وقتی حرفهای دکتر تموم شد تهیونگ حس میکرد زمین زیر پاش خالی شده،به طور ترسناکی صدای قلبش به گوشش میرسید
_تهیونگ؟ته؟میشنوی؟
امگا با صدایی لرزون پرسید
_کوک…چرا…چرا نباید درس بخونم؟!
جونگکوک سریع جوابش رو داد چون نمیخواست بذاره این فکر توی سرش پر و بال بگیره
_کی گفته نمیخونی؟هان؟اصلاً مگه آپات احازه میده؟بهت قول میدم درست رو ادامه میدی!
_اگه…اگه واقعا بمیرم چی؟!گفت...گفت بعد از به دنیا اومدنشون حتی نمیتونم کارهای ساده رو انجام بدم…حتی نمیتونم...پس...رویام چی میشه؟
الفا بیاختیار چشمهاشرو چرخوند ولی صدای تهیونگ اونقدر پر از وحشت بود که به اجبار پرسید
_چرا فقط به ایدل شدن فکر میکنی؟
_تو نمیفهمی…تو هیچ وقت نمیفهمی…
_چی رو نمیفهمم؟!
قبل از اینکه دعوا بالا بگیره نامجون که عصبی شده بود با صدای محکمی خطاب بهشون گفت:
_همین الان دکتر گفت نباید با هم بحث کنید! واقعا سخته چند دقیقه بدون دعوا کنارهم باشید؟
جونگکوک اخمی کرد
_آخه هرچی میشه میگه میخوام آیدلشم! تهیونگ بفهم!غیر از من حتی خانوادت هم مخالفن…میخوای با این کار زندگیت رو نابود کنی؟
تهیونگ از ناراحتی سرشرو پایین انداخت دستهاش بیاختیار میلرزید و نمیتونست حرف بزنه حتی نفس کشیدن هم براش سخت شده بود
_تو هیچوقت درکم نمیکنی!
_چون میگم نباید آیدل بشی میگی درکت نمیکنم؟!تهیونگ تو خودتهم میدونی با دوتا بچه هیچکس اجازه نمیده دنبالش بری!چرا نمیخوای از این رویای لعنتی دست بکشی؟!
تهیونگ با شنیدن حرفش بغض کرد نمیخواست گریه کنه ولی اشکهاش از کنترلش خارج شده بودن ناگهان صدای ضربهی محکمی به فرمون باعث شد از جا بپرن و سکوت کنن
_کــــــــافیــــــــه!
نامجون داد زد و با عصبانیت به جونگکوک نگاه کرد:
_بحث رو همینجا تمومش کن وگرنه با همین پای گچگرفته پرتت میکنم بیرون تا کل راه رو پیاده برگردی خونه!فهمیدی؟!
الفای کوچکتر نفس عمیقی کشید و سرشرو به سمت پنجره برگردوند و تهیونگ هم بیصدا اشکهاشرو پاک میکرد
نامجون اول جونگکوک رو رسوند و حالا نوبت تهیونگ بود قبل از اینکه امگا پیادهشه،به سمتش برگشت و با لحنی آرومتر گفت:
_نگران نباش اگه قصدت جدیه و میخوای نگهشون داری خودم با خانوادت حرف میزنم
_هیونگ…من میترسم…
نامجون دستشرو رویو شونهش گذاشت و نگاهش کرد
_طبیعیه که بترسی تو سن حساسی هستی و شرایطی که داری برای هیچکس آسون نیست اما یادت باشه هر اتفاقی بیوفته و هر انتخابی که کنی هیچکدوممون تنهات نمیذاریم
YOU ARE READING
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fanfictionبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
