وضعیت روحی تهیونگ اصلا خوب نبود و هیونجین رو لحظه ای تنها نمیذاشت همش زمزمه میکرد دنبال هیونجین هم میان هیونجین هم ازم میگیرن
تمام خبرنگار ها از دم در خونه تکون نمیخوردن و قصد رفتن نداشتن،اینترنت پر شده بود از خبر
" دزدیده شدن جئون یونگ "
خیلی ها میگفتن به احتمال زیاد پسرشون دیگه زنده نیست و هرکی تا الان دزدیدتش از شرش خلاص شده!
روز های اول تهیونگ قبول نمیکرد در کناره خانوادش باشه و میخواست تو خونه ی خودش تنها باشه و منتظر برگشت پسرش بمونه
همه رو مقصر گم شدن بچش میدونست
داد میزد و میگفت:
_هشت ماه تو شکمم نگهش داشتم اما شماها نتونستید سه روز از بچم مراقبت کنید!
نمیخواست کسی کنارش باشه و جز خونه ی خودش حاضر نبود جایی بمونه اما روزی که کوک مجبور بود بخاطر پیدا کردن یونگ به ایستگاه پلیس بره و فقط برای یک ساعت و نیم مجبور شد تنهاش بذاره تهیونگ توهم زده بود که یکی وارد خونه شده و دنبال اینه که هیونجین رو بدزده و ساعت ها تو کمد قایم شده بود
با این که کوک پیداش کرده بود و هیونجین رو بغل کرده بود اما باز هم امگا حاضر نبود از کمد بیرون بیاد
شب ها درست نمیخوابید و وقتی چشم روی هم میذاشت با فریاد از خواب بیدار میشد
کم غذا شده بود
هیونشیک با دیدن وضعیت پسرش طاقت نیورد و کنارش موند و مواظبش بود ترجیح داده بود تو این شرایط سخت هرجوری شده کنار پسرکش باشه و تنهاش نذاره
.
.
.
.
_باید از دوجانگهوا شکایت کنیم کاره خودشه!
_اما آقای جئون ایشون زمانی که بچه دزدیده شد کره نبودن وقتی هم فهمید نوه ی شما دزدیده شده تعدادی رو فرستاد تا تو تحقیقات به پلیس کمک کنن!به مردمم گفتن چون خودش دخترش رو از دست داده و میدونه چه دردی داره این کار رو کرده تا یه کمکی کنه
_ما درخواست کمکش رو رد کردیم
_فکر کرده کیه که بخواد به ما کمک کنه؟!
_حق با شماست آقای جئون اما با این کار به بقیه نشون داد دستی تو دزدیده شدن بچه نداره!
دیدگاه مردم رو عوض کرده وس بدون مدرک نمیشه کاری کرد اگه بدون مدرک باز هم بهشون شک کنیم اون میتونه ازمون شکایت کنه!
به هرحال اون جایگاه مهمی تو جامعه داره متأسفانه نمیشه بدون مدرک از ایشون شکایت کرد
.
.
.
.
_جینی،هیونگ کی خوب میشه؟
_خوب میشه چان...امیدوارم خوب شه...
_من به هیونگ قول داده بودم از دونسنگهام مراقبت کنم...
_چان عزیزم تقصیر تو نبود که یونگ گم شده الان بهتره مراقب هیونجین و هیونگ باشیم باشه؟ما هرجوری شده پیداش میکنیم
_میخوام زودتر بزرگ شم میخوام خیلی بزرگ بشم که بتونم مراقب هیونگ و دونسنگ هام باشم
جین لبخند غمگینی زد،دوست داشت بهش بگه
بزرگ شدن خوب نیست چان لطفا بچه بمون!
اما بهجاش پیشونیش رو بوسید و ظرف میوه رو به دستش داد
_نظرت چیه میوه ها رو ببری با هیونگ بخوری تا هم تو هم هیونگ قوی بشید؟
YOU ARE READING
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fanfictionبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
