از پشت بهش تکیه داده بود و تتوهاش رو لمس میکرد
_خیلی قشنگن
_تتوهام؟
_هوم
_فکر میکردم ازشون خوشت نیومده...
_خوشم میاد
کوک آروم بدنش رو میشست و زمزمه میکرد
_فردا حتما باید بریم پیش هیونگ میگفت میتونیم جنسیت بچه ها رو بفهمیم
تهیونگ با خوشحالی لبخندی زد،چشمهاش از شوق میدرخشید،با هیجان گفت:
_کوکی دوست داری بچههامون دختر باشن یا پسر؟شاید یکی دختر بشه اون یکی پسر...یا شاید امگا باشن شاید آلفا...چی فکر میکنی؟
جونگکوک با شنیدن حرفش لبخندی عمیق زد، قلبش از تصور آیندهای که در انتظارشون بود، گرم شد
_برام مهم نیست،میخوام سالم باشن فقط همین...اما تو،تو چی دوست داری؟
تهیونگ لحظهای سکوت کرد،لبهاش رو کمی جمع کرد و به فکر فرو رفت
_ راستش...برای من هم مهم نیست فقط...
چشم هاش رو به جونگکوک داد و لبخندی کمرنگ روی لبهاش نشست
_کوک... بعضی وقتها فکر میکنم شبیه تو میشن یا من؟روزهای اول با خودم میگفتم کاش هیچکدوم امگا نباشن...
چشمهای جونگکوک از تعجب کمی گشاد شد، ابروهاش رو بالا برد و با کنجکاوی پرسید:
_چرا همچین فکری میکردی؟
تهیونگ آهی کشید
نگاهش رو برای لحظهای ازش گرفت انگار میترسید احساساتش رو آشکار کنه اما بعد، دوباره بهش خیره شد با لبخندی که کمی رنگ غم داشت جواب داد
_چون سخته،امگا بودن سخته کوک...سخته که همیشه باید برای جایگاهت بجنگی،همیشه باید قوی باشی تا کسی تو رو ضعیف نبینه...
سکوت کوتاهی بینشون افتاد اما بعد لبخند عمیقتری زد
_ولی الان...الان حس میکنم حداقل یکیشون باید امگا باشه
_تهیونگ...تو خودت امگایی،فکر میکنی سخته چون...سختی کشیدی؟
لحظهای مکث کرد،انگشت هانش رو روی پاهای لختش کشید گفت:
_نمیخوام بگم پشیمونم...ولی همیشه توی دنیا یه نگاه متفاوت به امگاها وجود داره یه جوری که انگار باید ثابت کنی قوی هستی که هیچکس جرات نکنه تو رو کمتر از چیزی که هستی ببینه باید بجنگی...حتی وقتی که نمیخوای...
لبخند تلخی زد و ادامه داد:
_میترسیدم...میترسیدم که اگه یکی از بچه
هامون امگا باشه همون سختیهایی که من کشیدم رو تجربه کنه،که روزی توی سکوت مثل من، بشینه و از خودش بپرسه چرا دنیا براش سختتره؟
_به هیچی فکر نکن...ما کنارشونیم و اجازه نمیدیم سختی بکشن نمیذاریم احساس کنن باید چیزی رو به کسی ثابت کنن،قول میدم!
.
.
.
.
شرمنده گفت:
_باور کن متاسفم
جین رو به بقیه کرد و غر زد
_زنگ میزدم بهش میگفتم تهیونگ دارم میام دنبالت باهم بریم بیرون،هزارتا بهونه میورد تا نیاد دیگه هرچقدر هم زنگ بزنی محلت نمیذارم!
KAMU SEDANG MEMBACA
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fiksi Penggemarبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
