part 45

1.2K 225 265
                                        

دل:پارت قبل رو خوندید؟
به شماره ی هر پارت دقت کنید تا پارتی رو جا نذارید🤍

.
.

زمان حال:

_باهام حرف بزن بهم بگو چی شده؟؟
تا نگی جایی نمیرم
صورتِ قشنگت چرا کبود شده؟

پسرش گوشه‌ی تخت تو خودش جمع شده بود و
با ترس به آپاش نگاه میکرد
دست هاش میلرزید و تند تند نفس می‌کشید

تهیونگ با دیدن وضعیت بد پسرش نگران تر از قبل بهش نزدیک شد،کنارش روی تخت نشست و سعی کرد صورتش رو ببینه تا دستش رو گرفت هیون شروع به داد زدن کرد
_بهم دست نزن
بهم دست نزن بهم دست نزن

_آروم باش هیش چیزی نیست چیزی نیست!

نمیدونست چه خبر شده اما با دیدن وضعیت پسرش محکم تر گرفت و بغلش کرد

_بهم دست نزن بــــ....بـــهم...

پسرکش آروم نمیشد و با زور سعی داشت از دستش فرار کنه،بدنش تو دست‌هاش میلرزید و هق هق میکرد
تهیونگ‌ با به یادآوردن چیزی لبخند زد و سعی کرد با آرامش لالایی قدیمی‌ای رو برای پسرش بخونه
_صدام می‌زنی اما جوابی نمیاد
همه‌ی اون شب‌هایی که برات لالایی خوندم،یادت نمیاد

بابا واست هر کاری کرده اما به چشمت نمیاد
منم می‌ترسم اما کاری از دستم برنمیاد
تو هم ترسیدی و اشک‌های بابا بند نمیاد

یه روز میری و دیگه بابا رو یادت نمیاد
می‌خوام برات هر کاری کنم اما کاری از دستم برنمیاد

این تاریکی تمومی نداره
خودت کابوس داری بابا زندگیش کابوسه اما کاری از دستش برنمیاد

قوی بمون پسرکم...
بابا قوی بودن رو یادش نمیاد

این شب ستاره نداره
بابا حتی ماه رو یادش نمیاد

برام بخند عزیز دلم...
بابا خندیدن رو یادش نمیاد

بخواب آروم لالایی می‌خونم خوابت بگیره
بابا خوابیدن رو یادش نمیاد

نترس از تاریکی
بابا دیگه رنگین‌کمون رو یادش نمیاد

بخواب آروم توی خواب رویا ببینی
بزرگ می‌شی یه روز،یه دنیای رنگی می‌سازی
که توش ما هم آروم بگیریم...

بخون اون شعری که بابا دوست داره
نترس از این غم معصومِ نازم...
شاید این تاریکی هم پایانی داره...

با تموم شدن لالایی،هیون هم آروم شده بود
نفس راحتی کشید چند دقیقه‌ای بدون هیچ حرفی پسرش رو آغوش گرفت
فکر می‌کرد که آروم شده که حالش کمی بهتره اما برخلاف انتظارش،هیون ناگهان پسش زد و با آشفتگی عقب رفت

_حتی الان هم یونگ رو فراموش نمی‌کنی؟! صداش لرزون و پر از خشم بود
_همیشه این آواز مزخرف رو برای بچه‌ی مرده‌ت می‌خوندی،همیشه اون رو به من ترجیح دادی! همیشه اون...همیشه اون بود...
بغض سنگینی گلوش رو فشرد
_کاش من جای یونگ مرده بودم...شاید اون موقع برای آپا عزیز بودم...
شاید اون موقع بیشتر دوستم داشتی...

 𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt