part 3

3.7K 390 33
                                        

_من دوستش دارم خب اون...اون همیشه کنارم بوده و هست...ما از بچگی با هم بزرگ شدیم
تمام شادی و دردهامون با هم بوده،هیونگ به الهه‌ی ماه قسم می‌خورم با میل خودم این رابطه رو شروع کردم باور کن کوک به من صدمه‌ای نزده من بدون اون نمی‌تونم،مشکلتون فقط همون یک ساله!؟

_نه تهیونگ مشکل اون یک سال نیست مشکل...

_هیونگ من از درد هایی که ازش حرف می‌زنی خبر ندارم اما ازم نخواه راجع‌به کشتن کسی که تو وجودمه انقدر راحت حرف بزنم!

جین و نامجون به هم نگاهی کردن این کارشون رو سخت می‌کرد

_اون بچه‌ی من و جونگ‌کوکه...

_نامجون همین الان با هم می‌ریم کلینیک،باید ببینیم واقعا حاملست یا نه؟

.
.

الفا لحظه‌ای مکث کرد و توضیح داد:
_ باید به این قسمت‌های خاص دقت کنید این تصاویر ممکنه واضح نباش...
متعجب و با ابروهای به هم نزدیک شده به مانیتور نگاه کرد و حرفش رو ادامه نداد

جین که از سکوت همسرش استرس گرفته بود پرسید:
_پس...حاملست؟؟

_آره و...اون دوقلو بارداره...

جین با اضطراب به صفحه مانیتور نگاه کرد
_ داری اشتباه می‌کنی نه؟بیا دوباره نگاه کن شاید داری اشتباه می‌کنی!دوباره چک کن!

الفا سری تکون داد
_جین من چند ساله کارم همینه

_گفتم چک کن مگه میشه دوتا باشن؟؟!

نامجون کلافه باز هم مبدل رو روی شکم تهیونگ حرکت داد

_منظورت اینه که واقعا...دوتا بچه...

نامجون حرف آلفای کوچیک‌تر رو تایید کرد
_آره فعلا مشکلی ندارن هنوز رشد زیادی نداشتن
پس تقریبا نزدیک به دوماهن!

جین خودش رو روی صندلی پرت کرد صداش برخلاف چند دقیقه‌ی قبل آروم بود
_دیگه نمی‌تونم تحمل کنم جواب هر دو خانواده رو خودت میدی جونگ!

تهیونگ شوکه از روی تخت بلند شد و نشست
_دوتا؟مـ...مگه میشه!؟؟پـ...پس واقعا حاملم؟
چشم‌هاش درشت شد و به شکمش نگاه کرد

نامجون با جدیت گفت:
_با توجه به این که حامله شدن تو این سن برات خطرناک بود اما می‌تونستیم درصد صدماتی که بهت وارد میشه رو کم کنیم اما تهیونگ رحمت کوچیکه،رحم همه‌ی امگاهای مذکر کوچیکه
باور کن امگاهای مذکری که دوقلو به‌دنیا میارن تعدادشون انگشت شماره!تعداد محدودی از امگاهای مذکری رو دیدم که دوقلو حامله بودن و هر دو سالم به دنیا اومدن!امگاهایی که بیشتر از یکی بچه داشتن یا هر دو بچه رو از دست می‌دادن یا یکی از بچه هاشون از بین می‌رفت شاید حتی بچه‌ای که زنده میمونه مشکلات جسمی داشته باشه،امگاهای مذکر خیلی ضعیف تر از امگاهای مونثن برای همین خیلی هاشون ترجیح میدن اصلا بچه‌ای به‌دنیا نیارن تهیونگ... بهم گوش کن امگای مونث بدون مشکل حتی سه تا بچه هم به دنیا میارن اما...باید بگم این حاملگی واقعا ریسکش بالاست علاوه بر اون برای تو خطرش بیشتره حتی ممکنه جونت در خطر باشه!تو می‌تونی...

جین با استرس به تهیونگ نزدیک شد
_باید درست تصمیم بگیری پای دوتا بچه...

_جین اجازه بده حرفم رو بزنم!
ما می‌تونیم یکی از اون بچه ها رو نگه داریم
حداقل درصد صدماتش خیلی خیلی کمتره!

تهیونگ با کمک الفا از روی تخت پایین اومد
گیج شده بود...دوتا؟ اصلا لیاقت داشت بچه‌ای رو بزرگ کنه؟یا...یا اصلا از پس دوتا بچه بر میومد؟
نگاهش به زمین دوخته شد با صدای گرفته گفت:
_نمی‌خوام از دستشون بدم...نمی‌خوام بچه‌ها رو از دست بدم...اما...اما می‌ترسم من می‌ترسم...
دست الفا هنوز روی کمرش بود اما حس می‌کرد مسئولیت بزرگی روی دوشش سنگینی می‌کنه
_من...من چطور می‌تونم از دستشون بدم؟چطور می‌تونم...نمیدونم...نمی‌دونم باید چیکار...
من باید چیکار کنم؟
هرسه در سکوت بهش نگاه کردن نمی‌خواست بچه‌ها رو از دست بده اما در عین حال نمی‌دونست که چطور می‌تونه از پس این همه فشار و مسئولیت بر بیاد چشم‌هاش پر از اشک شد و بی توجه به سه نفر دیگه،به سمت در خروجی رفت باید نفس می‌کشید

_کجا میری؟؟
_تهیونگ هنوز حرف هام...

بدون توجه بهشون از کلینیک بیرون زد و نفس عمیقی کشید جونگ‌کوک هم پشت سرش حرکت کرد و سعی می‌کرد متوقفش کنه
_ته؟تهیونگ آروم راه برو میوفتی!صبر کن تهیونگ بهت میگم صبر کن!

امگا با ترس گفت:
_دارم دیونه میشم دوتا؟دوتا بچه تو...تو شکمم زندگی‌ می‌کنن؟!

_آره منم باورم نمیشه...

_باید به خانواده‌هامون بگیم نمی‌تونیم بیشتر از این همچین اتفاق مهمی رو ازشون پنهان کنیم
آپام...آپام حتما...من ناامیدشون می‌کنم من...

الفا خم شد و دوباره دستش رو گرفت
_باشه حرف می‌زنیم!
نگاهش به شکم امگا افتاد و خیره بهش گفت:
_هنوز تو شکمتن و دارم دیونشون می‌شم اون دوتا...بچه...بچه هامون...

تهیونگ با لب‌های پایین اومده نگاهش کرد چرا الفا اصلا نگران به نظر نمی‌رسید؟!

_تهیونگ من نمی‌خوام صدمه‌ای ببینی حتی نامجون هیونگ هم نگرانت بود...
باید درست فکر کنیم و بعد تصمیم بگیرم...

تهیونگ بهش نگاه کرد و پوزخند زد اوه پس بلاخره نگران شده بود؟!
_نمیدونم کوک نمیدونم من نگران خانوادمم چطور قراره با این موضوع کنار بیان؟؟از آینده می‌ترسم نمیدونم قراره چه اتفاقی بیوفته...
هر اتفاقی که بیوفته...تو باز هم کنارم میمونی؟!

_کنارت میمونم!

.
.
.
.

دل:
نظر شما چیه؟؟
دوتا بچه رو نگه دارن؟؟

راستی ممنون میشم اکانت واتپدم رو فالو داشت باشید و برای دیده شدن بیشتر فیک کمک کنید♡~

.
.
.
.

 𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang