_مواظب باش نیوفتی،خب یکی یکی بلندشون میکردی صبر کن خودم کلید دارم
تا در رو باز کرد با تعجب به آدم های رو به روش نگاه کرد
_آپــــــا
جلو رفت و محکم بغلش کرد
_کــــــــی اومـــــدیـــــد؟
_همین امروز رسیدیم
تهیونگ با خوشحالی به سمت آبوجیش رفت و اون هم بغل کرد
_پسرک من چطوره؟
خودش رو لوس کرد و گفت:
_خوبــم بابایـــــی فکر نمیکردم به این زودی برگردید بخاطر تولدم اومدید؟؟
_مگه میشه تولدت رو یادمون بره؟
_نمیخوای شمع ها رو فوت کنی؟
_جــــــیــــــن هــــیـــــونــــــگ
هیونشیک رو به پسرش گفت:
_بهتره بریم داخل تا روی مبل بشینی حتما خسته ای،جونگ دیر کردی
_یکم خرید داشتیم دیر شد
جونگسوک با خوشحالی گفت:
_وقتی نامجون گفت هر دو پسرن خیلی خوشحال شدیم
نامجون شرمنده لب زد
_معذرت!نمیخواستم لو بدم اما از پس هر چهارتاشون برنیومدم
جین بهش چشم غره ای رفت
_بهتره بگی هر پنج تاشون باورم نمیشه نمیخواستی بهم بگی!
تهیونگ با مهربونی گفت:
_اشکالی نداره هیونگ
هیونشیک کنارش نشست و به شکم برآمده ی پسرش نگاه کرد و گفت:
_دلم میخواد زودتر بغلشون کنم
سئوجون،دست همسرش رو گرفت و گفت:
_منتظرم زودتر بهم بگن هربوجی میخوام به تمام همکارهام نشونشون بدم،این بار من شرط میبندم همیشه ووبین شرط میبست این بار دیگه نوبت منه!
ووبین نیشخندی زد
_و همیشه من میبرم اینطور نیست کیم؟
نامجون با خنده پرسید
_قراره روی چی شرط ببندید؟
_نوه هام قراره من رو بیشتر دوست داشته باشن!
ووبین با خونسردی به صندلی تکیه داد و خطاب به دوستش گفت:
_اوه واقعا؟
جدی باور کنم؟!
_البته باید کمی صبرت رو بالا ببری و منتظر بمونی!
_و چه دلیلی داره که تو رو بیشتر از من دوست داشته باشن؟
_بخاطر همین تُخس بودنته،مطمئنن ازت میترسن!
_خواهیم دید
_شما بعد از این همه سال دوستی هنوز لجبازیتون رو ادامه میدید؟
_اگه به هیونشیک و سئوجون باشه هر دوتا رو انقدر لوس میکنن که تو این کشور نمیتونن زنده بمونن!
هیون شیک به ووبین دهن کجی کرد و جواب داد
_مگه قراره بجنگن که زنده نمیمونن؟!
_آه این کشمکش های دوستانتون رو تمام کنید هنوز بهدنیا نیومده دارید بحث میکنید؟
بیاید کیک بخوریم
YOU ARE READING
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fanfictionبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
