_چه پررو!
تهیونگ از جا بلند شد
_واقعا خوشحالم که کوک قراره بیاد پیشم ولی هیونگ...
دستش رو روی میز گذاشت و کمی خم شد
_من واقعا از پس کوک بر نمیام!
اون...
لبش رو با حرص گاز زد
_یه عوضی به تمام معناست!همش اذیتم میکنه
من کنارش امنیت جانی ندارم!
_بهت حق میدم
_آره همه به من حق میدن،چون میدونن کوک....
با حس کردن رایحه ی آشنایی سریع بحث رو عوض کرد
_هیونگ اگه بچه هام به عموشون رفته باشن واقعا راضیم
جین پوزخندی زد
_کدوم آدم خوش شانسی رو پیدا میکنی که یه عموی جذاب و خوشتیپ مثل من داشته باشه؟ بچه هات به دنیا نیومده خوش شانسن میبینی؟
_جمش کن بلند شو ببینم هیونگ،تهیونگ رو با نامجون اشتباه گرفتی؟؟نامجون کجاست؟فقط اون میتونه از پس خودشیفته بودن تو بربیاد!
تهیونگ با شنیدن صداش به سمتش برگشت
_اومدی؟
دستش رو جلو برد و دستش رو گرفت
_یااااااا جونگکوک من هیونگتم چطور جرعت میکنی با من اینجوری حرف بزنی؟نکنه دلت میخواد اون یکی پات هم گچ بگیرن؟
کوک دقیقا کناره امگاش نشست
_هیونگ اصلا دلسوزیای نسبت به دونسنگت نداری نه؟آبوجی مجبورم کرد با همین پای شکسته برم مدرسه خیلی وقت ها حس میکنم من رو از پرورشگاهی چیزی پیدا کردید!
جین سرش رو با تاسف تکون داد
_نه تو هیچیت نیست!نگاهش کن تهیونگ میبینیش؟مثلا پاش آسیب دیده تو از من هم سالم تری انتظار داشتی مدرسه نری؟
_جیـــن
_هیونگ گفتن رو هیچوقت فراموش نکن جونگ!
کوک با اخم گفت:
_موندم نامجون چطور تحملت میکنه؟
امگا پوزخندی زد و چشم هاش رو درشت کرد
_خیلی سادست!همون جوری که تهیونگ تو رو تحمل میکنه!فهمیدنش انقدر سخته؟!
تهیونگ لبش رو گاز گرفت تا جلوی خندیدنش رو بگیره
کوک به سمتش برگشت و پرسید
_ته،تو من رو به زور تحمل میکنی؟!
_آم...چی؟!نه خب...نه نه اصلا!البته اگه پرو بازی ها و منحرف بودنت رو فاکتور بگیرم...در کل آدم خوبی هستی!
الفا با دهن باز بهش نگاه کرد
جین پوزخندی از پیروزیش زد و خطاب به برادرش گفت:
_ببند دهنت رو،مسواک گرون شده!
_یه کلمه هم از دندونپزشک مملکت بشنوید!
به هرحال واسه تو که بد نمیشه
_بد نمیشه؟آره خب جز کمر درد و گردن درد چیزی نصیبم نمیشه،حالا نه که وقتی هم میای هزینه ای بابتش پرداخت میکنی!
_میبینی چقدر خسیسه؟هیونگت دندون پزشک باشه و هزینه ای ازت بگیره؟!عجیب نیست؟!
تهیونگ کمی از بستنیش رو مزه کرد و گفت:
_خب هیونگ هم زحمت میکشه!
VOUS LISEZ
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fanfictionبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
