چشمهایش را که باز کرد در غار تاریکی بیدار شد مشعلهای کمسو با لرزشهای نامنظم سایههایی عجیب روی دیوارها میانداختند شمشیری با تیغهی آهنین و زنگزده در زمین فرو رفته بود درست مثل دفعهی قبل، اما این بار چیزی تغییر کرده بود تخت، میز و چند صندلی قدیمی در گوشهای از حجرهها قرار داشتند انگار کسی آنجا زندگی میکرد.
مردی با موهای خاکستری رنگ بلند از یکی از حجره ها بیرون امد بی تفاوت مشغول بازی کردن با سنگ سفید داخل دستش بود : زود برگشتی شیانگ
شیئو با دیدن آن صحنه چشمانش از خشم برق زد و با تمام قدرت فنگ می را به دیوار کوبید: تو خواهرم رو فریب دادی که به سنگ روح برسی صدای فریادش در غار پیچید.
فنگ می خندید و سرش را به دیوار تکه داد : برای به دست اوردن هیچ چیزی حاضرم نیستم از ادما کمک بگیرم خواهرت خودش خواست با من قرارداد ببنده و تنها شرط من به دست آوردن سنگ روح بود بعد از گیر افتادن شماها مشخص بود کشته میشه پس منم زود تر اونو برداشتم.
شیئو صدایش را بالاتر برد: این مزخرفات رو به من نگو تو عمدا اون ساز لعنتیت رو توی اتاق من گذاشتی که وسوسه بشه از قدرتت استفاده کنه.
<سازم رو برای تو گذاشتم احمق همینطور که اونو به دائولیان هم دادم چون توهم یکی از شاه های ارواحی به من ربطی نداره که خواهرت خواست از اون استفاده کنه به جای سرزنش کردن من باید بیشتر مراقب خانوادت میبودی خندید و شیئو را عقب هل داد حتی نفهمیدی اون باهام قرار داد بسته یا نقشهی شورش رو کشیده کل این مدت داشتی چیکار میکردی شاهزاده چن دنبال استادت میدویدی؟>
رگ های شیئو از عصبانیت بیرون زده بود مشت محکمی به صورت او زد: اون دهن کثافتت رو پاره میکنم تا دیگه نتونی بخندی بدون فکر غلاف شمشیری که در زمین فرو رفته رو را در دست گرفت شمشیر بلافاصله با لمس شیئو با رنگ قرمز و آبی شروع به درخشیدن کرد.
شیانگ که بی اهمیت به دعوای آنها درحال عوض کردن لباس هایش بود سرش به سمت شیئو چرخید به سرعت او را عقب کشید: تو چیکار کردی؟
فنگ می با چشمان گرد شده و دهانی باز به شمشیر خیره شد: امکان نداره به تو واکنش داد
شیئو دستش را که بعد از گرفتن شمشیر سوخته بود با درد تکان داد: نمیفهمم از چی حرف میزنین ؟
فنگ می با مکث گفت: خیلی عجیبه دومین باریه که شمشیر به تو واکنش میده پس بیا سریع تمومش کنیم تو خواهرت رو میخواستی نه ؟ لیشا از سلاح من استفاده کرد و حالا ارواحی که با قدرت ساز من احضار کرده نمیذارن روحش به آرامش برسه چطوره باهم یه معامله بکنیم اگه بتونی از اون شمشیر رو کنترل کنی روح خواهرت رو آزاد میکنم>
‹ فکر کردی من احمقم که با تو معامله کنم؟ اصلا به لیشا گفته بودی این اتفاق میوفته؟›
<خودش میدونست پوزخندی زد فکر میکرد وقتی تو شاه ارواح شدی میتونه بعد مرگش اینجا مثل ملکه زندگی کنه واقعا ساده لوح بود>
KAMU SEDANG MEMBACA
𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔
Fiksi Sejarah🍀این رمان به سبک: Heaven Official's Blessing , Husky, mo dao zu shi ، the untamed ⟨تو... پشت همهی این اتفاق ها بودی چطور تونستی باهام اینکارو بکنی⟩ ﴿عزیزم نمیدونی توی دنیای تاریکی که برام ساختی زندگی کردن چقدر میتونه سخته باشه الان تنها چیزی ک...
