part 53

72 7 23
                                        


شیئو چند لحظه بالای سرش ایستاد انگار هنوز مطمئن نبود جی هوآن واقعاً دیوانه شده یا فقط میخواهد مسخره‌اش کند صدایش لرز خشم و چیزی شبیه نگرانی را با هم داشت شانه‌ هایش را گرفت: خنده‌ت تموم شد؟ دیوونه‌ی عوضی بلند شو نمی‌خوام تو این وضع مریض ....

به محض لمس او نوری تیز جلوی چشمش جرقه زد حس کرد چیزی گرم از کنار بینی‌اش پایین می‌ریزد دردش غیرمنتظره بود پلک‌هایش روی هم کوبیده شد و دستش ناخودآگاه روی صورتش رفت.

_تو... چی کار کردی؟

جی هوآن با زحمت خودش را بالا کشید پشتش را به دیوار چسباند تیغه‌ی ترک‌خورده‌ی طلایی در دستش نور چشمک زن خفیفی داشت مانند موجودی نیمه جان که هر لحظه ممکن بود از هم بپاشد.

خون دیدش را مات کرده بود چند مشت آب سرد به صورتش پاشید و با عصبانیت گفت: باید همون اول می‌کشتمت غیرممکنه بتونی از انرژی معنویت استفاده کنی... این دفعه دوباره چه حقه ای زدی عوضی.

بی‌هوا خم شد گردن پسر برهنه‌ که پایین پایش افتاده بود را چنگ زد و بلندش کرد در چهره‌ی جی هوآن دیگر حتی سایه‌ی لبخند ندیده نمیشد انگار میان مرز جنون و هوشیاری آویزان مانده بود شیئو دستش را بالا برد تا ضربه‌ی دیگری بزند...اما وقتی نگاهش به کبودی‌های صورت او افتاد دستش نیمه‌راه متوقف شد.

پوزخندی زد و حلقه‌ی دستش را دور گردنش تنگ کرد: چه نقشه‌ای توی سرته لعنتی؟ ... اون شمشیر آشغالت رو جلوی چشمت تیکه‌تیکه می‌کنم.

جی هوآن شمشیر را پشتش برد و با تقلا سعی کرد خودش را از مشت مرد آزاد کند نفسش بریده بود، با صدای خشش دَر شیئو بی‌اختیار سرش را به سمت صدا چرخاند و درست همان لحظه بدون فکر جی هوآن را محکم در آغوشش کشید انگار میخواست او را پشت بدن خودش پنهان کند.

‹احمق... نمی‌بینی این‌جا حمومه ! یه قدم جلو تر بیای چشماتو درمیارم ›

حوله را دور شانه‌های خیس جی هوان انداخت و از زمین بلند شد لباس‌هایش را با بی حوصلگی پوشید: بگو ...این‌بار چی شده شن می؟

پسری با موهای خاکستری که تا کمرش می‌ریخت جلوی در حمام روی یکی از پاهایش خم شد و با احتیاط سرش را داخل آورد نگاهش مثل کسی بود که بی‌شرمانه از دید زدن لذت می‌برد با لبخندی کج اطرافش برندازد کرد : ام....حالا میفهمم چرا اصرار داشتی شیزونت رو زندانی کنی شاهزاده

ابروهای شیئو در هم رفت دستش را بلند کرد تا سرِ آن شبحِ صدساله‌ی هیز را از جا بکند اما انگشت‌هایش درست مثل یک مه‌ از میان بدنش گذشت.

شن می خندید: هنوزم نمی‌تونی فرق کپی من رو با خودم تشخیص بدی؟

‹حوصله‌ی شوخی‌های مسخرت رو ندارم چرا اومدی اینجا؟›

𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon