارسی کرد. پوزخند متاسفی زد و کاغذها رو پرت کرد.
- لاقل یکم بزدل نباش و به پای کارهای خودت بایست.
- اون خودش اینو میخواد!
پسر نگاهش رو بالا کشید و جواب داد:
- هیچکدوم از گندهای تو به آدونیا نمیاد. اینو هر احمقی میفهمه.
- اون حاضره در ازای جون شماها، عواقب هر چیزی رو گردن بگیره!
- من نمیذارم!
یوکا با صدای بلندتری جواب داد و غرید.
کارلو نیشخندی زد و به سمت میز قدم برداشت و لیوانش رو پر کرد و برای رفع تشنگی قصد سرکشیدن داشت که یوکا لیوانش رو به زمین کوبید و به هزار تکه تبدیل شد!
مرد نگاه مبهوتش به غرور جایگزین شد و خیره به چهرهی توخالی یوکا گفت:
- برای برنده شدن اینجایی؟
- نه!
مرد شانهای بالا انداخت و انتهای سیگار برگی رو قیچی کرد و به آتش کشید.
- دنبال دلیل درد و رنجی؟
- نه!
مرد سری تکون داد و کامی گرفت و خواست سوال دیگری بپرسه که پسر جواب داد:
YOU ARE READING
Adonia | Vkook
FanfictionAdonia ⛪ - نگاهم کن! - دارم نگاهت میکنم... - نه خوب نگاهم کن. - چطوری تهیونگ؟! - همینطوری، همینطوری که زور صدات به اسمم میرسه و میفهمم نگاهت کاملا برای من بوده. Couple: Vkook, Secret Genre: Romance, Angst, Mysterious, Smut Writter: Ivanna
