part 16

1.9K 183 31
                                        

_مواظب باش نیوفتی،خب یکی یکی بلندشون میکردی صبر کن خودم کلید دارم
تا در رو باز کرد با تعجب به آدم های رو به روش نگاه کرد
_آپــــــا
جلو رفت و محکم بغلش کرد
_کــــــــی اومـــــدیـــــد؟

_همین امروز رسیدیم

تهیونگ با خوشحالی به سمت آبوجیش رفت و اون هم بغل کرد

_پسرک من چطوره؟

خودش رو لوس کرد و گفت:
_خوبــم بابایـــــی فکر نمیکردم به این زودی برگردید بخاطر تولدم اومدید؟؟

_مگه میشه تولدت رو یادمون بره؟

_نمیخوای شمع ها رو فوت کنی؟

_جــــــیــــــن هــــیـــــونــــــگ

هیون‌شیک رو به پسرش گفت:
_بهتره بریم داخل تا روی مبل بشینی حتما خسته ای،جونگ دیر کردی

_یکم خرید داشتیم دیر شد

جونگ‌سوک با خوشحالی گفت:
_وقتی نامجون گفت هر دو پسرن خیلی خوشحال شدیم

نامجون شرمنده لب زد
_معذرت!نمیخواستم لو بدم اما از پس هر چهارتاشون برنیومدم

جین بهش چشم غره ای رفت
_بهتره بگی هر پنج تاشون باورم نمیشه نمیخواستی بهم بگی!

تهیونگ با مهربونی گفت:
_اشکالی نداره هیونگ

هیون‌شیک کنارش نشست و به شکم برآمده ی پسرش نگاه کرد و گفت:
_دلم میخواد زودتر بغلشون کنم

سئوجون،دست همسرش رو گرفت و گفت:
_منتظرم زودتر بهم بگن هربوجی میخوام به تمام همکارهام نشونشون بدم،این بار من شرط میبندم همیشه ووبین شرط میبست این بار دیگه نوبت منه!

ووبین نیشخندی زد
_و همیشه من میبرم اینطور نیست کیم؟

نامجون با خنده پرسید
_قراره روی چی شرط ببندید؟

_نوه هام قراره من رو بیشتر دوست داشته باشن!

ووبین با خونسردی به صندلی تکیه داد و خطاب به دوستش گفت:
_اوه واقعا؟
جدی باور کنم؟!

_البته باید کمی صبرت رو بالا ببری و منتظر بمونی!

_و چه دلیلی داره که تو رو بیشتر از من دوست داشته باشن؟

_بخاطر همین تُخس بودنته،مطمئنن ازت میترسن!

_خواهیم دید

_شما بعد از این همه سال دوستی هنوز لجبازیتون رو ادامه میدید؟

_اگه به هیون‌شیک و سئوجون باشه هر دوتا رو انقدر لوس میکنن که تو این کشور نمیتونن زنده بمونن!

هیون شیک به ووبین دهن کجی کرد و جواب داد
_مگه قراره بجنگن که زنده نمیمونن؟!

_آه این کش‌مکش های دوستانتون رو تمام کنید هنوز به‌دنیا نیومده دارید بحث میکنید؟
بیاید کیک بخوریم

 𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙Where stories live. Discover now