The Frozen lake🖤

116 15 16
                                        

غذاهای باقی‌مانده را با دقت درون ظرفی کوچک گذاشت زیر چشمی نگاهی به پسر پولداری انداخت که مقابلش ایستاده بود مثل همیشه نگاهی بی‌خیال و سنگین داشت با مکث کوتاهی گفت : خودتو مسخره کن هوآن، حتی اگه بخوام بیام شمشیرم رو نیاوردم.

پسر کلاهش را کمی پایین‌تر کشید لبخند بازی گوشی زد: خب... پاهات رو که آوردی.

دائولیان چند بار پلک زد و سرش را بالا آورد:
منظورت چیه؟ جنگل بیرون شهره فکر نکن یه گردش عصرونه‌ست.

جی هوآن بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت: مشکل من نیست که شمشیر معنوی نداری شیزون، نوری طلایی مثل بخار از انگشتانش بالا خزید و شمشیرش از میان آن نور شکل گرفت انگار همیشه آنجا فقط منتظر اشاره‌ای برای ظاهر شدن بود.

دائولیان با بی‌حوصلگی دست هایش را تمیز کرد: نمی‌تونیم فردا بریم؟

_تو می‌تونی فردا بیای... ولی من قول نمی‌دم تا صبح برگردم کاخ.

‹واقعاً بدجنسی هوآن‌جی›

جی هوان خندید: پس منتظرت میمونم زیاد طولش نده روی شمشیر شناورش ایستاد و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.

دائولیان آهی کشید به جاده‌ی بیرون شهر که به جنگل راه پیدا میکرد نگاهی انداخت نمی‌توانست در محدوده‌ی شهر از طلسم تله‌پورت استفاده کند، پس به ناچار مجبور شد تمام راه را تا بیرون دروازه‌ها بدود.

نیم ساعت بعد به جنگل رسید نفس عمیقی کشید و موهایش را از صورتش کنار زد نمی‌خواست مثل بازنده‌ها به نظر بیاید جنگل آرام بود از آن سکوت‌هایی که آدم را به یاد چیزهایی می‌انداخت که دیگر نیستند
شاخ های درختان در مه مخفی شده بود و هوا طعم یخ داشت هنوز زمستان نیامده بود اما جریان معنوی عجیب آن منطقه باعث می‌شد آب زودتر از زمانش یخ بزند قندیل‌ها از لبه‌ی سنگ‌ها آویزان بودند و با هر نسیمی، صدای نازکی مثل زنگ شیشه از آن‌ها شنیده می‌شد و در تاریکی شب می درخشیدند کنار آبشار یخ زده ایستاد کمی دورتر پسری جوان روی صخره ها نشسته بود موهای طلایی رنگش در باد میرقصید زیبایی‌اش غیرقابل باور بود انگار فقط می‌توانست در خوابش او را ببیند با شنیدن صدای پا نگاهش را از دریاچه گرفت و به سمت دائو لیان چرخید: شیزون دیر کردی پیر شدی دیگه نمیتونی سریع بدوی؟

نیم ساعت بعد به جنگل رسید نفس عمیقی کشید و موهایش را از صورتش کنار زد نمی‌خواست مثل بازنده‌ها به نظر بیاید جنگل آرام بود از آن سکوت‌هایی که آدم را به یاد چیزهایی می‌انداخت که دیگر نیستندشاخ های درختان در مه مخفی شده بود و هوا طعم یخ داشت هنوز زمست...

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔Stories to obsess over. Discover now