به گوشی نگاهی انداخت و تازه متوجه شد چند تماس از دست رفته از طرف آپاش داره...امروز انقدر اتفاقات عجیبی براش افتاده بود که اصلاً حواسش به گوشیش نبود با احتیاط در رو باز کرد و بیصدا وارد شد استرس باعث شده بود ناخودآگاه گوشه ناخنهاش رو بجوه،همین امروز باید بهشون اعتراف میکرد؟اگر فردا میگفت آیا فرقی هم میکرد؟قصد داشت بیصدا و بدون جلب توجه به سمت پلهها بره و تو اتاقش پناه ببره اما با صدای ناگهانی آپاش متوقف شد و چشمهاش رو بست
_کارم تو خونست و تو اینجوری از دستم فرار میکنی!
امگا نفس عمیقی کشید و به ساعت روی دیوار نگاه کرد،ساعت نه و نیم شب بود با ترس به سمت آپاش برگشت
هیونشیک همونطور که لپتاپش رو در دست داشت پرسید:
_صبح از مدرسه بهم زنگ زدن،چرا نرفتی مدرسه؟
لحنش جدی بود
_آپا...
_بهم بگو کی خواستی بری بیرون و بهت گفتم نرو؟وقتی صدات کردم و نبودی خیلی نگرانت شدم امروز صبح،از مدرسه بهم زنگ زدن و گفتن حتی مدرسه هم نرفتی تو از صبح بیرون بودی و حتی زحمت زنگ زدن ساده هم به خودت ندادی تهیونگ هیچ وقت بهت سخت نگرفتم اما دلیل این پنهان کاریها رو متوجه نمیشم!
تهیونگ با قدمهای سنگین به سمتش رفت و با ناامیدی کنارش نشست
_متاسفم...میدونم...همش نگرانت میکنم...
هیونشیک لپتاپش رو بست و روی میز گذاشت نگاهش هنوز جدی بود
_نمیخوام چیزی رو از من پنهان کنی تو هر اتفاقی هم که میافتاد درس و مدرست رو فراموش نمیکردی پس بهم بگو امروز چرا نرفتی مدرسه پسرم؟
تهیونگ لبهاش رو به هم فشرد و سعی کرد جواب بده اما نمیتونست
هیونشیک به پسرش نگاه کرد و آهی کشید
_دیگه بیخبر از خونه بیرون نرو و وقتی بهت زنگ میزنم لطفاً گوشیت رو جواب بده!
امگا با استرس دستش رو مشت کرده بود و به صورت آپاش نگاه نمیکرد
_چرا انقدر رنگ پریدهای؟
_چی...نـ...نه...چرا؟
_میدونم با جونگکوک بیرون بودی باز چه آتیشی به پا کردید؟
به پسرش دقت کرد و مشکوک گفت:
_وقتی داری چیزی رو پنهان میکنی بیشتر پلک میزنی،خب؟نمیخوای بگی چی شده؟
با نگرفتن جوابی با لحن آرومتری پرسید
_دوست داری راجعبهش حرف بزنیم؟
دستهاش از استرس میلرزید اما باید میگفت باید حرف میزد
_یه...اتفاقی افتاده...
_چه اتفاقی؟؟
_باید آبوجی هم باشه...
_داری نگرانم میکنی همیشه عادت داری من رو از استرس به کشتن بدی؟پدرت یکی دو ساعت دیگه میرسه بهم بگو چه اتفاقی افتاده؟
YOU ARE READING
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fanfictionبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
