Our Last Fight

73 17 29
                                        

زمستان فرا رسیده بود شیئو شمشیر بلندش را روی شانه‌اش گذاشت و در کنارش فنگ‌می و شیانگ ایستاده بودند پشت سرشان لشکری از اشباح در سکوت همران آنها قدم برمی‌داشت این شکر بقایای نفرین‌شدگانی بود که زمانی در دنیای زندگان جنگاورانی مشهور یا تهذیب گرانی قد...

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

زمستان فرا رسیده بود شیئو شمشیر بلندش را روی شانه‌اش گذاشت و در کنارش فنگ‌می و شیانگ ایستاده بودند پشت سرشان لشکری از اشباح در سکوت همران آنها قدم برمی‌داشت این شکر بقایای نفرین‌شدگانی بود که زمانی در دنیای زندگان جنگاورانی مشهور یا تهذیب گرانی قدرتمند بودند اما حال تنها سایه‌ای از زندگی قبلیشان باقی مانده بود بدن‌های شفافشان در تاریکی می‌درخشید و با چشمانی خالی فقط به دنبال اثری از انرژی چی یا زندگی میگشتند هرکدام از آن‌ها نشانی از گذشته‌ همراه خود داشت مانند شمشیرهای زنگ‌زده، نیزه‌های ترک‌خورده یا زنجیرهایی که همچنان بر دستانشان سنگینی می‌کرد با زخم‌هایی آشکار روی بدن شبح‌گونشان انگار که هنوز درد آخرین لحظات زندگی‌شان همراه آن ها بود.

هنگامی که به مرز دنیای زندگان رسیدند مکانی که دیواری نامرئی مرز میان این دو دنیا را مشخص می‌کرد زمزمه‌های بی‌صدا و مبهمی میان ارواح پیچید و به تدریج به فریادهایی خشمگین و وحشت‌آور تبدیل شد.

شیئو بدون لحظه‌ای تردید شمشیرش را بالا برد نوشته‌های باستانی روی تیغه شمشیر کم‌کم شروع به درخشیدن کرد و نور آبی کمرنگی از آن ساطع شد رود مردگان زیر پایشان به لرزش افتاد و جریانش مانند مارهایی نورانی به دور شمشیر پیچید دستانش می‌لرزید و به سختی می‌توانست قدرتش را مهار میکرد.

شیانگ و فِنگ‌می بلافاصله روی زمین مشغول کشیدن طلسمی شوم شدند آرایه‌ی ممنوعه آغازِ پایان

شیئو شمشیرش را با قدرت در زمین فرو برد دیوار نامرئی همان‌طور که انتظار می‌رفت شروع به ترک خوردن کرد صدای شکستن آن همچون صدای شیشه‌ای که به هزار تکه خرد می‌شود فضا را پر کرد و انرژی عظیمی که در پشت این دیوار پنهان بود آزاد شد ارتش ارواح پشت سرشان گام‌های آهسته‌شان را به جلو برداشتند مانند موجی آرام‌ که منتظر لحظه‌ای برای رها شدن بودند.
حال فقط یک دریچه‌ی دیگر باقی مانده بود تا همه چیز به پایان برسد و آن دریچه‌ی کوهستان مقدس بود که جی هوان یک بار مانع باز شدنش شد.

شیئو نگاهی به ارتش اشباح انداخت با مکث دستش را روی شانه‌ی فنگ می گذاشت: همه چیز خوب پیش رفت میخوام شخصاً این مبارزه رو با جی هوان تموم کنم خدایان بعد این اتفاق حتما سر و کلشون پیدا میشه اونا رو میسپارم به شما، با گفتن حرف شمشیرش را چرخاند و پرتالی به کوهستان مقدس ساخت.
‹طبق نقشه بعدا می‌بینمتون›

𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔Where stories live. Discover now