_امشب رو باید بیمارستان بمونی بیا آبمیوت رو کامل بخور فعلا به جین چیزی نگفتم سرکار به اندازهی کافی خسته میشه نمیخواستم آخر شبی از خواب بیدارش کنم
ووبین که هنوز اخم عمیقی روی صورتش داشت، نفسی کشید و با صدایی پرخشم گفت:
_سوک من رو با پسرت چند دقیقه تنها بذار!
جونگسوک که از لحنش جا خورده بود اما نمیخواست مقابلش کوتاه بیاد اخم کرد و با صدایی سرد جواب داد:
_باشه...میرم بیرون امیدوارم بتونی با پسرمون حرف بزنی نه اینکه فقط سرش داد بکشی!
به محض اینکه در بسته شد ووبین مثل گرگ زخمی سمت جونگکوک برگشت و غرید
_هیچ میفهمی چه غلطی کردی؟!
جونگکوک با ترسی که سعی میکرد پنهانش کنه سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد:
_من...هیچ کاری نکردم...
ووبین با عصبانیت جلو اومد و روی تخت خم شد
_کاری نکردی؟!پس پلیس چی میگه؟میخوای بگی دارن دروغ میگن؟!
جونگکوک بهتزده نگاهش کرد:
_من...نمیدونم راجعبه چی حرف میزنید پدر!
ووبین دندانهاش رو روی هم فشار داد و با صدایی پایینتر اما پر از خشم گفت:
_جونگ به الههی ماه قسم فقط بخاطر امگام بود که جلوی خودم رو گرفتم تا برای بار دوم توی گوشت نزنم!
لحظهای مکث کرد و بعد با صدایی که لرزش خشم درونش واضح بود ادامه داد
_فیلم دوربینها رو نشونم دادن با چشمهای خودم دیدم خودت رو عمداً پرت کردی جلوی اون ماشین...میخواستی بمیری؟!
سکوت سنگینی بینشون افتاد؛سکوتی که از صد تا فریاد هم ترسناکتر بود
_نمیخواستم خودم رو بکشم پدر...
ووبین با تمسخر پوزخند تلخی زد
_آره مطمئنم نمیخواستی چون اگه واقعاً میخواستی بمیری خوب میدونستی باید چیکار کنی تا واقعاً بمیری!
جونگکوک با صدایی لرزان اما محکم گفت:
_قط میخواستم ثابت کنم تهیونگ ماله منه!
ووبین با عصبانیت غرید:
_با این کار میخواستی ماله تو باشه؟!
_اون از همون اولش ماله من بود!
الفا قدمی نزدیکتر رفت و صداش بلندتر شد
_اگه واقعاً مال توئه پس این مسخرهبازیها برای چی بود؟
_اون گفت بچههامون رو نگه میداره!
چهرهی ووبین از ناباوری جمع شد و چشمهاش از شوک برقی زد:
_چون تهیونگ آدم احساساتیایه، باید با احساساتش بازی کنی؟!؟نشنیدی چی گفتم؟ اگه واقعاً بلایی سرت میومد چی؟!
جونگکوک با خشم بغضآلودی که گلویش را میسوزاند، فریاد زد:
_من باهاش بازی نکردم!
_بهنظرت اگه تهیونگ متوجه بشه چه فکری میکنه؟بقیه متوجه بشن چی میگن؟با این کارت بهم نشون دادی هنوز هم بچه ای!پس وقتی میگم نمیتونم روت حساب باز کنم بهت برنخوره!
KAMU SEDANG MEMBACA
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙
Fiksi Penggemarبیا بیرون،نمیای نه؟پس خودم میام و از اون اتاق لعنت شده میارمت بیرون!در رو باز کن میگم این در کوفتی رو باز کــــن،چرا من رو نمیبینی؟نمیبینی همینجوریش هم نابود شدم؟در رو باز کن اون اتفاق شوم...اون اتفاق منم نابود کرد ولی بیا دیگه دعوا نکنیم ازت خواه...
