Chapter 8

1.8K 174 2
                                        

اتاق خیلی قدیمی بود ..
یه تخت یک نفره گوشه اتاق بود ..یه کمد دویست ساله .. یه آینه و میز آرایش .. و یه قالی هم کف اتاق رو پوشونده بود ..
و یک قغسه کتاب اتاق رو کامل کرده بود..
ـ من تورو نزدیک خودم نگه میدارم ..تلاش نکن که فرار کنی. تو میتونی بدوی ولی هرگز نمیتونی قایم بشی. من همیشه پیدات میکنم..سعی نکن تا کمک بیاری..هر کسی که سعی کنه تورو از من دور کنه من اونو بدون هیچ رحمی میکشم..
تهدید های خوفناکش باعث شد رعشه به تنم بیوفته و وقتی اون در رو پشت سرم کوبوند از جا پریدم..
من سریع دویدم و خودمو روی تخت انداختم..
اشک خیلی سریع پلکامو خیس کرد .. من به ملافه ها چنگ انداخته بودم و بلند بلند گریه میکردم..
اهمیتی نمیدادم اگه اون بشنوه..این بلایی بود که اون سرم آورده بود..
اون میتونست هر بدنیو داشته باشه اما با بی رحمی تمام این تصمیم رو گرفت تا ذره ذره زندگیو ازم بکشه بیرون .. و به من عذابی ابدی ببخشه..
من نمیدونم چقدر بخاطر بدبختی خودم زار زدم تا خدابم برد..
شنیدم که کسی به در کوبید..
ـ کی اونجاست؟
من سریع به احمقانه بودن سوالم پی بردم چون جز هری کسی توی اون کاخ نبود پس سریع نشستم و نفس نفس میزدم..
میدونستم وقتی خواب بودم کابوس دیدم ولی تنها چیزی که ازش به یاد میاوردم چشمای آقای استایلز بود.. با فکر کردن به اون چشما حس کردم چنگال تیزی توی گردنم فرو رفت.
ـ یه لباس خوب بپوش و دوش بگیر بعد بیا به اتاقم..
اون پشت در اینو گفت و سریع رفت ..
به سمت حمومی که گوشه اتاق قرار داشت رفتم.. لباسامو که بوی گند خون میداد از تنم کندم و شیر دوش رو باز کردم..
آبش فقط چند درجه با انجماد فاصله داشت و این باعث شد کمی هشیار شم..
تنمو از نجاست و خون تمیز کردم و به سمت کمد قدیمی رفتم..
بین اون همه لباس اشرافی تونستم یه تیشرت و شلوار ساده پیدا کنم ..
من از اتاق بیرون رفتم..
"من تورو نزدیک خودم نگه میدارم"
جمله هری توی ذهنم تداعی شد و من حدس زدم که در روبروی اتاقم مال هری باشه..
با ورودم به اتاق چشمای هری سریع به سمتم برگشت
ـ کسی بهت یاد نداده در بزنی نه؟
اون سرم داد زد ..
ـ ببخشید آقا.
ـ بشین روی تخت.
اون بهم دستور داد و طبق گفته اش من اطاعت کردم..
اون روی تخت نشست و تشک کمی فرو رفت .. دستشو سمتم آورد و موهای خیسمو از گردنم جدا کرد..
اون دستشو روی نقطه ای که با دندوناش علامت گذاری کرده بود فشار داد و از رضایت لبخند شیطانی ای زد..
ناگهان بصورتی وحشیانه بهم حمله ور شد .. پوست گردنمو لای لباش فشار داد و قبل ازینکه بخوام عکس العملی نشون بدم چیز تیزی توی گردنم فرو رفت..
من شوک زده شدم و شونه هام بی اختیار میلرزید ..
تپش سریع قلبم روی صداهایی که اون از سر لذت درمیآورد ریتم انداخته بود
من دهنمو باز کردم تا از شدت درد فریاد بزنم ولی صدایی ازم خارج نشد..
گردنم داشت آتیش میگرفت .. رگای دستام میخارید..
داشتم هشیاریم رو از دست میدادم
به فر موهاش که کنار صورتم بود چنگ زدم..
ـ بس کن لعنتی ..
و با مشتم به پشتش کوبیدم
- بس کن!
من با تمام توان داد زدم که ناگهان صورتش دقیقا جلوی صورتم قرار گرفت.
از چونه اش خون میچکید و از چشماش خشم ..
اون خیلی عصبانی بود..
و من قبل ازینکه از حرفم پشیمون شم سرم با شدت به سمت دیگه ای برگشت ..
گونه ام سوخت وصورتم به تخت کوبیده شد..
اون منو سیلی زد و کاری که با تک تک سلولای بدنم ازش متنفر شم ..
قطرات اشکم به همراه خون روی ملافه سفیدش می چکید..
اون از جاش بلند و داد زد..
ـ دیدی چیکار کردی؟
اون با حرص خندید..
ـ از اتاقم گمشو بیرون ..
مشخصا اون متنفر بود ازینکه کسی باهاش مخالفت کنه یا مانع کاری بشه که داره انجام میده..
من از جام خیلی سریع بلند شدم و به سمت در دویدم..
ـ این ملافه رو هم میبری و میشوری..
من به سمتش برگشتم..
اون لذت میبرد ازینکه بقیه رو تحقیر کنه..اینو از توی اون پوزخند عصبیش میتونستم بخونم..
من ملافه چنگ زدم و به دنبال خودم تا اتاقم کشوندمش..
من در اتاقمو کوبوندم ..من داشتم عصبانیتمو سر هرچیزی خالی میکردم وقتی با خشم ملافه رو به سمت دیوار پرتاب کردم..
من توی آینه به خودم خیره شدم..
قیافه ام وحشت زده و رنگ از گونه هام پریده بود...
من به جای زخم تازه نگاه کردم و به این فکر کردم اون چند بار دیگه میخواد اینکارو انجام بده تا گردنم متلاشی شه

Slave Of The DarknessStories to obsess over. Discover now