The Great Master

399 71 15
                                        

شیئو سرجای خود خشکش زد انقدر غرق زیبایی آن مرد شده بود که حتی پلک‌هایش هم از یاد برده بودند بسته شوند موهای بلند و مشکی‌ براقش تا نیمه‌ی کمرش ریخته بود، چشمانش به رنگ زمردی تیره می‌درخشید و پوست روشنش هاله‌ای از بیماری یا شکنندگی به او میداد تضادی که نگاه را ناخواسته اسیر می‌کرد.
جی‌هوان با آرامشی مسلط دستش را بلند کرد و اشاره‌ای کرد تا همه بنشینند، سپس بالاتر از دیگر اساتید روی صندلی مخصوصش تکه زد سالن در آن لحظه‌ای کش‌دار در سکوتی سنگینی فرو رفت.

چشمان روشن مرد نگاه گذرایی به سالن انداخت:
_جالبه که هرسال با این حقه گول می‌خورین شوخی خوبی بود نه با خنده سرش را به طرف شیئو چرخاند اسم تو چی بود؟

شیئو با مکث تعظیم کرد :لطفاً من رو عفو کنید عالیجناب

جی هوآن سر تا پایش را زیر چشمی برانداز کرد: فقط اسمت رو بگو

استاد ون از سر جایش بلند شد و به کمک شاگرد بیچاره‌اش رفت کنار او ایستاد و زیر لب گفت: اینقدر به
بهش خیره نشو.. " لانگ شیئو شاگرد ارشدم هست اگر اشتباهی کرده لطفاً این بار عفو کنید"

_من گفتم کسی رو تنبیه میکنم ؟ شاگرد ارشد جالبه استاد ون بعدا دربارش باهم حرف میزنیم میتونی بشینی شیئو لانگ.

شیئو سرش پایین انداخت : من اشتباه کردم هر مجازاتی که بگید قبول میکنم عالیجناب با گفتن این حرف دوباره تعظیم کرد و با سر خم شده منتظر مجازاتش ماند جمله‌ی ⟨هر مجازاتی که بگید قبول میکنم⟩ هنوز در هوا معلق بود.

جی‌ هوآن برای مدتی به او پاسخی نداد تضاد عجیبی در رفتار همیشگی او دیده می‌شد چهره‌اش ماند همیشه بدون احساس بود اما نگاهش چیز دیگری را نشان میداد انگار که در افکارش غرق شده بود پس از چند دقیقه نگاهش را از او‌‌ گرفت و چشمانش را بست با لحن  بی حوصله‌ای گفت :همینطور که گفتم بخاطر همچنین چیزی فعلا تنبیهت نمیکنم.

شیئو نفس‌ راحتی کشید:از لطفتون ممنونم استاد اعظم از او فاصله گرفت و نشست.

در پایان مراسم هر شاگرد به عنوان یک تذهیبگر سربند مخصوص خود را از استاد اعظم کوهستان میگرفت و به او سوگند وفاداری می خورد در نگاه اول فردی بسیار خوش اخلاق و مهربان به نظر می‌رسید ولی هیچکس نمی‌توانست این حقیقت که او برای جلوگیری از یک‌ شورش صدها انسان بی گناه را در یک شب قتل عام کرد را نادیده بگیرد ان مرد بسیار خشن و خطرناک بود و فقط با کمی عصبانی شدن اخلاق واقعی خودش را نشان می‌داد.
شاگردان پس از گرفتن سربند با ترس سرجای خود نشستند با گذشت دقایقی زمزمه های نامفهومی در فضا پیچید یکی از آنها به شیئو نگاه کرد و گفت:
"یعنی واقعا به عالی‌جناب بی احترامی کرده "

" بیچاره آخرین کسی که به اون بی احترامی کرد مجبورش کردن یه هفته جلوی کاخش زانو بزنه حتی نمیذاشت هیچکس بهش آب بده "

𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon