part 17

1.8K 165 17
                                        

با باز کردن چشم هاش به سختی لب‌هاش رو
تکون داد
_بـ...بچـ...ـه...

_بیدار شدی؟

_آ...پـــ...ـا...

_هیش چیزی نیست!

_بـ...بچه هـ...هام...

_سالمن هر دوشون سالمن حالشون خوبه

با ترس قطره اشکی روی گونش چکید

_بخوای باز گریه کنی باور کن دیگه تحمل اینجا موندن رو ندارم،باید خوشحال باشی که چیزیشون نشده

_منـ...من...آپـــ...ـاااا نزدیک بود...از دستشون بـ...بدم...

_میدونم...اما حالا حالشون خوبه پدرت بیرون از اتاقه نمیتونست بیاد و تو این وضعیت ببینتت
پس آروم باش و سعی کن بهتر شی

_کوک...

_اسمش رو به زبون نیار!

_نمـ...نمیخوام ببیـ...ببینمش...

_نمیذاریم پاش رو اینجا بذاره نگران نباش

_بخاطر اون...نزدیک بود بچه هام ر...رو از دسـ...دست بدم ســـ...سرم...آه...ســــــرم چــ...چرا گیـ...گیج مـ....میره؟

_بخاطر داروهاست چشم هات رو ببندباید استراحت کنی

_آپـ...پا...اگـــــه دوباره چشـ...چشم هام رو بـ...باز کـ...کنم همه چی در...درست...همه چی درست مـــ...میشه؟کوک...کـــ....

.
.

_حالش خوبه؟

_فعلا خوابیده دو روزه استراحت نکردی بهتره بری خونه من کنارشم

_مهم نیست

_پسرمون حالش خوبه قرار نیست بلایی سرش بیاد پس برو استراحت کن و برگرد اون به یه پدر قوی احتیاج داره!

.
.

_بهتر نبود اول به حرف هاش گوش میکردی بعد میزدی تو گوشش؟

_پشیمونم اما...وقتی فهمیدم وضعیت تهیونگ چقدر بده عصبی شدم...

نامجون اخم کرد و پرسید
_کجاست؟

_تو اتاقشه...میخوای باهاش حرف بزنی؟

_آره میخوام از زبون خودش بشنوم!

_نام...

_باهاش صحبت میکنم جین

_اما...

_گفتم باهاش حرف میزنم تنها!
در اتاق رو باز کرد،همه جا تاریک بود،مدتی گذشت تا چشم هاش به تاریکی عادت کرد
جونگ‌کوک پایین تخت تو خودش جمع شده بود

_میخوای زودتر حرف بزنی بگی قضیه چیه؟

_مگه حرف های من برای کسی مهمه؟قبل از این که حرف هام رو بشنوید همتون بهم پشت کردید!

 𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙Место, где живут истории. Откройте их для себя