آشپزخانه اساتید به مراتب بزرگ تر از آشپزخانهی شاگردان بود و غذاهای متنوع تری نیز آماده میکردند در انتهای راهرو خدمتکارا ها مشغول بحث کردن با یک دیگر بودند شیئو به آنها نزدیک شد.
‹مشکلی پیش امده؟ امروز من مسئول تحویل غذای عالیجناب هستم خواستم بپرسم آماده شده ؟›
یکی از خدمتکارها که سینی غذا را در دست داشت با خوشحالی آن را به شیئو داد "چه عالی! امروز هیچکس قبول نمیکرد که اونو ببره"
‹مگه عالیجناب خدمتکار نداره؟›
"نه هنوز.... در واقع داشتن ولی همهی اونا اخراج شدن توهم خیلی مراقب رفتارت باش "
شیئو با مکث سرش را به نشانه ی تاکید تکان داد با خودش گفت:
«توی این کوهستان همه مثل اربابشون یه مشکلی دارن»
با خارج شدن از آشپزخانه به سینی غذا نگاهی انداخت «یعنی غذای اشراف زاده ها چه مزه ای میتونه داشته باشه»
تکه ای کوچک از گوشت سرخ شده را برداشت و برای رفع کنجکاوی اش در دهانش گذاشت هنوز آن را کامل نجویده بود که صورتش قرمز شد و سلفه بلندی کرد «این چه سمیه ..چرا اینقدر تند و شوره دستش را جلوی دهانش گرفت و ها کرد ...شاید میخوان اذیتش کنن فکر نکنه من کردم؟ بعد از عوضی اعظم صدا زدنش این دفعه کارم تمومه کاش اسم خدمتکاری که غذا رو ازش تحویل گرفتم رو میپرسیدم»
باد سردی می وزید روی سینی غذا را با پارچه پوشاند شب تاریکی بود ابر های تیره آسمان را پوشانده بودند و احتمال داشت باران ببارد شیئو لباسش را بست تا کمیگرم تر شود صدای جیرجیرک ها سکوت کوهستان را میشکست برای رسیدن به کاخ جی هوان باید از منطقهی اصلی خارج میشد پلهها انگار هیچوقت تمام نمیشد، هر بار که فکر میکرد به آخر رسیده یک دور جدید از آن ها جلوی چشمش ظاهر میشد.
زیر لب غر زد: « اخه کی همچین جایی کاخ میسازه انگار جدی باورش شده اژدهاست باید حتما نک قله زندگی کنه؟!»
وقتی که بالاخره به آخرین پله رسید، چند لحظه همانجا ایستاد تا نفسی تازه کند دستش را روی زانویش گذاشت و خم شد.
«اگه دوباره بگه برو پایین یه چیزی بیار، همونجا خودم رو پرت میکنم...»
کمرش را صاف کرد و به در طلایی رنگ رو به رویش بود پوزخندی به رنگ پر زرق برق آن زد و با تردید به در کوبید.
صدای سنگین و آرامی از دور گفت:
_میتونی وارد بشی
به آن مرد ادای احترام کرد و سینی را روی میز گذاشت: چیز دیگه ای نیاز ندارید عالیجناب؟
جی هوآن لباس سفید ساده پوشیده بود و به نظر می رسید طومار های اداری کوهستان را بررسی میکند با لبخند به شیئو که در استانه ی در ایستاده بود نگاه کرد : چرا نمیشینی لانگ شیئو
شیئو کمی غافلگیر شد و با مکث جلوی میزش زانو زد انتظار نداشت حتی اجازه ی وارد شدن به اتاق او را داشته باشد جیهوان به ورق زدن برگه ها ادامه داد و در همان حین همهی بشقاب ها را یکی کرد و مشغول خوردن شد.
YOU ARE READING
𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔
Historical Fiction🍀این رمان به سبک: Heaven Official's Blessing , Husky, mo dao zu shi ، the untamed ⟨تو... پشت همهی این اتفاق ها بودی چطور تونستی باهام اینکارو بکنی⟩ ﴿عزیزم نمیدونی توی دنیای تاریکی که برام ساختی زندگی کردن چقدر میتونه سخته باشه الان تنها چیزی ک...
