_عزیزم...تو هنوز به سنی نرسیدی که بخوای حامله شی این خطرناکه...مگه اون همه رویاهای قشنگ نداشتی؟آیندهای که ازش حرف میزدی چی شد؟تو تازه اول راهی،زندگی فرصتهای زیادی بهت میده اما...اما بچه؟تو این سن؟
_جین عزیزم بهت گفتم باید آروم...
امگا که از عصبانیت نفسنفس میزد به تندی رو به همسرش غرید:
_نه نامجون!
این بار دیگه نمیتونم بیتفاوت باشم!
من اخطار داده بودم گفته بودم هردوشون هنوز بچهان،یک سال از هم دور بودن و این چند وقت هر روز رو کنار هم گذروندن...حتی بیشتر شبها...
مکثی کرد سعی داشت کنترلش رو از دست نده دستش رو مشت کرد و بعد با صدایی که به وضوح در تلاش برای حفظ آرامش بود ادامه داد
_هنوز هیچی مشخص نیست،هنوز نمیدونیم چند ماهشه...اصلاً مطمئن نیستیم که بچهای در کار هست یا نه!
با شنیدن کلمهی بچه،نگاه تهیونگ لرزید قلبش محکم تو سینهاش کوبید و نگاهش رو به جونگکوک داد
بچه…؟
جین که هنوز شوکه بود با چهرهای جدیتر از همیشه مستقیم به تهیونگ خیره شد و پرسید
_از کی؟
_چـ...چـی؟
_خودت خوب میدونی منظورم چیه تهیونگ!
امگا از خجالت نفسش رو تو سینه حبس کرد و دستهاش ناخودآگاه مشت شدن
هیچ جوابی برای گفتن نداشت
جین که از سکوتش کلافه شده بود این بار نگاهش رو به سمت برادرش داد
_جونگ از کی باهاش...آه حتی نمیتونم به زبون بیارم پسرهی احمق!!!!
تهیونگ با این حرف احساس کرد خون به صورتش هجوم آورد،گرمای شرم تو وجودش پیچید،لبش رو بیشتر گاز گرفت و کلافه آهی کشید کی این موقعیت خجالتآور تموم میشد؟
جونگکوک با صدایی که چندان مطمئن نبود
جواب داد:
_شاید...دو سه ماهی میشه که...
جین نفسش رو با شدت بیرون داد و با حرص نگاهش بین برادرش و تهیونگ چرخید انگار نمیخواست باور کنه
_تهیونگ...جونگ راست میگه؟
نامجون نگاهش رو از آینهی جلو به جونگکوک داد و خطاب بهش گفت:
_مگه همهی توضیحات لازم رو بهت نگفته بودم؟!
جین با شنیدن حرف همسرش،نگاهش سرشار از خشم و ناباوری شد و قبل از اینکه برادرش جوابی بده به سمت نامجون برگشت و با چهرهای درهم پرسید:
_چی؟چی رو توضیح دادی؟
نامجون نفس عمیقی کشید،نگاهش رو از جاده برنداشت و با لحنی جدی جواب داد
_مگه نگران نبودی که ممکنه بینشون اتفاقی بیوفته؟دیر یا زود این اتفاق میافتاد پیشگیری بهتر از...
جین با بهت نگاهش کرد پوزخند تلخی گوشهی لبش نشست و عصبانیتش رو نتونست پنهان کنه
_پیشگیری؟!
لحظهای مکث کرد هنوز سعی داشت حرفهای الفاش رو درک کنه
_پــــیــــشـــگیـــری؟!
اون فقط هفده سالشه نامجون!
با کنایه ادامه داد:
_جناب کیم نامجون!حالا موفق شدین؟این پیشگیری فوقالعادتون نتیجه داد؟
عصبانیت تو چشمهاش موج میزد نفسش رو با شدت بیرون داد و دوباره به جونگکوک خیره شد
_چند بار بهت گفتم صبر کن بذار به وقتش!
حتی یک سال هم نتونستی تحمل کنی؟!
ESTÁS LEYENDO
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fanfictionبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
