نگاهش تغییر کرد:‹داری چی میگی؟ میخوای چی بشنوی، هوآن؟›
_تو دیگه منو نمیبینی فقط دنبال مقصری... و اگه قراره من اون مقصر باشم، باشه بذار گوش بدم میخوای از حس از دست دادن خانوادت جلوی چشم هات بگی؟ از لحظهای که حتی باران نمیتونه خون مردمت که یکی یکی توسط ارواح شکار میشن رو پاک کنه؟ یا از حسی که خنجر رو داخل قلب کسی که تمام زندگیته فرو کنی ؟
من همهشو تجربه کردم، شیئو همهاش...
و الان، جز تماشا کردن نابود شدنت توسط اون نفرین و گوش دادن بهت... دیگه کاری ازم نمیاد.
شیئو ساکت شد آرام خندید زنجیرهای دور مچهایش را یکییکی باز کرد فلز با صدایی آهسته روی زمین افتاد تو هیچوقت نفهمیدی حتی الان بازم داری از نفرتی که به ما داری حرف میزنی خودت رو با من مقایسه نکن تا کی میخوای به بازی کردن نقش آدم خوبه ادامه بدی انگار دنبال بخششی حالم رو بهم میزنی اگه واقعاً میخوای کاری بکنی بگو اون دریچهی لعنتی... کجاست؟
جی هوآن با باز شدن زنجیرها روی زمین افتاد نگاهش با آن دو گوی چشمان غریبه که از نفرت میدرخشید گره خورد دستش را در موهایش چنگ زد:
باید باهات چیکار کنم، شیئو؟
چطور میتونی اینقدر کور باشی؟
اون دریچه رو میخوای؟ باشه
بهت میگم تو قبلاً دیدیش...
خودم راهش رو نشونت دادم سعی کن پیداش کنی.
༺❁༻༺❁༻༺❁༻
عمارت ققنوس طلایی ۱۴ سال پیش
تشویق تماشاگران گنبد جادویی را میلرزاند و انرژی معنوی با چنان شدتی در فضا میتپید که هر انسان عادی را به زانو درمیآورد در میانهی میدان شعلههای آتشیخ در هم میپیچید در قلب این طوفان، پسری با موهای طلایی دستش را رو به آسمان گرفت ناگهان شمشیرهای نورانی مانند باران بر سر حریفش مردی میانسال با ردایی قرمز فرود آمدند مرد با سپری یخی از خودش دفاع کرد اما پیش از آنکه حملهای دیگر شکل بگیرد ماری غولپیکر از زیر زمین بیرون جهید و به سمت پسر سفیدپوش حملهور شد.
شمشیر در دست پسر برق زد با یک حرکت سر مار از تن جدا شد و در یک چشم بر هم زدن پشت سر مرد
ظاهر شد تیغه را روی گردن او گذاشت:
_مبارزه تمومه ولیعهد دوم، ون.
منتظر جواب نماند پشت به مرد به سمت خروجی گنبد قدم برداشت اما هنوز چند قدم برنداشته بود که زمین زیر پایش قفل شد لحظهای بعد موجی از انرژی از مقابل چشمانش گذشت شمشیر را سپر صورتش کرد اما زمانی برای دفاع باقی نمانده بود وردی را زیر لب زمزمه کرد...جریان عظیم جریان معنوی مانندخاکستر در هوا پخش شد.
ولیعهد ون پوزخندی زد و شمشیرش را روی زمین پرت کرد: کافیه من این مبارزه رو قبول ندارم.
_شما وقتی مسابقه تموم شده بود به من حمله کردین منظورتون از این رفتار چیه؟
STAI LEGGENDO
𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔
Narrativa Storica🍀این رمان به سبک: Heaven Official's Blessing , Husky, mo dao zu shi ، the untamed ⟨تو... پشت همهی این اتفاق ها بودی چطور تونستی باهام اینکارو بکنی⟩ ﴿عزیزم نمیدونی توی دنیای تاریکی که برام ساختی زندگی کردن چقدر میتونه سخته باشه الان تنها چیزی ک...
