The Painting

104 23 18
                                        

پس از آن شب شورش پشت شورش پایتخت را به آتش کشید صدای مردمی که برای آزادی استاد اعظم جان می‌دادند در کوچه‌ها طنین می‌انداخت.
اما هیچ‌کدام نمیتوانست در برابر قدرت شاه جدید ارواح مقاومت کنند.

جی هوان را به همان سیاه‌چالی انداخت که خودش در آن زندانی شده بود جایی که هنوز زنجیرها بر دیوارهایش باقی مانده بود همان مکانی که نگهبان خبر اعدام خواهرش را با خونسردی خواند و او با دستان بسته کاری جز تماشا کردن از دستش برنمی‌امد.
و فرمان به دست مردی نوشته شد... که حالا، پشت همان میله ها به زنجیر کشیده شده بود.

جی هوان باید شب‌ها را با صدای فریاد مردمی سپری میکرد که پس از مرگ خواهرش در خیابان ها تا صبح مشغول جشن و پایکوبی بودند.
تعداد کشته ها دیگر از دستش خارج شده بود صدها یا هزار نفر ؟ هرگز فکر نمی‌کرد که پس از گرفتن پایتخت چه خواهد شد تنها هدفش جی هوان بود اما حال با اسیر کردن استاد اعظم تاجی بر سرش گذاشته بودند که بهایی بدتر از تصوراتش داشت.

چه کسی فکر می‌کرد مردی مانند او آن‌قدر در دل مردم ریشه کرده باشد که جان‌شان را برایش فدا کنند؟
البته برای تهذیب گران سفید جی هوان یک قهرمان بود ولی برای مردم قبیله‌ی چن و یانگ چطور؟ چرا آنها باید قربانی صلح می‌شدند؟

در سرش فقط یک جمله تکرار می‌شد، آخرین جمله‌ای که از زبان شیزون شنید پیش از آنکه او را به زنجیر بکشد:
«دلش می‌سوخت ؟ برای او؟ »

شیئو قوی‌ترین تهذیب‌گر جهان را شکست داده بود و حتی خدایان قدرت مقابله با او را نداشتند پوزخند‌ی زد: « با وضعیتی که داری شنیدنش از تو خنده داره»

شمشیر خونینش را در غلاف گذاشت شب آرام بود باد میان برگ‌ها می‌پیچید و صدای سنجاقک‌ها را با خود می‌برد در این موقع از شب سال‌ها پیش با تای‌جیان به حمام می‌رفتند بخار داغ هوا را پر می‌کرد و انقدر شراب می‌نوشیدند تا جایی که صدای خنده‌هایشان همه‌جا می‌پیچید و نگهبانان مجبور می‌شدند با تهدید آن‌ها را به خوابگاه برگردانند.
بعد از آن شیئو یواشکی به اتاق تای‌جیان می‌رفت لیشا همیشه با نان بخارپز و گوشت سرخ‌شده منتظرشان میماند تا شام را باهم بخورند مزه‌اش بی‌نظیر بود مزه‌ای که حتی یادآوری آن گلویش را می‌سوزاند چیزی که دیگر هرگز تکرار نمیشد.

دلش برای آن شب‌ها تنگ شده بود برای خواهرش، تای جیان برای آن وقت‌هایی که بی‌دلیل حرف می‌زدند بی‌دغدغه می‌خندیدند برای روزهایی که تنها کاری که ذهنش را مشغول می‌کرد‌‌ بالا رفتن از صدها پله با سینی صبحانه در دستش بود تا شیزونش تنها غذا نخورد
برای لحظه‌ای که در باز می‌شد و او با همان لبخند همیشگی نگاهش می‌کرد.

اما حالا... دیگر آن لبخند وجود نداشت دیگر هیچ چیزی بین‌شان نمانده بود که حسرتش را بخورد جی‌هوان خانواده‌اش، مردمش و مردی که مانند پدر برایش بود را از او گرفته بود و هیچ نشانی از زنده بودن تای جیان نداشت.

𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔Where stories live. Discover now