part 22

1.8K 169 44
                                        

_خوابید؟

_به زور تونستم بخوابونمش چون جاش عوض شده بود براش سخت بود بخوابه،نام وقتی لباس‌هاش رو در اوردم کلی زخم روی بدنش بود

_با کتک هایی که اون عوضی زد یکی از دست هاش شکسته،طبیعیه که بدنش پر از کبودی و زخم باشه

_نه نه اون زخم ها قدیمی بودن کلی جای سوختگی روی تمام بدنش داشت

_ازش دلیل زخم هاش رو پرسیدی؟

بهش نگاه کرد و سعی کرد جلوی بغضش رو بگیره
_آره پرسیدم اما چیزی نگفت...

_باید قوی باشیم جین

امگا با شنیدن این حرف بغضش ترکید و باز هم گریش گرفت

_جین ما هیچی از گذشتش نمیدونیم،نمیدونم چه سختی هایی رو پشت سر گذاشته تو قراره برای هر مشکلی اشک بریزی؟!باید هردومون قوی باشیم تا بنگچان بتونه بهمون تکیه کنه مشخصه خیلی بهت وابسته شده

جین با آستین لباسش اشک هاش رو پاک کرد و با کنجکاوی پرسید
_جدی میگی؟

_آره از کنارت تکون نمیخوره بیمارستان رو یادته؟هرچی ازش میپرسیدم قبل از جواب دادن،اول به تو نگاه میکرد تا ببینه نظر تو چیه!

_این خوبه نه؟این که بهم اعتماد داره خوبه؟

_آره خوبه اما با یکی از دوست های روانشناسم حرف میزنم سروکارش با بچه هاست براش یه وقت میگیرم باید حال روحیش بهترشه خیلی گوشه گیر و آرومه

_حق با توعه...
نام...به نظرت فردا بریم با خانوادم حرف بزنیم؟

_از نظر من همین الانش هم دیر شده اما مگه نظر من اهمیتی داره؟!

_نــــام این چه حرفیه؟

_ما خیلی زودتر از این ها باید باهاشون در میون میذاشتیم

جین آهی کشید و گفت:
_اگه قبول نمیکردن چی؟

_مطمئنن میدونن که میتونیم برای زندگیمون تصمیم بگیریم پس فکر نکنم مخالفتی داشته باشن این زندگی ماست

_بیا فردا باهاشون حرف بزنیم با هم میریم دیدنشون

نامجون سری تکون داد و باشه ای گفت

تازه داشت چشمش گرم میشد که با صدای آروم در زدنی،پلک‌هاش رو باز کرد و خمیازه ای کشید
نامجون از جا بلند شد و گفت:
_بلند نشو خودم در رو باز میکنم
روی تخت نشست و چشم هاش رو به زور باز کرد

_بنگچان به چیزی احتیاج داری؟
پسر با نگرانی به نامجون نگاه کرد
_میـ..میتو...میتونم...امشب...امشب...

الفا موهاش رو بهم ریخت و لبخند زد
_بیا تو کوچولو
بالشت و پتوش رو با خودش داخل کشید،جین از شدت کیوتیش ضعف کرد و دست هاش رو باز کرد و گفت:
_بیا اینجا ببینم
الفا آروم تو بغلش خزید و خودش رو قایم کرد
_راحت بخواب ما کنارتیم
نامجون هم کنارشون دراز کشید و آروم موهاش رو نوازش کرد و زمزمه کرد
_خوب بخوابی

 𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟙Where stories live. Discover now