part 26

1.9K 178 48
                                        

دل:پارت قبل رو خوندید؟

.
.

با باز کردن چشم هاش از جا بلند شد تا دکتر رو خبر کنه

_نـ...نرو تنـ...ـهـ...ـام نذ...ار...

الفا،ایستاد اما برنگشت

با بغض پرسید
_ازم...متـ...متـ...متنفری؟

_نه ازت متنفر نیستم فقط ازت ناامید شدم!
چون به هرچیزی که میگفتی تبدیل نمیشی شدی و هر کاری که گفتی نمیکنی رو کردی!

تهیونگ با درد،چشم هاش رو بست و سکوت کرد

_اصلا به من و پسرت فکر کردی؟اگه بلایی سرت میومد من چیکار میكردم؟؟میخواستی هیونجین رو تنهایی بزرگ کنم؟اگه از دستت میدادم دیگه نمیتونستم زنده بمونم!خودت خوب میدونستی و دست به همچین کاری زدی!

_متـ...متاسفم تنـ...تنهام نذا..ر....رهام نکن کوک تنهام نذار

_گریه نکن

_هیونجین رو ازم نگیر،تنهام نذار خواهش میکنم

_گفتم گریه نکن تمام این مدت فقط دارم گریه هات رو میبینم نمیتونم گریه هات رو ببینم تمومش کن

_پـ...پس رهام نکن و...و بغلم کن...

_من تنهات نمیذارم...میخوای ببخشمت؟
شرط داره!

_چـ...چی؟

_با هم بریم پیش یه دکتر باید حالت بهتر شه...

_باشه...فقط...بغلم کن...

_سلام

کوک به سمت آپاش برگشت
_اومدی؟هیونجین کجاست؟

_با آبوجیته تو حیاط بیمارستانن...

تهیونگ از خجالت سرش رو پایین انداخت و به مچ دستش نگاه کرد

جونگ‌سوک بدون این که به‌روش بیاره نزدیک رفت،لیوانی رو پر از آب میوه کرد و نزدیک به دهنش برد تهیونگ مکث کرده بود و با بغض بهش نگاه کرد
_چیزی نیست...اشکالی نداره به خانوادت چیزی نگفتیم...

لیوان رو بیشتر نزدیک برد تا بتونه راحت تر آب میوه رو بخوره،کنارش روی صندلی نشست و براش میوه پوست کند
_درد داری؟

_درد دارم...اما مهم نیست...

کوک با شنیدن صدای گریه ی پسرش سمت در رفت

آبوجیش هیونجین رو بغل گرفته بود و سعی میکرد آرومش کنه
_هرکاری کردم گریش بند نمیاد

_من میگیرمش،دلت برام تنگ شده بود کوچولو؟

هیون تا تو بغل پدرش رفت آروم گرفت و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد،کوک خندید و لُپش رو بوسید با حس سنگینی نگاهی سرش رو بلند کرد و به تهیونگی که داشت با حسرت به پسرش نگاه میکرد رو به رو شد
_میخوای بذارمش کنارت؟اذیت نمیشی؟؟

 𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙Where stories live. Discover now