Chapter 7

1.9K 188 1
                                        


از نگاه هری:
من میدونستم اگه بیدار بشه نیاز به هوای تازه داره ..
پس دستامو زیر زانوهاش قلاب کردم و تصمیم گرفتم به باغ عظیمم برم ..
سطح باغ رو مه رقیقی گرفته بود ..
من تنشو روی علفای تر خوابوندم و به چهره اش خیره شدم.. خون داشت کم کم زیر گونه های رنگ پریده اش جمع میشد..
خونش باعث شده بود اونقدر قدرتمند بشم که میتونستم به یه شهر حمله کنم و همه رو قتل عام کنم .. ولی به طرز عجیبی احساس آرامش میکردم!
شروع کردم به فکر کردن درباره اون ..
کشتن و گرفتن زندگی های مردم؛ اینکاریه که من میکنم ..
ولی درباره ی این دختر..
من احساس ضعیف بودن کردم وقتی دیدم نمیتونم اونو توی اون سیاه چال ته کاخ بندازم درست جایی که هزاران جنازه که الان خونشون جاری توی رگای منه اونجا مدفون شدن..
از نگاه رز:
موجودات سیاه..شیاطین..
همشون واسم اسم هایی بودن زاده تخیل انسان ..
ولی با ورود به کاخ .. با ملاقات اون شیطان .. توی زندگیم رنگ واقعیت پیدا کردن..
من چشمامو آروم باز کردم ..
زیر بازوهای لختم خیسی احساس میکردم و بوی چمن مشاممو سریع پر کرد..
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من مردم و الان توی بهشتم ..
نفسی از سر آسایش کشیدم و سعی کردم بلند شم که ناگهان توسط دو گودال سیاه بلعیده شدم..
چشمای آقای استایلز ..
من دوباره سرمو چسبوندم روی زمین و سعی کردم خودمو به خواب بزنم ...
اون تا خود و بهشت و جهنم هم دنبالم میاد ..اینو میدونم.
ـ بلاخره بیدار شدی؟
من با شنیدن صداش شعله گرفتن نفرت رو توی وجودم حس کردم ..هرچند صداش ایندفعه نرم تر و آروم تر بود..
ـ اسمت چیه؟
من سوالشو با سوال جواب دادم: چرا ..چرا..چرا من هنوز زنده ام..
من شنیدم که داشت به سمتم میخزید پس خودمو جمع کردم..هیچ چیز نمیتونست بیشتر از اون توی این دنیا منو بترسونه ..
ـ اسمت چیه؟
اون با لجبازی سوالشو تکرار کرد..
ـ تو با من چیکار کردی؟
سوالا همینطور داشت مغزمو پر میکرد و فهمیدم اون داره ازین بازی خسته میشه..
پس به شونه هام چنگ زد و منو روبروی خودش نشوند..
کتفم زیر انگشتای قویش داشت مورد فشار قرار میگرفت و دیدم که اون لحن آرومشو از دست داد..
ـ ببین عزیزم .. یه سری قوانین هست درمورد اینجا.. من سوال میپرسم..تو جواب میدی.. من دستور میدم ..تو اطاعت میکنی.. و فکر نکنم هرگز دلت بخواد بدونی چه اتفاقی میوفته اگر غیر از این باشه..
اون توی صورتم فریاد زد و من لبامو توی دهنم جمع کردم ..
اون انگشتاشو از روی شونه هام برداشت و من نفسی که نگه داشته بودمو خارج کردم..
ـ رز.
من گفتم قبل ازینکه دوباره سوال احمقانه شو تکرار کنه ..
ـ من هری ام.
میخواستم بگم میدونم ولی فقط سرمو تکون دادم..
اون سریع ادامه داد:
ـ البته تو منو چیزی غیر از آقا یا ارباب صدا نمیکنی .. و چیزی که من از تو میخوام..
اون کمی مکث کرد ..
مکثش طولانی شد و من از نگرانی لب پایینیم شروع کرد به لرزیدن ..
ـ میخوام که برده ی خونیم باشی.
برده ی خونی؟
من هزار نوع فکر وحشتناک به ذهنم خطور کرد.
اون توضیح داد:
ـ یعنی هروقت که بخوام میتونم از خونت استفاده کنم..
من سعی کردم با تموم این اتفاقا روی موضوعی که روبروم بود تمرکز کنم..
من سریع دستمو روی زخم دردناک گردنم کشیدم .. و بعد کلماتی که از دهن هری خارج شد رو توی ذهنم مرور کردم..
و بوم! .. بلاخره برای تموم این ماجراها به جواب پیدا کردم
ـ تو..ی..یه خون آشامی؟
من فکر کردم الان با پرسیدن این سوالم میزنه زیر خنده و میگه همچین چیزی اصلا وجود نداره..
من واقعا امیدوار بودم اینکارو بکنه ..
اون خیلی صریح جواب داد..
ـ آره.
ـ تو اگه از خونم استفاده کنی من میمیرم.
ـ نه من نمیزارم بمیری..هرگز! همونطور که چند دقیقه پیش از مرگ نجاتت دادم..
و من بازم آرزو کردم که کاش میگفت آره تو میمیری.. و من از شر تموم این بدبختی خلاص میشدم..
یه سکوت آزار دهنده بین ما بوجود اومد .. تا اینکه اون به خورشید که داشت طلوع میکرد خیره شد..
ـ بلند شو..ما باید بریم..
من دستامو تکیه گاه بدنم قرار دادم..
من هنوز ضعیف بودم و روبرو شدن با این همه واقعیت باعث شده بود سرم گیج بره پس افتادم ..
من دوباره سعی کردم از جام بلند شم..ولی اون با بی حوصلگی منو لای دستاش گرفت و بلندم کرد ..
من توی بغلش یخ زدم .. من تقلا نکردم برای خلاص شدن از چنگش..فقط چند قطره اشک روی چشمامو پوشوند..
اون برگشت به فضای تاریک کاخ .. راه پله ها و راهرو رو پیمود تا به اتاقی ته راهرو رسید ..
در اتاق رو باز کرد و منو گذاشت زمین..
زیر بازوم رو گرفت تا مطمن شه تعادلمو از دست نمیدم .. ولی من با عصبانیت بازومو کشیدم کنار و به داخل اون اتاق قدم برداشتم..

Slave Of The DarknessHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora