در ماشین رو باز کرد و من یک لحظه حس کردم الان در رو از جاش میکنه.
توی ماشین نشستم و اونم پشت فرمون نشست..دستاشو روی فرمون کوبید و بعد از صدای ساییده شدن لاستیک ها ماشین شروع به حرکت کرد..خیلی سریع کاخ و درختای کاج اطرافشم از نظرم ناپدید شدن و بعد چهل و پنج دقیقه من دوباره به اون محل نفرین شده برگشتم.
نمیدونم چجوری هری منو کشوند و توی اتاقم پرتم کرد..فکر کنم از سرعت خون آشامیش استفاده کرد.
کمی آروم تر از یک ساعت پیش بود ولی بازم رگه های خشم توی چشماش دیده میشد.
بی هدف توی اتاق شروع کرد به قدم زدن و با صدای بلندتر از حد معمول شروع کرد به حرف زدن.
ـ من بهت گفتم با کسی حرف نزنی..کاری انجام ندی و از کنارم تکون نخوری.
روی انگشتاش شمرد و ادامه داد: تو سه تاشو نقض کردی. از کاخ خارج شدی با اون پسره ی لعنتی حرف زدی و معلوم نیست چرا لباسات خیسه..
بهم زل زد و منتظر یک جواب و توضیح بود.
ـ من متاسفم آقا..من فقط میخواستم خوش بگذرونم.
احمقانه ترین حرف ممکن از دهنم خارج شد.
ـ من تورو با خودم نبردم که خوش بگذرونی.
با شجاعت سرمو بالا گرفتم و گفتم: پس منو بردی اونجا تا به دوستات چیو ثابت کنی؟
حالت صورتش عوض شد..من حرفمو با خودم تکرار کردم تا مطمن شم کلمه بدی از دهنم در نرفته باشه بیرون.
ولی حالت چهره هری بخاطر یه چیز دیگه عوض شده بود..
نفس عمیقی کشید و گفت: میشه بگی گردنبد کجاست؟
ـ چی؟
دستمو گذاشتم روی سینم تا جواهر سرد رو بهش نشون بدم ولی هیچی نبود..چی؟؟؟
دوتا دستامو بی هدف روی گردن و سینه ام کشیدم ولی اونجا هیچی قرار نداشت..
ـ گردنبد......
به سمتم حمله ور شد و با دستش پشت موهامو چنگ زد و من یه جیغ کوچیک کشیدم.
مجبورم کرد کمی خم شم و تو صورتم داد زد: گردنبد کجاست؟؟؟
نفسم گرفت و با بغض گفتم: من من.......
داد زد: کجااااااست؟؟
بغضم شکست و با گریه گفتم نمیدونم.
دوباره اون عصبانیت غیر قابل کنترل مثل آتیشی توی وجودش جرقه زد و هر ثانیه شعله ور تر میشد.
ـ باشه!
با خشم گفت و همونطور که پشت موهام بین مشتاش بود منو دنبال خودش کشید.
با گریه التماسش کردم که بس کنه ولی گوشش بدهکار نبود.
موهامو که داشتن از ریشه درمیومدن ول کرد و بازوم رو فشار داد و کلید یه در سیاه رو باز کرد..
روبروم یه راه پله قدیمی بود که تهش توی تاریکی ناپدید شده بود..
نمیخواستم برم پایین ولی هری منو با خودش میکشید..
توی تاریکی چیزی نمیدیدم و فقط صدای قدم های سریع خودم و هری شنیده میشد که ناگهان هری ایستاد.
شنیدم که کلید رو توی قفلی چرخوند و با صدای بلندی دری رو باز کرد..
منو پرت کرد تو اتاق و در رو پشت سرم کوبوند.
ـ لعنتی...
به در کوبیدم و البته که قفلش کرد.
هوای اتاق گرفته و خفه بود و بوی بدی میداد..مثل یک قوطی کوچیک و کاملا تاریک بود..
هیچ پنجره یا محفظه هوایی نداشت و بعد از چند دقیقه نفس تنگی اومد سراغم..
دیوار های سیاه بهم نزدیک و نزدیکتر میشدن و سر گیجه گرفته بودم..ذرات اکسیژن رو به سختی قورت میدادم..
هوا خشک و منجمد بود..شش هام جمع شده بودن و چشمام درد گرفته بودن.
زانوهامو بغل کردم و خودمو به در سرد چسبوندم..پشت لختم مورمور شد
این پایین از دمای عادی خیلی سرد تره..من دارم خفه میشم..
نفس عمیقی کشیدم و برای کمک داد زدم..بی فایده بود.
دیوار ها داشتن به پشت و بدنم فشار میاوردن و میخواستن منو بین خودشون له کنن..
کمک..
من میخواستم همه چی رو در هم بشکنم و به بزنم بیرون..ولی نمیشد..
اتاق داشت خالی از هوا میشد و پلکام روی هم میومدن.
.
از نگاه هری:
چشمامو از روی خطای کتاب برداشتم و به ساعت قدیمی روبروم نگاه کردم..تقریبا داشت صبح میشد و الان 6 ساعته که رز تو اون اتاقه..
فکر کنم بس باشه..عینکمو از روی چشمام برداشتم و از کتابخونه خارج شدم.
از سرعت خون آشامیم استفاده کردم تا به اون زندون کوچولو برسم. سرمو به در زندون چسبوندم ولی هیچ صدایی نمیومد.
زنجیر کلیدا رو از گردنم بیرون کشیدم و توی قفل گذاشتمش و سعی کردم در رو باز کنم..ولی یه چیزی به در گیر کرده بود و مانعم میشد..فشار محکمی به در وارد کردم و در از جا کنده شد.
به بدن رز که وسط اتاق پرتاب شد نگاه کردم..چند ثانیه بهش زل زدم ولی اون هنوز روی زمین سرد خوابیده بود.
ـ خانوم فوربز؟
صداش کردم ولی بازم حرکتی نکرد.
کمی نزدیک رفتم و از تن بلند صدام استفاده کردم.
ـ خانوم فوربز؟؟
ـ رز؟؟؟
ولی اون پلکای نازکشو بسته بود و خوابیده بود..شایدم غش کرده بود..یا مرده بود.
قلبم اومد توی دهنم.
KAMU SEDANG MEMBACA
Slave Of The Darkness
Fiksi Penggemarمن بهش یه بوسه روی گونه دادم قبل اینکه به گوشش برگردم. من شاهرگی که بهش نیاز داشتم رو دیدم. با بوسیدن پوست ظریفش آمادش کردم برای کاری که قرار بود انجام بشه. دندون های نیشم از همیشه تیز تر بودن. آماده برای دریدن! من دندون هام رو توی شاهرگش فرو بردم و...
