فوت کردن گرد و خاک رین*
هی گایززززز بعد از تقریبا سه ماه آیم فاینالی هیرررر🌚🌚
دلم براتون یه ذره شده بود چقدر دوری از فضای واتپد سخته💔بعد از این همه مدت که به خاطر وضعیت دست نگه داشتیم، تصمیم گرفتم بالاخره آپ کنم
امیدوارم حالتون خوب باشه و خودتون و خانوادهتون در سلامت کامل قرار داشته باشیداینم از پارت جدید. اگه داستانو یادتون رفته و کونشو دارین برین پارت قبلی یا قبل ترش رو یه دور بخونین یادتون بیاد
یه خلاصه کوتاه تا اینجا برای کسایی که گشادن: زری شروع کردن به جاسوس کشی و وایولا هم عموش جاناتان که خیلی آدم دیوثی بود رو کیر کرد و تو پارت قبل لیلو کونشون سر مقدمات تاج گذاری ویوی پاره شده بود.خب حرفامو ته پارت میزنم فعلا از پارت جدید لذت ببرین و لطفا فلاپش نکنین مرسی🥲❤️
--------------------------------
*سه هفته بعد*
*داستان از دید وایولا:*
امروز باید بهترین روز زندگیم میبود. روز تاج گذاریم... ولی نبود.
از شب قبل خوابم نمیبرد. نمیدونم بی خوابی ام برای هیجانم بود یا عذاب وجدانم، ولی هر چیزی که بود، هنوز هم همراهمه.
از صبح که بیدار شدم این حس همراهم بود. حتی وقتی دوش گرفتم و گذاشتم لیام لباسی رو تنم کنه که از چند هفته پیش سفارش داده بود و موقع کار خیاط ها مدام بالا سرشون بود.
نه... این حس لعنتی ولم نمیکرد. وقتی لباس تاج گذاری رو پوشیدم و ندیمه ها موهام رو درست کردن، به خودم توی آیینه نگاه کردم. به پیراهن زرشکی رنگ و کفش هایی که زیر دامن حجیمش پنهان شده بودن... به صورتم که یکی از ندیمه ها با سرمه و پودر های رنگارنگ آرایش کرده بود، به موهام که به ساده ترین شکل ممکن آرایش شده بود...
لیام میگفت برای تاج گذاری نباید زیاد روی آرایش مو حساسیت به خرج داد. اینو از وقتی ۱۵ سالم بود و برای این روز رویاپردازی میکردم، میگفت. امروز صبح هم گفت. اون موهام رو باز روی شونه هام ریخت و دو طرف جلوی موهام رو بافت و پشت سرم جمع کرد، طوری که به ایستادن تاج روی سرم کمک کنه. تمام مدت انگشتاش با ملایمت بین لاخه های موهام پیچ و تاب میخوردن و در حین غرغر کردن از شلختگی لویی، از من و لباسم و این روز تعریف میکرد و حرفای امیدبخش میزد، انگار میخواست از اضطرابم کم کنه.
YOU ARE READING
Reign [L.S] [Z.M]
Historical Fictionاونا انسان های متفاوتی بودن که فکر های یکسانی ذهنشون رو پر کرده بود... انتقام... تاج و تخت... زنده موندن... درون قلب هاشون آشوبی به پا شده بود که ذرهای به جنگ بین کشورهاشون نمیرسید... عشق... وابستگی... مرگ... و در نهایت باز هم انتقام. روزها نقشه م...