با خستگی به معلمش نگاه کرد
_من خسته شدم شما چطور؟!
_اوه حق با شماست برای امروز تا همینجا کافیه!
خسته شده بود و سر درد بدی داشت اون زن باعث میشد آدم از درس خوندن بدش بیاد!
به ساعت نگاه کرد آه پس جونگکوک هنوز مدرسه بود،خوشبحالش...
درسته تو مدرسه هیچ دوستی نداشت ولی از این که همیشه تو اتاقش بمونه خوشش نمیومد
گوشیش رو از روی میز برداشت و شماره ی جین هیونگش رو گرفت
_بله بفرمایید!
با ناراحتی گفت:
_هیونگ منم...تهیونگ...هنوز کلینیکی؟
_آره چطور؟!
_میخوای باهام قهر بمونی؟
با سکوتش بغض کرد و بزاق دهانش رو قورت داد
_سرم شلوغه!
_نه نیست،شلوغ نیست نامجون هیونگ زنگ میزنه ولی هیونگ تو انگار واقعا فراموشم کردی!
چون بچه هام رو نگه داشتم دیگه دوستم نداری؟هر روز دارم یه مشت قرص و چند تا آمپول میزنم تمام بدنم سوراخ سوراخ شده...
هیونگ من الان بهت احتیاج دارم و تو نیستی!
_....
_هیــــونگ صدام رو میشنوی؟هوس بستنی توت فرنگی کردم میبریم همون جای همیشگی؟
_چون میخواستی بستنی بخوری بهم زنگ زدی؟!
_نه نه اصلا!!
هر وقت بهت زنگ زدم گفتی سرکاری و من دلم برات تنگ شده تازه کوچولوها خیلی خوشحال میشن تو رو ببینن هیونگ تو نمیترسی اگه بهدنیا بیان و تو رو نشناسن؟!به این فکر کن تو بغل همه برن جز تو!خب این ترسناکه نیست؟!
_انقدر زبون نریز بچه!
_بگو دیگه،میای دنبالم؟
_یک ساعت دیگه میبینمت
ذوق زده گفت:
_پس زود لباسم رو میپوشم
.
.
با خوشحالی سوار ماشین شد و دوتا از عروسک های انگشتیش که شبیه بچه بودن رو توی دستش تکون داد
_سلام عمو جینی میبینی چقدر خوشکلیم
اون یکی انگشتش هم تکون داد
_جینی به نظرت وقتی بهدنیا بیایم چقدر دوستمون داری؟
جین خندید و موهاش رو بهم ریخت
_این کیوت بازی ها رو برای کوک نگه دار!
تهیونگ لب هاش رو جمع کرد و عروسک ها رو تو کیفش گذاشت
_نخیرشم اگه برای هیونگم لوس نشم برای کی لوس بشم؟!
جین شونش رو بی خیال تکون داد
_شاید برای کوک؟
_هیونـــگ انقد بی احساس نباش،زود تر بریم
باید بریم روی اون میزی که کناره پنجرست بشینیم
سری تکون داد و ماشین رو روشن کرد
_این مدت اذیتت نکردن؟!
تهیونگ با شنیدن سوالش بغض کرد و چشمهاش پر از اشک شد
_اذیتم نکردن؟
صداش به شدت لرزید و لبهاش رو به هم فشرد
_هنوز بهدنیا نیومده دارن اذیت میکنن
اون آمپولها واقعاً دردناکن
هر روز باید بشینم یه جا و به در و دیوار خیره شم،انگار زندانی شدم
چند ثانیه سکوت کرد نگاهش پر از غم بود
_خیلی از غذاهای مورد علاقم رو نمیتونم بخورم،شکمم رو نگاه کن!
لباسش رو بالا زد و با دست هان لرزون شکمش رو نشون داد
_ نگااا چقدر بزرگ شده
YOU ARE READING
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fanfictionبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
