الفا سراسیمه وارد بیمارستان شد و سراغ پسرش رو گرفت
تونست با پرس و جو تهیونگ رو پیدا کنه که روی صندلی نشسته بود و به دست های خونیش زل زده بود و اشک میریخت
_تهیونگ؟؟؟
با شنیدن صدای الفاش سرش رو بالا گرفت و نگاهش کرد
_چرا انقدر دیر اومدی؟!
_متاسفم خیلی ترافیک بود
_من چه دکتری هستم کوک؟؟
حتی...حتی نتونستم بچه ی خودم رو عمل کنم دکتر یو از اتاق عمل انداختم بیرون من...
جونگکوک سعی کرد نگرانیش رو پنهان کنه اما نمیتونست بیشتر از این ساکت بمونه
_هیونجین حالش خوبه؟
امگا با همون دست های خونی موهاش رو چنگ زد
_خیلی...خیلی خونریزی داشت کوک من بهت گفتم باید بادیگارد هاش کنارش باشن تو گفتی دیگه بزرگ شده!بهت گفتم خطرناکه...ولی...ولی تو...تو چی گفتی؟؟؟چطور نتونستید ازش مراقبت کنین؟؟؟؟
الفا تازه چشمش به چهار پسری که خودشون هم وضعیت خوبی نداشتن و بغض کرده گوشه ای ایستاده بودن،افتاد
چانگبین سرش رو پایین انداخت و شرمنده گفت:
_متاسفم...تقصیر من بود...
نگاهی بهشون انداخت و نفسش رو بیرون فرستاد به عنوان دکتر باید خودش رو کنترل میکرد پس از روی صندلی بلند شد،چند تا نفس عمیقی کشید و گفت:
_باهام بیاید...زخم هاتون رو ضد عفونی میکنم
کوک؟عمل تا یکی دو ساعت دیگه طول میکشه دکتر یو داره عملش میکنه حالش خوب میشه خبری شد بخش اورژانسم
.
.
_کجات درد میکنه؟
مینهو هنوز هم سرش پایین بود
_پرسیدم کجات درد داره؟؟
_شـ...شکمم...
_لباست رو بزن بالا
_چـ...چی!؟
_میخوام ببینم خونریزی داخلی داری یا نه
اولین چیزی که نظر تهیونگ رو جلب کرد سوختگی های قدیمی روی شکم الفا بود با اینحال چیزی نپرسید و به کبودی های شکمش نگاه کرد
_چیزی نیست یه کبودی سادست برات یه آمپول مینویسم اما نباید باز هم بهش ضربه وارد شه
اگه دیدی دردت خیلی شدید شد باید بهم خبر بدی
نگاهش به دماغ خونی چانگبین افتاد و آهی کشید و گفت:
_بیا اینجا بشین بهش دست میزنم هرجا که دردت اومد بهم بگو
الفا سری تکون داد
_آخ آخ درد داره
_به یکی از پرستار ها میگم تا بری و یه عکس ازش بگیری امیدوارم نشکسته باشه
پرستار؟
_بله دکتر کیم؟
_عکس رو به دکتر جو نشون بده و ببین نظرش چیه
_چشم دکتر
سونگمین حالش بهتر بود و فقط گوشه ی لبش زخمی شده بود و چند تا کبودی کوچیک داشت
DU LIEST GERADE
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fanfictionبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
