_زودباش تهیونگ
با آرامش رو بهش گفت:
_عجله نکن تازه ساعت هشته
_میدونی سرش شلوغه،فقط صبح ها کلینیکه تو که لباس هات رو پوشیدی پس چرا نمیای پایین؟
_باشــــه اومدم استرس گرفتمممم
_قراره بگه جنسیتشون چیه چرا باید استرس بگیری!؟حالشون خوبه نگران نباش
_امیدوارم
.
.
نگاه نگرانی به هم انداختن و با دلهره پرسید:
_هیونگ سالمن؟
نامجون با لبخند بهشون نگاه کرد و با اطمینان گفت:
_آره سالمن
تهیونگ با خیال راحت نفس حبس شدش رو بیرون فرستاد
_پس این همه تلاش و استراحت نتیجه داد؟
هر دو بیحرکت به مانیتور خیره شده بودن نفسهاشون آرومتر شده بود اما قلبهاشون با سرعت میتپید تصویری سیاه و سفید روی صفحه ظاهر شد و دو موجود کوچک که در دل تاریکی گرم و امن رحم شکل گرفته بودن رو دیدن
جونگکوک لبخند بزرگی زد چشم هاش از شادی برق میزد زیر لب زمزمه کرد:
_نگاه کن...بچههامونن!
تهیونگ چیزی نگفت فقط با دهانی نیمهباز و چشمانی پر از حیرت و احساس به تصویر خیره شد قبل از اینکه چیزی بگه نامجون گفت:
_خب اجازه بدید براتون توضیح بدم
به صفحه اشاره کرد و نشانگر رو روی یکی از جنینها برد
_تو وارد ماه چهارم شدی،یعنی سه ماه اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتید این یکی از حساسترین دورههاست ولی خبر خوب اینه که وضعیت هر دو جنین کاملاً نرمال و سالمه
لبخند زد و ادامه داد:
_این کوچولو ۱۴ هفته و ۳ روزشه،الان حدود ۹ تا ۱۰ سانتیمتر قد داره و وزنش تقریباً ۱۰۰ گرمه توی این مرحله،استخوانهاش محکمتر شدن و عضلاتش قویتر کار میکنن و حتی ممکنه کمکم شروع به مکیدن انگشتش کنه ضربان قلبش هم...نشون میده حسابی سرحاله!
تهیونگ با چشم هایی پر از شوق به مانیتور خیره شد و کنجکاو پرسید:
_میتونن صدای ما رو بشنون؟
نامجون لبخند زد و سری تکون داد:
_در واقع،الان گوشهاشون داره شکل میگیره و کمکم شنواییشون فعال میشه هنوز صداها رو واضح نمیشنون ولی ارتعاشات صدا رو حس میکنن یعنی اگه باهاشون حرف بزنید،میتونن کمکم با صداتون آشنا بشن
جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد
_یعنی از الان میتونیم باهاشون حرف بزنیم؟
نامجون سری تکون داد و نشانگر رو روی جنین دوم برد:
_و اینم کوچولوی دوم...یه کوچولو از اون یکی ریزتره ولی این توی دوقلوها کاملاً طبیعیه وزنش حدود ۹۰ گرمه و قدش تقریباً ۸.۵ تا ۹ سانتیمتره از لحاظ رشد میشه گفت هر دوشون کاملاً همگام پیش میرن
YOU ARE READING
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fanfictionبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
